نقد و بررسی
نقد هالیوودلند (Hollywoodland) | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازسازیِ رؤیای هالیوود «هالیوودلند» ساختهٔ آلن کولتر، فیلمی دربارهٔ مرگ مشکوک جرج ریوز است؛ بازیگری که در حافظهٔ عمومی بیش از هر چیز با نقش سوپرمن تلویزیونی شناخته میشود. لوئیس سیمو، کارآگاه خصوصیِ فیلم، مأمور بررسی پرونده میشود و جستوجویش او را به روابط پنهان، مناسبات قدرت و روایتهای متعارض میکشاند.
بااینحال، فیلم صرفاً در پی گشودن یک معما نیست: مرگ ریوز به دریچهای برای نگاهکردن به هالیوودی بدل میشود که در آن تصویر عمومی آدمها گاه از زندگی واقعیشان نیرومندتر است. اثر بر پایهٔ رویدادهایی واقعی شکل گرفته، اما آنچه نمایش میدهد بازآفرینی دراماتیک آن رخدادهاست، نه گزارشی قطعی از حقیقت تاریخی.
هالیوود قدیم؛ زرقوبرق و فرسودگی یکی از کامیابیهای چشمگیر فیلم، ساختن فضایی است که هم شکوه سینمایی هالیوود را به یاد میآورد و هم زوال پشت آن را آشکار میکند. خیابانها، خانهها، پوششها و رنگبندی تصویری، جهانی قدیمی را پیش چشم میآورند؛ جهانی که در آن نور و تجمل همواره سایهای از اضطراب و پنهانکاری دارند.
حسوحال نوآر در اینجا فقط آرایهای بصری نیست، بلکه با مضمون اثر پیوند میخورد: شخصیتها در میان حقیقتهایی نیمهروشن حرکت میکنند و هر کشف، به جای آنکه اطمینان بیاورد، پرسش تازهای میسازد. دوربین به گذشته همچون موزهای بیجان نگاه نمیکند؛ آن را محیطی زنده و پرتنش میسازد. در این جهان، استودیوها و ستارهها نه صرفاً نماد رؤیای آمریکایی، بلکه بخشی از دستگاهی هستند که میتواند آدمها را بسازد، مصرف کند و کنار بگذارد.
« دوربین به گذشته همچون موزهای بیجان نگاه نمیکند؛ آن را محیطی زنده و پرتنش میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تضاد میان جلوهٔ باشکوه صنعت سرگرمی و تنهایی فردیِ بازیگر، به فیلم کیفیتی تلخ میدهد. این همان جایی است که «هالیوودلند» از یک بازسازی دورهای فراتر میرود و به تأملی دربارهٔ هزینهٔ شهرت تبدیل میشود. جرج ریوز؛ مردی پشت نقاب قهرمان خط زندگی ریوز، قلب عاطفی فیلم است. او در نگاه مردم قهرمانی تلویزیونی است، اما در زندگی حرفهای و شخصیاش با محدودیتهایی روبهروست که تصویر قهرمانانه نمیتواند پنهانشان کند.
فیلم تناقض میان چهرهٔ آشنای سوپرمن و مردی را برجسته میکند که میخواهد جدی گرفته شود و از قالبی که شهرت برایش ساخته بیرون بیاید. این تضاد، شخصیت را از یک نام مشهور در پروندهای جنایی به انسانی شکننده و قابلدرک بدل میکند. بن افلک در نقش ریوز اجرایی کنترلشده و باورپذیر ارائه میدهد.
بازی او بر اغراق تکیه ندارد؛ جذابیتش بیشتر در لحظههایی است که اعتمادبهنفس ظاهری شخصیت ترک برمیدارد و خستگی یا دلخوری به سطح میآید. افلک با ظرافت، فاصلهٔ میان کاریزمای یک ستاره و ناامنیهای مردی را نشان میدهد که نمیداند چگونه از تصویری که دیگران دوست دارند به یادش بیاورند رها شود.
این نقش از نقاط قوت اصلی فیلم است و به خط داستانی ریوز وزنی میبخشد که گاهی روایت کارآگاهی از آن میکاهد. منتقدان نیز بهطور ویژه از تناسب افلک با این نقش و شیوهٔ وارونهکردن تصویر بینقص سوپرمن یاد کردهاند. لوئیس سیمو؛ کارآگاهی در آینهٔ پرونده آدرین برودی در نقش لوئیس سیمو، محور خط روایی معاصرتر فیلم است؛ کارآگاهی که انگیزههایش فقط به کشف حقیقت محدود نمیماند.
« تضاد میان جلوهٔ باشکوه صنعت سرگرمی و تنهایی فردیِ بازیگر، به فیلم کیفیتی تلخ میدهد. »
شخصیتها و اجرا
او جاهطلب، آسیبپذیر و درگیر زندگی شخصی خود است؛ بنابراین پروندهٔ ریوز بهتدریج به آینهای برای نگاهکردن به وضعیت خودش بدل میشود. این انتخاب از نظر مضمونی هوشمندانه است: دو مرد در دو موقعیت متفاوت، هر یک با میل به دیدهشدن و تأییدگرفتن دستوپنجه نرم میکنند. برودی این خودخواهیها و لغزشهای شخصیت را بیپرده، اما نه بیجاذبه، به نمایش میگذارد.
سیمو قهرمانی اخلاقی و بینقص نیست و همین کاستیها میتوانند او را انسانیتر کنند. مشکل آنجاست که فیلم برای گسترش زندگی خصوصی او زمان زیادی صرف میکند؛ پیوند میان کارآگاه و پرونده هرچند معنایی دارد، اما همیشه چنان محکم ساخته نمیشود که پراکندگی روایی را جبران کند. در نتیجه، برخی لحظات شخصی سیمو بهجای آنکه عمق پرونده را بیشتر کنند، سرعت آن را کاهش میدهند.
