نقد و بررسی
نقد Honey | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سکوتی که روایت میکند «عسل» ساختهٔ سمیح کاپلاناوغلو، در ظاهر داستانی ساده دربارهٔ یوسف، پسربچهای ششساله، و غیبت پدر زنبوردارش است؛ اما نیروی فیلم نه در پیشامدهای پرشمار، بلکه در شیوهای نهفته است که سکوت، انتظار و طبیعت را به اجزای اصلی روایت بدل میکند. یوسف جهان را نه با توضیحهای بزرگسالانه، بلکه از خلال صداهای پراکنده، تصویرهای گذرا و پیوندهای عاطفی محدود خود میشناسد.
فیلم نیز بهجای آنکه هر احساس یا رخدادی را تفسیر کند، فرصت میدهد تماشاگر در کنار او بنشیند و به چیزهایی گوش بسپارد که در سینمای پرشتاب معمولاً به حاشیه رانده میشوند. این انتخاب، هم سرچشمهٔ زیبایی اثر است و هم منشأ دشواری آن. «عسل» از تماشاگر نمیخواهد صرفاً ماجرایی را دنبال کند؛ دعوتش میکند در وضعیتی از توجه و تأمل قرار بگیرد.
به همین دلیل، تجربهٔ فیلم بیش از آنکه بر کشف پیدرپی اطلاعات تکیه داشته باشد، بر دریافت تدریجی حالوهوا بنا شده است. کودکی در آستانهٔ جهان بزرگسالان یوسف در فاصلهای باریک میان وابستگی و استقلال زندگی میکند. خانه، مدرسه و جنگل هر یک قلمرویی جداگانهاند، اما او در هیچکدام کاملاً احساس آسودگی ندارد.
در مدرسه، دشواری او در سخن گفتن و خواندن، فاصلهاش را با همسالان آشکار میکند؛ در خانه، نزدیکیاش به پدر فضایی امن برای نجوا و راز دارد؛ و در جنگل، با جهانی روبهرو میشود که زیبا و دلپذیر است، اما از راز و خطر نیز خالی نیست. فیلم این تجربه را از منظر کودکی بازمیسازد، بیآنکه پیوسته بر معصومیت یا درماندگی یوسف تأکید کند.
« این انتخاب، هم سرچشمهٔ زیبایی اثر است و هم منشأ دشواری آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او مشاهده میکند، مکث میکند و گاه رفتاری نشان میدهد که برای بزرگسالان ممکن است بیاهمیت جلوه کند، اما در جهان محدود او معنایی بزرگ دارد. همین تفاوت مقیاس، به فیلم ظرافت میبخشد: اتفاقی کوچک میتواند برای کودک به مسئلهای بنیادین تبدیل شود، بیآنکه لازم باشد فیلم آن را با گفتوگو توضیح دهد.
رابطهٔ پدر و پسر پیوند یوسف و پدرش، یاکوپ، مرکز عاطفی فیلم است. این رابطه با بیان مستقیم و گفتوگوهای طولانی ساخته نمیشود، بلکه از جزئیات روزمره و شیوهٔ حضور آن دو در کنار یکدیگر شکل میگیرد. پدر برای یوسف فقط عضوی از خانواده نیست؛ کسی است که جهان را قابلفهمتر میکند و امکان اعتماد و آرامش را به او میدهد.
در برابر او، یوسف میتواند صدایی پیدا کند که در موقعیتهای دیگر از دسترسش دور میماند. اهمیت این پیوند وقتی آشکارتر میشود که زندگی شغلی پدر، او را به دل جنگل و دور از خانه میکشاند. ناپدیدشدن زنبورها، که بنیان معاش خانواده را تهدید میکند، در سطح اجتماعی و اقتصادی اهمیت دارد؛ اما فیلم پیامد آن را در تجربهٔ شخصی یوسف دنبال میکند.
غیبت پدر برای او فقط یک مسئلهٔ عملی نیست، بلکه لرزشی در ساختار امنیت و شناخت اوست. فیلم از این راه، فشار اقتصادی خانواده را با اضطراب کودکانه پیوند میزند، بیآنکه به خطابهای دربارهٔ فقر یا دشواری زندگی روستایی بدل شود. طبیعت؛ پسزمینهای زنده جنگل در «عسل» دکور چشمنواز داستان نیست؛ حضوری فعال دارد و بر ریتم و معنای فیلم اثر میگذارد.
