نقد و بررسی
نقد ساعت گرگ و میش (Hour of the Wolf) | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جزیرهای بیرون از واقعیت «Hour of the Wolf» ساختهٔ اینگمار برگمان، بیش از آنکه داستانی دربارهٔ سفری به مکانی دورافتاده باشد، کاوشی در جغرافیای ذهنی انسانی است که آرامآرام تکیهگاههای درونیاش را از دست میدهد. یوهان، نقاشی گوشهگیر، با آلما، همسر جوان و باردارش، در جزیرهای خلوت زندگی میکند؛ اما این خلوت نه پناهگاهی امن، بلکه فضایی است که ترسها و خاطرات سرکوبشده در آن پژواک مییابند.
عنوان فیلم به آن ساعت مرزی میان شب و سپیدهدم اشاره دارد؛ زمانی که خواب سنگینتر است و کابوس، واقعیتر به نظر میرسد. همین آستانهٔ مبهم، کلید ورود به جهان اثر است. برگمان از همان ابتدا وعدهٔ یک روایت سرراست نمیدهد. تماشاگر نه با معمایی روبهروست که پاسخ نهایی و قطعی داشته باشد، نه با قصهای که همهٔ رخدادهایش را بتوان بیدردسر در چارچوب واقعیت گنجاند.
فیلم بهجای آنکه آشفتگی یوهان را توضیح دهد، ما را در تجربهٔ آن شریک میکند: نگاهها ناآراماند، سکوتها معنایی تهدیدآمیز پیدا میکنند و حضور دیگران گاه چنان غریب است که نمیدانیم باید آن را عینی بدانیم یا زادهٔ ذهن شخصیت. این تعلیق، ستون اصلی فیلم است؛ تعلیقی نه مبتنی بر حادثههای پیاپی، بلکه بر تردید دائمی دربارهٔ آنچه میبینیم.
هنرمند در محاصرهٔ ذهن خویش یوهان فقط مردی گرفتار بیخوابی و هراس نیست؛ او هنرمندی است که نسبتش با آفرینش به نوعی رنج بدل شده است. در نگاه فیلم، هنر الزاماً موهبتی آرامبخش یا راهی برای رهایی نیست. خلاقیت میتواند شکافی باشد که ذهن از آن به سوی تصویرهای هولناک گشوده میشود، بیآنکه صاحب ذهن اختیار بستن آن را داشته باشد.
« همین آستانهٔ مبهم، کلید ورود به جهان اثر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
یوهان از جایگاه هنرمندبودن احساس غرور نمیکند؛ گویی این هویت چیزی تحمیلشده و بیمارگون است که او را از دیگران جدا میسازد. این نگاه، فیلم را از روایت سادهٔ «فروپاشی روانی» فراتر میبرد. برگمان علاقهای به تشخیصگذاری یا توضیح پزشکی ندارد؛ مسئلهاش این است که چگونه ذهن آسیبپذیر، جهان بیرون را به صورت بازتابی از دردهای درونی درمیآورد.
در این میان، چهرههایی که به زندگی یوهان راه پیدا میکنند، فقط شخصیتهایی مستقل نیستند؛ ممکن است جلوههایی از میل، شرم، خاطره یا اضطراب او نیز باشند. فیلم تماشاگر را وادار میکند به جای جستوجوی پاسخ فوری، در خودِ ناتوانی از پاسخدادن تأمل کند. آلما؛ شاهد، همسر و مرز میان دو ذهن آلما از مهمترین دستاوردهای فیلم است، زیرا برگمان او را به تماشاگرِ خاموش رنج یوهان تقلیل نمیدهد.
او با دقت و همدلی مراقب همسرش است، اما این مراقبت بیهزینه نیست. هرچه بیشتر میکوشد به جهان درونی او نزدیک شود، مرز میان تجربهٔ خودش و تجربهٔ یوهان شکنندهتر میشود. حضورش هم آرامشبخش است و هم در معرض تهدید؛ نه از آن رو که فیلم او را شخصیتی ضعیف نشان میدهد، بلکه چون همدلیِ بیوقفه میتواند فرد را به درون بحران دیگری بکشاند.
بازی لیو اولمان در نقش آلما ظرافتی کمنظیر دارد. او احساسات را با اغراق بیرونی بیان نمیکند؛ بخش بزرگی از بازیاش در مکثها، نگاههای سنجیده و تغییرهای کوچک چهره جریان دارد. آلما میکوشد همسرش را بفهمد، اما فهمیدن در اینجا به معنای تسلط بر حقیقت نیست. در سوی مقابل، ماکس فون سیدو به یوهان خشکی و شکنندگی توأمانی میبخشد: مردی که میخواهد خود را مهار کند، اما درونش پیوسته از مهار میگریزد.
« این نگاه، فیلم را از روایت سادهٔ «فروپاشی روانی» فراتر میبرد. »
شخصیتها و اجرا
تنش میان این دو بازیگر، نیروی عاطفی فیلم را شکل میدهد؛ رابطهشان نه صرفاً پناهگاه عاشقانه، بلکه میدان آزمون اعتماد و فرسودگی است. تصویر، صدا و معماری کابوس فیلمبرداری سیاهوسفیدِ سون نیوکویست به جزیره حالوهوایی سرد و بیپناه میدهد. طبیعت در اینجا منظرهای برای آسودن نیست؛ صخرهها، ساحل و فضای خالی، احساس انزوای شخصیتها را تشدید میکنند.