روابط و بازیگران مکمل دایان لین در نقش تونی مانیكس حضوری نافذ دارد و به شخصیتی که میتوانست صرفاً در حاشیهٔ ماجرا باقی بماند، ابهام و نیروی عاطفی میبخشد. او نه بهآسانی در قالب قربانی میگنجد و نه به تصویر سادهٔ زنی رازآلود محدود میشود. باب هاسکینز نیز در نقش مدیر بانفوذ استودیو، اقتدار و خشکی لازم را به فضای داستان میآورد.
حضور این دو در کنار افلک، روابطی را شکل میدهد که از شایعه و قدرت، اما همچنین از نیازهای انسانی و انتخابهای دشوار ساخته شدهاند. بااینهمه، گستردگی چهرهها و رشتههای داستانی گاهی به ضرر شخصیتپردازی تمام میشود. فیلم بازیگران توانمندی در اختیار دارد، اما هر نقش مکمل فرصت برابر برای شکلگرفتن پیدا نمیکند.
« برودی این خودخواهیها و لغزشهای شخصیت را بیپرده، اما نه بیجاذبه، به نمایش میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی از روابط بیش از آنکه بهطور کامل پرداخت شوند، ابزار پیشبردن پرونده باقی میمانند. این نابرابری، در بخشهایی از فیلم حس میشود که انگار داستان میخواهد هم زندگی ریوز را بررسی کند، هم کارآگاه را بشکافد و هم تصویری جامع از سازوکار هالیوود ارائه دهد؛ هدفهایی که همیشه بهخوبی در یک مسیر واحد جمع نمیشوند.
معما، روایت و ریتم ساختار فیلم میان دو خط زمانی و دو کانون روایی حرکت میکند: زندگی ریوز و تحقیق سیمو. این جابهجایی میتواند به مقایسهٔ دو شخصیت و ساختن تعلیق کمک کند، اما گاهی پیوند میان بخشها سست است. اطلاعات تازه پشت سر هم میآیند، مسیر تحقیق تغییر میکند و روایت از شاخهای به شاخهٔ دیگر میرود.
نتیجه، پیچیدگیای است که همیشه به معنای عمق بیشتر نیست؛ گاه فقط تمرکز تماشاگر را دشوار میکند. خط کارآگاهی نیز کشدار میشود. توقفها و بنبستهای تحقیق میتوانستند حس فرسایش و سرگردانی را تقویت کنند، اما همهٔ آنها به یک اندازه دراماتیک نیستند. بعضی بخشها طولانیتر از نیازیاند که قصه برای پیشرفتن دارد و از نیروی تعلیق میکاهند.
در سوی دیگر، همین سرگردانی با مضمون اثر سازگار است: در جهانی که هرکس نسخهای از حقیقت دارد، پرونده لزوماً به مسیر روشن و منظم نمیرسد. فیلم در این انتخاب جسارت دارد، ولی همیشه نمیتواند میان ابهامِ معنادار و پراکندگیِ روایی تعادل برقرار کند. پایانِ مبهم و مسئلهٔ حقیقت فیلم با معمایی سروکار دارد که تاریخ آن را به پاسخ قطعی و سادهای فرو نمیکاهد؛ ازاینرو، انتظارِ حلشدن همهٔ پرسشها ممکن است تماشاگر را ناکام بگذارد.
« برخی از روابط بیش از آنکه بهطور کامل پرداخت شوند، ابزار پیشبردن پرونده باقی میمانند. »
قوتها و کاستیها
«هالیوودلند» برای آنکه پایانبندیاش اثرگذار باشد، به جای تکیه بر گرهگشایی پرهیجان، بر ابهام و ماندگاریِ پرسش تأکید میکند. این رویکرد از نظر موضوعی قابلدفاع است، اما اجرای آن برای همه قانعکننده نیست: وقتی مسیر تحقیق طولانی و پرپیچوخم شده، جمعبندیِ کمقطعیت ممکن است بهجای حس اندوه یا تأمل، احساس کماثری ایجاد کند.
ارزش فیلم در این نیست که تماشاگر را به قضاوتی قطعی دربارهٔ گذشته برساند؛ در این است که نشان دهد چگونه شهرت، منفعت و خاطره میتوانند حقیقت را زیر لایههایی از روایت بپوشانند. بااینحال، مضمون نیرومند بهتنهایی کمبودهای ساختاری را برطرف نمیکند. فیلم گاه چنان مشتاق طرحکردن پرسشهای متعدد است که از دادن شکل منسجم به آنها بازمیماند.
جمعبندی «هالیوودلند» اثری خوشساخت از نظر فضا و برخوردار از بازیهای مؤثر است که داستان جرج ریوز را به تأملی دربارهٔ شهرت، تصویر عمومی و سازوکار هالیوود پیوند میزند. بن افلک در نقشی متفاوت و انسانی میدرخشد و فضای نوآرِ فیلم به جهان داستان رنگ و هویت میدهد. در مقابل، روایت گاه از مسیر اصلی دور میشود، تحقیق سیمو کش میآید و پایانبندی ممکن است برای کسانی که انتظار گرهگشایی روشن دارند رضایتبخش نباشد.
حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه یک معمای جنایی کاملاً منسجم باشد، مرثیهای تلخ برای مردی است که در نقش قهرمان شناخته شد، اما بیرون از قاب با پیچیدگیهای عادی و دشوار زندگی روبهرو بود.
« بااینحال، مضمون نیرومند بهتنهایی کمبودهای ساختاری را برطرف نمیکند. »
ثبت دیدگاه