« رابطهٔ پدر و پسر پیوند یوسف و پدرش، یاکوپ، مرکز عاطفی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
درختان، مه، مسیرهای دشوار و صداهای جانوران، جهان بیرونیای میسازند که گاه پناهگاه و گاه قلمرو ناشناخته است. طبیعت به زندگی خانوادگی شکل میدهد: کار پدر از آن جداییناپذیر است، معاش خانواده به آن وابسته است و تجربهٔ یوسف نیز در رفتوآمد میان خانه و جنگل گسترش مییابد. فیلم از این منظرهها برای ساختن کارتپستالی زیبا استفاده نمیکند.
زیبایی طبیعت با دشواری زیستن در آن همراه است؛ همان جنگلی که سکوت و شگفتی دارد، کار را پرخطر و مسیرها را دور از دسترس میکند. این دوگانگی، نگاه فیلم را از ستایش سادهانگارانهٔ طبیعت دور نگه میدارد. طبیعت نه دشمن انسان است و نه صرفاً پناهگاه او؛ نیرویی مستقل است که انسان باید با آن زندگی کند و حد و مرزهایش را بپذیرد.
تصویر و صدا؛ شیوهٔ بیان فیلم تصویربرداری بارش اوزبیچر با قابهایی آرام و سنجیده، جهان فیلم را از شتاب دور میکند. دوربین اغلب بهجای تعقیب هیجان، به مشاهده بسنده میکند: به چهرهٔ یوسف، به حرکت او در فضای خانه یا به امتداد جنگل. این فاصلهگذاری باعث میشود احساسات شخصیتها کمتر به نمایش گذاشته شوند و بیشتر از خلال رفتارهای جزئی به چشم بیایند.
قابها در بسیاری از لحظهها اجازه میدهند محیط پیرامون شخصیتها به اندازهٔ خود آنان اهمیت پیدا کند. طراحی صدا نیز از عناصر کلیدی اثر است. چون گفتوگوها اندکاند و موسیقی نقش پررنگی ندارد، صدای باد، پرندگان و دیگر اجزای محیط جای خالی توضیحهای کلامی را پر میکند. سکوت در اینجا تهی و بیمعنا نیست؛ نوعی فضای شنیداری است که تماشاگر را به جزئیات حساس میکند.
« درختان، مه، مسیرهای دشوار و صداهای جانوران، جهان بیرونیای میسازند که گاه پناهگاه و گاه قلمرو ناشناخته است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، این روش مستلزم صبوری است. اگر تماشاگر انتظار داشته باشد موسیقی مسیر عاطفی را مشخص کند یا دیالوگها انگیزهها را روشن سازند، ممکن است فاصلهٔ میان او و فیلم افزایش یابد. بازیها و پرهیز از تأکید بازیگران با لحنی طبیعی و مهارشده، با جهان کمگفتوگوی فیلم هماهنگاند. بازیگر نقش یوسف بهویژه در انتقال واکنشهای کوچک موفق است: نگاههای مردد، مکثها و تلاشهای کودکانه برای فهم موقعیت، جایگزین توضیحهای صریح میشوند.
اهمیت این بازی در آن است که شخصیت را به نشانهای صرف از معصومیت یا اندوه تبدیل نمیکند؛ یوسف کودکی ملموس است که خواستهها و ترسهایش از تجربهٔ روزانهاش برمیآیند. یاکوپ و زهره نیز با حضور کماغراق خود، زمینهٔ خانوادگی داستان را باورپذیر میکنند. فیلم از بازیگران نمیخواهد احساسات را برای تماشاگر برجسته کنند؛ آنان درون لحن آرام اثر باقی میمانند.
نتیجه، نوعی صمیمیت است که بهجای فوران عاطفی، از تداوم رفتارها و نزدیکیهای کوچک شکل میگیرد. ریتم، ابهام و فاصلهٔ تماشاگر ریتم کند و نماهای طولانی در «عسل» صرفاً انتخابی ظاهری نیستند؛ با تجربهٔ زمانی یوسف تناسب دارند. انتظار برای بازگشت پدر، دشواری روزمرهٔ مدرسه و گردش در محیطی دورافتاده، همگی با زمانی کشدار و کمحادثه همراهاند.