کنتراستهای تند و قاببندیهای حسابشده، چهرهها را گاه چون نقابهایی جدا از محیط مینمایانند. برگمان و نیوکویست با کمترین عناصر، تصویری میسازند که هم ملموس است و هم رؤیاگون؛ جهان واقعی چنان به کابوس نزدیک میشود که گویی از ابتدا چیزی در آن نادرست بوده است. میزانسنها و صحنههای نامتعارف، وحشت فیلم را از الگوی رایجِ تهدید آشکار دور میکنند.
ترس، پیش از آنکه در یک رخداد مشخص تجسم یابد، در انتظار و در سکوت شکل میگیرد. موسیقی و صدا نیز به جای آنکه پیوسته بر احساسات حکم برانند، گاه فاصلهای نگرانکننده میان تماشاگر و تصویر ایجاد میکنند. حاصل، فضایی است که بهجای توضیح کابوس، منطق حسی آن را منتقل میکند: گسسته، نافذ و دشوار برای فراموشکردن.
روایتِ گسسته و تعلیقِ فرساینده ساختار روایی فیلم تدریجی است و بر آشکارشدن پلهپلهٔ بحران تکیه دارد. اطلاعات به اندازهای داده میشود که کنجکاوی برانگیخته شود، اما نه آنقدر که ابهام از میان برود. روایت از تجربهٔ آلما و جهان ذهنی یوهان عبور میکند و گاهی این دو قلمرو را چنان به هم میآمیزد که تشخیص منشأ یک تصویر آسان نیست.
« تصویر، صدا و معماری کابوس فیلمبرداری سیاهوسفیدِ سون نیوکویست به جزیره حالوهوایی سرد و بیپناه میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب، تعلیق را از پرسش «بعد چه میشود؟» به پرسش دشوارترِ «آنچه دیدهایم چه معنایی دارد؟» منتقل میکند. بااینحال، همین روش میتواند بخشی از مخاطبان را از فیلم دور کند. آغاز اثر آهسته است و مدتی طول میکشد تا فضای آن به تنش مؤثر بدل شود. برخی بخشها، بهویژه گفتوگوهایی که بر رمز و تمثیل تکیه دارند، ممکن است بیش از آنکه رازآمیز باشند، دور از دسترس جلوه کنند.
اگر تماشاگر انتظار روایتی کلاسیک با انگیزههای روشن و پیوندهای علتومعلولی منظم داشته باشد، ابهام فیلم احتمالاً ناامیدکننده خواهد بود. اما اگر این ابهام را نه کمبود پاسخ، بلکه صورتِ سینماییِ ذهن ناآرام بدانیم، کندی و گسست نیز بخشی از تجربه میشوند. وحشت روانی و مناسبات قدرت «Hour of the Wolf» در ظاهر از عناصر وحشت و افسانه بهره میگیرد، اما هراس اصلیاش از موجودی بیرونی سرچشمه نمیگیرد.
ترس، در برخورد میان ذهن شکنندهٔ یوهان و محیطی پدید میآید که پیوسته بر او فشار وارد میکند. ورود به فضای اشرافیِ جزیره، به جای گشودن دریچهای به زندگی اجتماعی، شکل دیگری از محاصره را رقم میزند. ادب، شوخی و معاشرت میتوانند پوششی برای سلطه و تحقیر باشند؛ آنچه در سطح ظاهری متمدن است، در باطن کیفیتی خشن و شکارگر پیدا میکند.
این جنبه، به فیلم لایهای دربارهٔ قدرت میدهد. یوهان در برابر نگاه دیگران فقط با ترسهای شخصیاش نمیجنگد؛ با کسانی نیز مواجه است که میخواهند او را تعریف، تفسیر یا به موضوع سرگرمی خود تبدیل کنند. نگاه آنان به هنرمند، هم کنجکاوانه است و هم بهرهکشانه. از این رو، بحران او فقط مسئلهای درونی نیست: اجتماع پیرامونش نیز در تشدید آن سهم دارد.
« این انتخاب، تعلیق را از پرسش «بعد چه میشود؟» به پرسش دشوارترِ «آنچه دیدهایم چه معنایی دارد؟» منتقل میکند. »
قوتها و کاستیها
برگمان بااینهمه داوری را ساده نمیکند؛ جهان بیرون و ذهن درون در هم تنیدهاند و فیلم از تعیین مرز روشن میان قربانی، ناظر و عاملِ تهدید پرهیز میکند. جمعبندی «Hour of the Wolf» فیلمی دشوار، ناآرام و عمداً کمتوضیح است؛ اثری که تماشاگر را نه به حل یک معما، بلکه به ماندن درون تجربهای روانی دعوت میکند.
فضای کابوسوار، تصویرپردازی دقیق و بازیهای ظریف فون سیدو و اولمان، آن را به مطالعهای ماندگار دربارهٔ تنهایی، میل، شرم و فرسایش رابطه بدل میسازند. در مقابل، ریتم آهسته و ابهام رواییاش ممکن است برای کسانی که به قصهگویی روشن و پاسخهای قطعی علاقه دارند، مانعی جدی باشد. قدرت فیلم در این نیست که هر تصویر را به معنایی واحد فروبکاهد؛ در این است که امکانِ چند معنا را زنده نگه میدارد و ذهن مخاطب را پس از پایان تجربه نیز درگیر میکند.
برگمان وحشت را به قلمرو روان میبرد و نشان میدهد کابوس همیشه چیزی نیست که از بیرون به سراغ انسان بیاید؛ گاهی آنچه بیش از همه میترساند، ناتوانی از جداکردن چهرهٔ جهان از چهرهٔ ذهن خویش است.



ثبت دیدگاه