نقد و بررسی
نقد هومونکولوس (Homunculus) | 2003
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر و خاستگاه آن «هومونکولوس» اثری است که پیش از هر چیز با یک سوءتفاهم کوچک در تاریخگذاریاش روبهرو میشود: سال ۲۰۰۳ به آغاز انتشار مانگای هیدئو یاماموتو تعلق دارد، نه به فیلم سینمایی. اقتباس زندهٔ تاکاشی شیمیزو در سال ۲۰۲۱ ساخته شد و گو آیانو در نقش سوسومو ناکوشی ظاهر شد.
این تفاوت مهم است، زیرا فیلم را باید نه همچون اثری مستقل از زمینه، بلکه بهعنوان فشردهسازی روایتی بلند و چندلایه در قالبی محدود سنجید؛ فشردهسازیای که هم سرچشمهٔ جذابیت آن است و هم بخشی از کاستیهایش. ایدهای که از دلِ نگاه آغاز میشود نقطهٔ عزیمت فیلم، ایدهای ساده اما ناآرامکننده است: اگر ظاهر آدمها فقط پوششی برای چیزی پنهان باشد، دیدن آن حقیقت چه بهایی خواهد داشت؟
ناکوشی میان هتلی مجلل و فضای باز پارک زندگی میکند؛ نه کاملاً متعلق به جهان برخوردارهاست و نه در جمع بیخانمانها حل شده است. این موقعیت معلق، پیش از آنکه به رویدادهای فراطبیعی برسد، خود تصویری از بیجایی و تعلیق هویتی اوست. پیشنهاد مانابو ایتو برای انجام آزمایشی پزشکی، این وضع را به مسیری نامتعارف میکشاند: ناکوشی پس از عمل، آدمها را دیگر به شکل معمول نمیبیند و چهرهٔ درونیشان در قالبهایی غریب و هولناک پیش چشمش پدیدار میشود.
« اقتباس زندهٔ تاکاشی شیمیزو در سال ۲۰۲۱ ساخته شد و گو آیانو در نقش سوسومو ناکوشی ظاهر شد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قدرت ایده در همین ابهام نهفته است. فیلم روشن نمیکند که این دگرگونی را باید واقعیتی ماورایی دانست، پیامد دستکاری مغز، یا تجسمی از ذهنی آسیبدیده. در نتیجه، تماشاگر ناچار میشود میان چند امکان حرکت کند و از خود بپرسد آیا هیولاها در دیگراناند، در نگاه ناکوشی، یا در فاصلهٔ میان این دو.
این پرسش، ظرفیت روانشناختی قابلتوجهی دارد؛ ظرفیتى که فیلم در آغاز بهخوبی از آن بهره میگیرد، اما همیشه نمیتواند آن را تا انتها به شکلی منسجم حفظ کند. تصویرهایی میان کابوس و استعاره بزرگترین امتیاز بصری فیلم، تبدیل احساسات و زخمهای پنهان به صورتهایی ملموس و نامتعارف است. آدمها در نگاه ناکوشی به پیکرهایی دگرگونشده بدل میشوند؛ تصویرهایی که میتوانند در یک لحظه غریب، مضحک، دلآشوب یا اندوهبار باشند.
این طراحیها قرار نیست صرفاً وسیلهای برای ترساندن تماشاگر باشند. کارکرد بهترشان استعاری است: بدنِ دگرگونشده به زبانی تصویری برای بیان چیزی بدل میشود که شخصیتها قادر نیستند با کلام به آن اشاره کنند. شیمیزو، که پیشتر با سینمای وحشت شناخته شده است، در ساختن فضای وهمآلود مهارت دارد.
« این طراحیها قرار نیست صرفاً وسیلهای برای ترساندن تماشاگر باشند. »
شخصیتها و اجرا
قاببندیها و رنگها، جهان فیلم را از واقعگرایی روزمره اندکی دور میکنند، بیآنکه آن را کاملاً به قلمرو فانتزی ببرند. حاصل، نوعی ناآرامی دیداری است: گویی هر صحنه ممکن است ناگهان از قاعدهٔ معمول خود بیرون بزند. بااینحال، جلوههای بصری گاهی بیش از آنکه به معنای صحنه خدمت کنند، خودنمایی میکنند.
هر تصویر عجیب ضرورتاً استعارهای روشن یا تجربهای عاطفی نمیسازد؛ بعضی از آنها در حد طرحی چشمگیر باقی میمانند و پس از گذشتن از قاب، اثر چندانی بر روایت نمیگذارند. ناکوشی و بازی گو آیانو ناکوشی شخصیتی است که جذابیتش از تناقضهای او میآید. او در حاشیهٔ جامعه زندگی میکند، اما فاصلهاش با آن حاشیه نیز کامل نیست؛ گذشتهاش نامعلوم میماند و رفتارش گاه چنان حسابشده است که نمیتوان او را صرفاً قربانی شرایط دانست.
توانایی تازهاش نیز بهجای آنکه فقط ابزاری برای حل معما باشد، او را در موقعیتی اخلاقی و روانی قرار میدهد: آیا دیدن رنج پنهان دیگران به معنای شناختن آنهاست؟ و آیا کسی که زخم دیگری را میبیند، الزاماً میداند با آن چه باید بکند؟ گو آیانو بخش مهمی از نیروی فیلم را بر دوش میکشد. بازی او در برابر دگرگونیهای پیرامونش، میان بیاعتنایی، شگفتی و اضطراب نوسان میکند و کمک میکند ناکوشی در برابر مجموعهای از موقعیتهای غریب، همچنان انسانی باورپذیر بماند.