فیلم میکوشد این زمان را به تماشاگر منتقل کند، نه آنکه آن را با برشهای پیدرپی کوتاه سازد. از همین رو، کندی میتواند به تجربهای تأملبرانگیز بدل شود، اما برای کسانی که به پیشروی سریع داستان خو گرفتهاند، احتمالاً فرساینده خواهد بود. ابهام نیز بخشی از روش روایت است. بسیاری از رخدادها و انگیزهها بهصراحت توضیح داده نمیشوند و فیلم به تماشاگر اعتماد میکند تا از نشانههای پراکنده معنا بسازد.
« بازیها و پرهیز از تأکید بازیگران با لحنی طبیعی و مهارشده، با جهان کمگفتوگوی فیلم هماهنگاند. »
قوتها و کاستیها
این اعتماد گاهی ثمربخش است و به اثر حالتی رازآمیز میدهد؛ گاهی هم به فاصلهای عاطفی میانجامد. دوربین آنقدر به یوسف نزدیک نمیشود که همهچیز را از دریچهٔ ذهن او ببینیم، و آنقدر هم از او دور نمیماند که تجربهاش بیاهمیت شود. این حدفاصل، از ویژگیهای قابلتأمل فیلم است، ولی ممکن است همذاتپنداری برخی تماشاگران را محدود کند.
جایگاه فیلم در سهگانهٔ یوسف «عسل» بخش پایانی سهگانهٔ یوسف از کاپلاناوغلو است؛ سهگانهای که «تخممرغ» و «شیر» نیز در آن قرار دارند. فیلم در این مجموعه به کودکی یوسف میپردازد و بسیاری از مضمونهایش، از جمله شکلگیری شخصیت و نسبت انسان با خاطره، در پرتو این جایگاه معنای گستردهتری مییابند.
بااینهمه، «عسل» را میتوان مستقل نیز تماشا کرد: قصهٔ پسربچهای است که با غیبت پدر و ناتوانی در فهم کامل جهان پیرامونش دستوپنجه نرم میکند. پیوند آن با سهگانه، بیش از آنکه به اطلاعات داستانی وابسته باشد، در تکرار پرسشهایی دربارهٔ زمان، هویت و تجربهٔ زیسته شکل میگیرد. نگاه به کودکی در این اثر، صرفاً بازگشت به گذشته نیست؛ کوششی است برای دیدن اینکه چگونه ترسها، پیوندها و سکوتهای اولیه در حافظه باقی میمانند.
جمعبندی «عسل» فیلمی آرام، دقیق و سرشار از توجه به جزئیاتی است که معمولاً زیر فشار روایتهای پرحادثه نادیده میمانند. قدرت اصلی آن در پیوند میان کودکی یوسف، رابطهاش با پدر و محیط طبیعیای است که هم زندگی خانواده را ممکن میکند و هم آن را در معرض خطر قرار میدهد. تصویر و صدا در کنار بازیهای کماغراق، جهانی میسازند که در آن سکوت خود به زبان بدل میشود.
« این اعتماد گاهی ثمربخش است و به اثر حالتی رازآمیز میدهد؛ گاهی هم به فاصلهای عاطفی میانجامد. »
جمعبندی
در مقابل، کندی ریتم، کمبود توضیح و فاصلهٔ دوربین از تجربهٔ درونی یوسف میتوانند مانع ارتباط برخی مخاطبان شوند. فیلم همیشه معنای خود را آسان عرضه نمیکند و گاه بیش از اندازه به سکوت و ابهام تکیه دارد. بااینحال، برای تماشاگرانی که آمادگی مکث و شنیدن دارند، «عسل» اثری لطیف و ماندگار است؛ فیلمی دربارهٔ چگونگی تجربهکردن فقدان و ناشناختگی از نگاه کودکی که هنوز واژههای کافی برای بیان آنها ندارد.
« در مقابل، کندی ریتم، کمبود توضیح و فاصلهٔ دوربین از تجربهٔ درونی یوسف میتوانند مانع ارتباط برخی مخاطبان شوند. »
ثبت دیدگاه