نقد و بررسی
نقد Hoard | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زباله بهمثابه میراث عاطفی «Hoard» فیلمی دربارهٔ انباشت وسایل است، اما نه به معنای متعارفِ حکایتی دربارهٔ خانهای شلوغ یا رفتاری عجیب. در جهان این فیلم، اشیای دورریختهشده به زبان عشق بدل میشوند: یادگارهایی که مادر نگه میدارد تا پیوندش با دختر را حفظ کند، و در همان حال، دیوارهایی که زندگی هر دوی آنها را در خود محصور میسازند.
لونا کارمون در نخستین فیلم بلندش، این تصویر را به استعارهای ساده و مرتب فرو نمیکاهد؛ آن را با تمام زیبایی و زشتی، بوی ماندگی و کشش عاطفیاش پیش چشم میگذارد. فیلم با کودکی ماریا آغاز میشود؛ دختری که در خانهای آکنده از چیزهای انباشتهشده، جهان مادرش، سینتیا، را طبیعی و حتی جادویی میپندارد.
جدایی ناگهانی از مادر، او را به خانوادهای سرپرست میسپارد. سالها بعد، در دههٔ نود، بازگشت مایکل به زندگی ماریا خاطرات و تمایلاتی را بیدار میکند که زیر لایههای سازگاری و سکوت مدفون بودهاند. کارمون این مسیر را نه به شکل معمایی برای حلکردن، بلکه همچون فرایندی آشفته و تدریجی روایت میکند: بازگشت گذشته، اغلب بیش از آنکه روشنایی بیاورد، زخمها را دوباره باز میکند.
خاطرهای که از نو شکل میگیرد یکی از دستاوردهای مهم فیلم، نمایش حافظه بهعنوان امری سیال و ناپایدار است. کودکی ماریا نه در قالب گذشتهای قطعی و شرحدادهشده، بلکه همچون مجموعهای از بوها، اشیا، عادتها و تصاویر پراکنده بازمیگردد. خاطرهها هم میتوانند پناهگاه باشند و هم دام؛ آنچه زمانی برای کودک نشانهٔ امنیت بوده، در نگاه بزرگسالانه معنایی نگرانکننده پیدا میکند.
« جدایی ناگهانی از مادر، او را به خانوادهای سرپرست میسپارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این فاصله برای داوری ساده دربارهٔ مادر یا دختر استفاده نمیکند. در عوض، میپرسد چگونه میتوان عشقی واقعی را از رفتارهایی جدا کرد که به دیگری آسیب میرسانند. ساختار زمانی اثر نیز با همین منطق عمل میکند. گذشته و اکنون نه دو بخش کاملاً مجزا، بلکه دو لایهاند که بر یکدیگر نفوذ میکنند.
مایکل در این میان صرفاً شخصیتی تازهوارد نیست؛ حضور او محرکی است برای بازشدن دریچههایی که ماریا کوشیده بسته نگه دارد. با این همه، فیلم همهٔ رابطهها را به نشانههایی روشن و قابل رمزگشایی تبدیل نمیکند. بخشهایی از روایت عمداً لغزان و مبهم میمانند؛ امری که گاه با منطق تجربهٔ روانی شخصیت سازگار است، اما گاهی نیز این احساس را ایجاد میکند که داستان راه خود را از دست داده است.
مادری میان مهر و آسیب رابطهٔ ماریا و سینتیا قلب عاطفی فیلم است. سینتیا در عین آنکه مادری مهربان و بازیگوش به نظر میرسد، زندگی دخترش را در مدار عاداتی میگرداند که از نیازهای روانی خودش سرچشمه میگیرند. «گنجینه»های خانه برای او آرشیوی از محبتاند؛ برای ماریا نیز در کودکی بخشی از زبان مشترک مادر و دختر میشوند.
اما همین زبان، هزینه دارد: کودک میآموزد که باید خواستهها و رفتارهایش را با اضطراب مادر هماهنگ کند. فیلم از وسوسهٔ تقسیم شخصیتها به قربانی و مقصر مطلق فاصله میگیرد. سینتیا را نه به هیولایی یکبعدی بدل میکند و نه رنج ماریا را با نیت خیر مادر بیاهمیت میشمارد. این دوگانگی از نظر مضمونی نیرومند است؛ زیرا نشان میدهد محبت میتواند در محیطی ناپایدار شکل بگیرد و همچنان محبت باقی بماند، بیآنکه آسیبهایش ناپدید شوند.