« حاصل، نوعی ناآرامی دیداری است: گویی هر صحنه ممکن است ناگهان از قاعدهٔ معمول خود بیرون بزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ایتو نیز صرفاً همراهی برای پیشبرد ماجرا نیست؛ حضورش رابطهای ناپایدار میان کنجکاوی علمی، میل به کنترل و نیاز شخصی ایجاد میکند. پیوند این دو در بهترین لحظهها حالوهوایی نزدیک به رابطهٔ خالق و مخلوق پیدا میکند، اما فیلم برای پرورش کامل تنش میانشان فرصت کافی فراهم نمیآورد. روایت پرشاخه و مسئلهٔ فشردهسازی ضعف اصلی «هومونکولوس» در نیمهٔ نخست چندان آشکار نیست.
معرفی ناکوشی، ایتو و آزمایش، مسیری روشن میسازد و هر برخورد تازه میتواند وجهی دیگر از توانایی ناکوشی و جهان فیلم را آشکار کند. اما هرچه روایت پیش میرود، شاخههای داستانی و موضوعهای فرعی بیشتر میشوند؛ بعضی از آنها فرصت مییابند اثری کوتاه بگذارند، اما پیش از آنکه به نتیجهای دراماتیک یا معنایی برسند، جای خود را به خط تازهای میدهند.
این پراکندگی را میتوان پیامد دشواری اقتباس از مانگایی دانست که داستانش در قالب اثری بلند شکل گرفته است. فیلم ناچار است میان انتخاب چند موقعیت، معرفی شخصیتها و پرداختن به گذشتهٔ ناکوشی تعادل برقرار کند؛ ولی این اجزا همیشه به شکلی طبیعی در یک خط اصلی ادغام نمیشوند. گاهی روایت برای رسیدن به وضعیت بعدی بیش از اندازه به تصادف یا تغییر ناگهانی متکی است و گاهی نیز با اطلاعاتی تازه، پرسشهای بیشتری میسازد بیآنکه برای همهٔ آنها زمینهٔ کافی فراهم کرده باشد.
« روایت پرشاخه و مسئلهٔ فشردهسازی ضعف اصلی «هومونکولوس» در نیمهٔ نخست چندان آشکار نیست. »
قوتها و کاستیها
نتیجه، قصهای است که همزمان پرحادثه و ناتمام به نظر میرسد. فاصلهگرفتن از پرسش آغازین فیلم با پرسشی دربارهٔ نگاه و ادراک آغاز میکند، اما در ادامه علاقهٔ خود را میان چند مسیر تقسیم میکند: زخمهای روانی، هویت، گذشته، رابطهٔ ناکوشی و ایتو، و امکان کمککردن به کسانی که رنجشان در قالب تصویرهای عجیب آشکار شده است.
این گسترش بالقوه میتوانست عمق فیلم را بیشتر کند؛ مشکل آنجاست که هر موضوع به اندازهای طرح نمیشود که در کنار موضوعهای دیگر به کلیتی محکم بدل شود. بهتدریج، آن نیروی متمرکز و رازآلود آغاز کار جای خود را به روایتی پرپیچوخمتر میدهد. فیلم در بخشهایی بهجای کاوش آرام در پیوند میان تصویرهای ذهنی و تجربهٔ شخصیتها، میکوشد با رویدادهای تازه تماشاگر را درگیر نگه دارد.
این تغییر لحن الزاماً ناموفق نیست، اما پیوستگی تجربه را کاهش میدهد. آنچه در ابتدا همچون دریچهای برای مشاهدهٔ لایههای پنهان انسان گشوده شده بود، گاه زیر بار توضیحها و خطهای داستانی متعدد کمرنگ میشود. جمعبندی «هومونکولوس» اقتباسی نابرابر، اما از نظر تصویری و مفهومی بهیادماندنی است.
« نتیجه، قصهای است که همزمان پرحادثه و ناتمام به نظر میرسد. »
جمعبندی
ایدهٔ اصلی آن امکان تأمل دربارهٔ رنج پنهان، ادراک و ناتوانی انسان در شناخت دیگری را فراهم میکند؛ طراحیهای وهمآلود نیز به فیلم هویتی دیداری میبخشند که بهآسانی با اثری دیگر اشتباه گرفته نمیشود. گو آیانو حضوری مؤثر دارد و بخش آغازین، با فضاسازی مبهم و اضطرابآمیزش، وعدهٔ تجربهای متفاوت را میدهد.
بااینهمه، فیلم در تبدیل این وعده به روایتی یکپارچه کامیاب نیست. شاخههای پراکنده، موضوعهای نیمهپرداخته و اتکای گاهوبیگاه به تصادف، از تمرکز داستان میکاهند و آن را از پرسش نخستینش دور میکنند. ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخهایی قطعی باشد، در تصویرهای ناآرام و پرسشهایی است که برمیانگیزد.
تماشاگرِ علاقهمند به وحشت روانشناختی و استعارههای تصویری احتمالاً در آن لحظههایی گیرا خواهد یافت؛ اما کسی که به روایتی منسجم و پرداخت کامل شخصیتها چشم دارد، ممکن است با اثری روبهرو شود که ایدههایش از داستانی که برای حمل آنها ساخته، نیرومندترند.
« گو آیانو حضوری مؤثر دارد و بخش آغازین، با فضاسازی مبهم و اضطرابآمیزش، وعدهٔ تجربهای متفاوت را میدهد. »
ثبت دیدگاه