نقد و بررسی
نقد How I Fell in Love with a Gangster | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان افسانه و واقعیت «چگونه عاشق یک گانگستر شدم» زندگی نیکودم «نیکوش» اسکوتارچاک را در قالب روایتی بلند از صعود و سقوط بازمیسازد؛ مردی که از دل فضای جنایی لهستان برمیخیزد و به چهرهای افسانهگون در جهان زیرزمینی بدل میشود. اما فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست با زندگینامهای دقیق و بیواسطه روبهرو باشیم: زنی مرموز داستان او را برای شنوندهای بازگو میکند و مرز میان واقعیت، خاطره و اسطوره پیوسته لغزان میماند.
این انتخاب، امکان بازیگوشی روایی و بازنگری در تصویر قهرمان را فراهم میکند، ولی همزمان مسئولیتی سنگین بر دوش فیلمنامه میگذارد؛ مسئولیتی که فیلم همیشه از عهده آن برنمیآید. اثر بهجای آنکه تنها مسیر زندگی نیکوش را ثبت کند، میکوشد چگونگی ساختهشدن یک افسانه را نیز به نمایش بگذارد، هرچند این دو مسیر گاه بهجای غنیکردن یکدیگر، پراکنده و ناهماهنگ پیش میروند.
شخصیت مرکزی و نیروی بازی مهمترین سرمایه فیلم، بازی پرانرژی و کاریزماتیک نقش اصلی است. نیکوش باید در طول دورههای مختلف زندگیاش همچنان شخصیتی قابلشناسایی باقی بماند: مردی خوشمشرب و جذاب که میتواند در جمعها بدرخشد، اما همزمان در دل شبکهای خشن و خطرناک زندگی میکند. بازیگر با اتکا به حضور بدنی، نگاه و تغییرات ظریف لحن، جذابیت اجتماعی این شخصیت را باورپذیر میکند و توضیح میدهد که چرا اطرافیان ممکن است به او اعتماد کنند یا شیفتهاش شوند.
این جذابیت، البته بهخودیخود به معنای ژرفای روانشناختی نیست؛ فیلم گاهی به جای کاوش در تناقضهای درونی نیکوش، از کاریزمای او برای پیشبردن صحنهها بهره میگیرد. بااینحال، هرگاه دوربین بر او متمرکز میشود، اثر جان میگیرد و حضورش خلأهای روایت را تا اندازهای میپوشاند. شخصیتهای پیرامونی نیز با بازیهایی پررنگ و گاه اغراقآمیز وارد جهان فیلم میشوند.
« شخصیت مرکزی و نیروی بازی مهمترین سرمایه فیلم، بازی پرانرژی و کاریزماتیک نقش اصلی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این کیفیت با لحن پرهیاهوی اثر همخوان است، اما چون شمار چهرهها زیاد است و فرصت پرداخت بسیاری از آنها محدود میماند، برخی بیشتر به نشانههایی از دنیای خلافکاران شباهت دارند تا انسانهایی با مسیر و انگیزه مستقل. نتیجه آن است که فیلم در مرکز خود چهرهای جذاب دارد، اما پیرامون او را همیشه به همان اندازه زنده و ماندگار نمیسازد.
ساختار روایی و مسئله پراکندگی ساختار روایی اثر از بازگویی، جابهجایی زمانی و روایتهای فرعی بهره میگیرد. گاهی شخصیتها مستقیماً با تماشاگر سخن میگویند یا در جزئیات روایت مداخله میکنند؛ گاهی نیز فیلم با بازگشت به گذشته و تغییر زاویه نگاه، میکوشد نشان دهد که خاطره چگونه با افسانه درهم میآمیزد.
این شگردها در اصل ظرفیت آن را دارند که فیلم را از زندگینامهای خطی و قراردادی دور کنند. در لحظههای موفق، روایت به جای ارائه گزارشی قطعی، درباره اعتمادپذیری راوی و نقش میل جمعی به قهرمانسازی پرسش میکند. مشکل آنجاست که این ایدهها پیوستگی کافی پیدا نمیکنند. خردهداستانهای فراوان و چهرههای متعدد، توجه را بارها از مسیر اصلی منحرف میسازند و بعضی گذارها بیش از آنکه ضروری به نظر برسند، بهانهای برای افزودن ماجرایی تازهاند.