« فیلم از این فاصله برای داوری ساده دربارهٔ مادر یا دختر استفاده نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
با این حال، فیلم همیشه در پرداخت این پیچیدگی به یک میزان موفق نیست. گاهی نشانههای عاطفی آنقدر فشرده و مبهماند که مخاطب باید بیش از آنچه روایت فراهم میکند، میان رفتارها و پیامدهایشان پیوند برقرار کند. بدن، غریزه و پیوند با مایکل رابطهٔ ماریا و مایکل یکی از دشوارترین و بحثبرانگیزترین بخشهای «Hoard» است.
این رابطه به رمانسی آرام و آشنا شباهت ندارد؛ بیشتر برخورد دو انسان زخمی است که در دیگری چیزی آشنا و خطرناک بازمییابند. ارتباط میان آنها گاه از زبان متعارف فاصله میگیرد و به غرایز بدنی و واکنشهای خام نزدیک میشود. در این انتخاب، فیلم میکوشد نشان دهد که تجربههای حلنشده میتوانند رفتار انسان را به دورهای پیشین از زندگیاش بازگردانند؛ جایی که نیاز به تعلق، ترس و میل هنوز به بیان روشن و سنجیده تبدیل نشدهاند.
این رویکرد از نظر حسی تأثیرگذار است، اما تماشاگر را نیز به فاصلهگرفتن وادار میکند. بعضی رفتارهای افراطی و زننده نه صرفاً برای شوکآفرینی، بلکه برای ازبینبردن مرز میان دافعه و همدلی به کار گرفته شدهاند؛ با این حال، در مواردی شدت آنها از بار دراماتیکشان پیشی میگیرد. در نتیجه، ممکن است مخاطب بهجای فهم آشفتگی شخصیتها، بیش از هر چیز متوجه جسارت تصویری فیلم شود.
این خطر در رابطهٔ ماریا و مایکل بیشتر به چشم میآید: پیوندشان از حیث روانشناختی کنجکاویبرانگیز است، اما گاه آنقدر ناپایدار میماند که انگیزهها و پیامدهایش بهروشنی جا نمیافتند. بازیگری و شخصیتپردازی بازی ساورا لایتفوتـلئون در نقش ماریا، ستون اصلی فیلم است. او شخصیتی را میسازد که ظاهر خاموش و کمحرفش، سرشار از تنشهای فروخورده است.
« با این حال، فیلم همیشه در پرداخت این پیچیدگی به یک میزان موفق نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
توانایی بازیگر در انتقال میل، شرم، خشم و اندوه از راه مکثها و حرکات بدن، با سبک بیانی فیلم تناسب دارد. ماریا در دست او نه یک نشانهٔ انتزاعی از تروما، بلکه نوجوانی با تناقضهای زنده است: هم میخواهد از گذشته بگریزد و هم راهی برای نزدیکشدن دوباره به آن میجوید. هیلی اسکوایرز در نقش سینتیا، عاطفه و بیثباتی را همزمان به نمایش میگذارد.
حضور او در بخش کودکی ماریا، به فضای خانه گرمایی واقعی میبخشد؛ گرمایی که باعث میشود خطر پنهان آن محیط جدیتر احساس شود. جوزف کوئین نیز مایکل را با آمیزهای از آسیبپذیری و خودویرانگری اجرا میکند، هرچند شخصیت او در بعضی لحظات بیش از آنکه مستقل و کامل شکل بگیرد، کارکردی در مسیر بیدارشدن خاطرات ماریا پیدا میکند.
بازیهای فیلم بهطور کلی باورپذیرند، اما همهٔ شخصیتهای پیرامونی به یک اندازه فرصت عمقیافتن ندارند. تصویر، صدا و جهان حسی فیلم کارمون در ساختن جهانی که هم آغوشگونه و هم خفقانآور است، مهارت چشمگیری نشان میدهد. خانهٔ کودکی ماریا از دید او میتواند سرشار از کشف و شگفتی باشد؛ اما همان فضا، وقتی از بیرون یا با آگاهی بزرگسالانه دیده میشود، خطر و فرسودگی را آشکار میکند.