فیلم گاه در پی آن است که هم داستان یک فرد را روایت کند، هم تصویری گسترده از جهان جنایت، هم شرحی از دگرگونیهای اجتماعی و هم بازیای با افسانهپردازی داشته باشد. این بلندپروازی در بخشهایی به اثر غنا میبخشد، اما در مجموع تمرکز دراماتیک را تضعیف میکند. تماشاگر ممکن است جزئیات زیادی از حوادث به یاد آورد، بیآنکه بداند کدامیک محور عاطفی و معنایی داستان بوده است.
« ساختار روایی و مسئله پراکندگی ساختار روایی اثر از بازگویی، جابهجایی زمانی و روایتهای فرعی بهره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
تصویر، میزانسن و جهان بصری در سوی دیگر، فیلم از نظر بصری اعتمادبهنفس چشمگیری دارد. قاببندیها، حرکت دوربین، رنگآمیزی صحنهها و طراحی مکانها، جهانی میسازند که هم پرزرقوبرق است و هم در زیر سطح براق خود تیرگی پنهان دارد. فضاهای شبانه، جمعهای پرهیاهو و محیطهای مرتبط با قدرت و ثروت، به فیلم هویتی دیداری میدهند و کمک میکنند دورهها و لایههای مختلف داستان از هم متمایز شوند.
در برخی صحنهها، تصویر بهتنهایی روایتگر است: شکوه ظاهری جهان نیکوش، از همان ابتدا سایه تهدید و فرسایش را با خود حمل میکند. بااینهمه، زیبایی بصری همیشه در خدمت معنا قرار نمیگیرد. گاهی فیلم چنان به جلوه و میزانسن پرطمطراق دل میبندد که صحنه بیشتر برای تأثیرگذاری لحظهای طراحی شده تا برای پیشبرد تحول شخصیتها.
از همین رو، ممکن است تماشاگر با تصویری بهیادماندنی روبهرو شود، اما پیوند عاطفی لازم با آدمهای حاضر در آن قاب شکل نگیرد. این فاصله میان «تماشاییبودن» و «درگیرکنندهبودن» از ویژگیهای اصلی فیلم است: اثر اغلب چشم را جذب میکند، اما همیشه دل و ذهن را با همان قدرت همراه نمیسازد. موسیقی و ریتم احساسی موسیقی متن یکی از ابزارهای مهم فیلم برای ساختن ضرباهنگ و تشدید احساسات است.
در لحظههای پرتحرک، موسیقی به صحنهها شتاب میدهد و حس زندگی بیمحابا و پرمخاطرهای را که نیکوش برای خود ساخته است تقویت میکند. در لحظههای عاطفی نیز گاه بهخوبی بر شکاف میان ظاهر پرجاذبه و بهای انسانی این زندگی تأکید میگذارد. انتخابهای موسیقایی به جهان فیلم رنگ میدهند و در کنار تصویر، بخشی از هویت آن را شکل میدهند.
« تصویر، میزانسن و جهان بصری در سوی دیگر، فیلم از نظر بصری اعتمادبهنفس چشمگیری دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما موسیقی و تدوین پرتحرک نمیتوانند همه کاستیهای ریتم را جبران کنند. فیلم نزدیک به سه ساعت زمان دارد و این مدت برای داستانی با چنین شمار فراوانی از دورهها و رخدادها، هم فرصت ایجاد میکند و هم خطر فرسودگی. در بخشهایی، تکرار موقعیتهای گنگستری و گذر از حادثهای به حادثه دیگر، حس پیشروی را کند میکند.
شروع اثر نیز برای برخی تماشاگران ممکن است بیش از اندازه آهسته باشد؛ بهویژه چون زمان قابلتوجهی صرف معرفی جهان و زمینهها میشود، پیش از آنکه رابطهای عاطفی با شخصیتها شکل بگیرد. تدوین فشردهتر میتوانست هم ضرباهنگ را روشنتر کند و هم به لحظههای واقعاً مهم مجال بیشتری برای اثرگذاری بدهد.
کلیشهها و نگاه فیلم به جهان جنایت فیلم در برخورد با ژانر گنگستری از مجموعهای آشنا از نشانهها استفاده میکند: جاهطلبی، وفاداری و خیانت، قدرت، پول، خشونت و سقوط تدریجی. این عناصر برای ساختن یک حماسه جنایی کارآمدند، اما آشنایی بیش از حدشان تازگی اثر را محدود میکند. در صحنههایی، فیلم چنان به الگوهای جاافتاده سینمای گنگستری نزدیک میشود که میتوان مسیر کلی تنش را پیشاپیش حدس زد.
ارجاعهای سبکی و شیوه روایت، بهخصوص برای تماشاگر آشنا با نمونههای مشهور این ژانر، گاه به جای گفتوگو با سنت سینمایی، شبیه تقلید از آن به نظر میرسند. نکته مهمتر، نحوه بازنمایی زندگی جنایی است. اثر از یک سو کاریزما و شکوه این جهان را به نمایش میگذارد و از سوی دیگر میکوشد فرسایش، خشونت و هزینههای آن را یادآوری کند.
« اما موسیقی و تدوین پرتحرک نمیتوانند همه کاستیهای ریتم را جبران کنند. »
قوتها و کاستیها
تنش میان این دو وجه میتوانست به نقدی پیچیده درباره جذابیت قدرت و بهای آن بدل شود. بااینحال، جلوهگری بصری و شخصیتپردازی قهرمانمحور گاهی چنان بر صحنه مسلط میشوند که نگاه انتقادی فیلم کمرنگ میشود. افزون بر این، برخی شخصیتهای زن بیشتر در نسبت با نیکوش تعریف میشوند تا بر پایه خواستها و تجربههای مستقل خود؛ محدودیتی که دامنه دید انسانی فیلم را کوچکتر میکند.
برای چه تماشاگری مناسب است؟ تماشاگرانی که از حماسههای جنایی پرشخصیت، طراحی بصری پرجزئیات و قهرمانان خلافکارِ خوشزبان و پیچیده لذت میبرند، احتمالاً نکات جذابی در فیلم خواهند یافت. بازی محوری، موسیقی و مجموعهای از قابهای چشمگیر، تماشای آن را در لحظههایی سرگرمکننده میکنند. همچنین علاقهمندان به روایتهای مبتنی بر زندگی واقعی، ممکن است از شیوهای که فیلم افسانه را با خاطره درمیآمیزد، کنجکاو شوند؛ هرچند نباید انتظار بازسازی مستندوار و منظم داشته باشند.
در مقابل، کسانی که به روایت متمرکز، تحول روانشناختی دقیق یا ریتم فشرده اهمیت میدهند، ممکن است با طول اثر و پراکندگی آن دستوپنجه نرم کنند. فیلم همچنین برای تماشاگرانی که از خشونت و فضای جنایی تکرارشونده خسته میشوند، احتمالاً تجربهای طاقتفرسا خواهد بود. تماشای آن بیش از هر چیز به تحمل مخاطب در برابر افراط سبکی و کشآمدن روایت وابسته است.
جمعبندی «چگونه عاشق یک گانگستر شدم» فیلمی پرادعا و ناهموار است که میان افسانهسازی و نقد جنایت، میان شکوه تصویر و آشفتگی روایت، و میان جذابیت شخصیت مرکزی و کمعمقی برخی چهرههای پیرامونی در نوسان میماند. بازی پرانرژی نقش اصلی، قاببندیهای چشمنواز و موسیقی تأثیرگذار، به آن جاذبهای انکارناپذیر میبخشند؛ اما زمان طولانی، خردهداستانهای پراکنده و تکیه بر قراردادهای آشنای ژانر مانع از آن میشوند که این جاذبه به تجربهای کاملاً منسجم بدل شود.
« تنش میان این دو وجه میتوانست به نقدی پیچیده درباره جذابیت قدرت و بهای آن بدل شود. »
جمعبندی
فیلم برای لحظههایی چشمگیر و برای تماشاگر علاقهمند به جهان گنگستری دیدنی است، اما کوتاهتر و متمرکزتر بودنش میتوانست تصویر نیکوش و هزینه انسانی افسانه او را بسیار نافذتر کند.
ثبت دیدگاه