طراحی صحنه و توجه به بافت اشیا، این دوگانگی را تقویت میکند: زبالهها در یک لحظه یادگارهای عزیزند و در لحظهای دیگر نشانهٔ انزوا و فروپاشی. فیلم به حس بویایی نیز به شکلی کموبیش محسوس تکیه میکند. هرچند تصویر سینمایی نمیتواند بو را مستقیماً منتقل کند، تأکید بر رطوبت، کثیفی و مواد مانده، تماشاگر را وامیدارد فضای روی پرده را با بدن خود تصور کند.
« توانایی بازیگر در انتقال میل، شرم، خشم و اندوه از راه مکثها و حرکات بدن، با سبک بیانی فیلم تناسب دارد. »
قوتها و کاستیها
این کیفیت حسی بخشی از نیروی اثر است، اما یکی از دلایل دشواری تماشای آن نیز به شمار میرود. «Hoard» نمیخواهد زشتی را از فاصلهای امن و زیباشناسانه عرضه کند؛ مخاطب را به نزدیکی ناخوشایندی دعوت میکند که ممکن است برای برخی در خدمت مضمون باشد و برای برخی دیگر به مانعی جدی بدل شود. ریتم و انسجام روایی فیلم در بخشهایی که پیوند میان خاطره، شیء و رابطه را بهتدریج میگشاید، نیرویی انباشتی پیدا میکند؛ تجربهای که با موضوع انباشت نیز همخوان است.
اما همین روش در میانهٔ روایت به کندی میگراید. برخی صحنهها بیشتر بر حالوهوا و شدت حسی تکیه دارند تا بر پیشبرد روشن داستان، و تکرار این مکثها ممکن است تمرکز مخاطب را کم کند. فیلم ظاهراً میخواهد اجازه دهد تماشاگر در بیقراری ماریا بماند، ولی گاه میان ابهام هنری و ناتمامی روایی مرز روشنی نمیگذارد.
پایانبندی را میتوان در امتداد همین انتخاب فهمید: اثر بهجای آنکه همهٔ رشتهها را با توضیحی صریح جمع کند، بر تصویرها و پیوندهای عاطفی تکیه میکند. این تصمیم با فضای شاعرانه و ذهنی فیلم سازگار است، اما الزاماً برای هر تماشاگری قانعکننده نخواهد بود. بعضی تغییرها و نتیجهگیریها به زمینهسازی بیشتری نیاز دارند و ابهام نهایی ممکن است بیش از آنکه تأملبرانگیز باشد، پاسخنداده به نظر برسد.
بدون ورود به جزئیات داستان، میتوان گفت فیلم در ساختن حس و تصویر از توضیح علّی و روایی موفقتر است. جمعبندی «Hoard» تجربهای نامتعارف دربارهٔ سوگ، پیوند مادری و میراث روانی کودکی است؛ فیلمی که زباله را نه صرفاً نشانهٔ بیماری، بلکه صورت مادیِ عشقی میبیند که نمیداند چگونه از گذشته جدا شود.
« این کیفیت حسی بخشی از نیروی اثر است، اما یکی از دلایل دشواری تماشای آن نیز به شمار میرود. »
جمعبندی
قدرت اصلی آن در بازیهای تأثیرگذار، جهان حسی جسورانه و امتناع از سادهسازی رابطهٔ مادر و دختر نهفته است. در مقابل، کندی بخشهایی از روایت، رفتارهای آزارنده و ابهامهایی که گاه به انسجام لطمه میزنند، مانع از آن میشوند که اثر برای همه به یک اندازه درگیرکننده باشد. با این همه، فیلم در ذهن میماند، زیرا از مخاطب نمیخواهد فقط دربارهٔ ماریا قضاوت کند؛ او را وامیدارد دربارهٔ شکلهایی از محبت بیندیشد که هم پناه میدهند و هم زخمی میکنند.
این نخستین فیلم بلند کارمون، با تمام ناهمواریهایش، صدایی متمایز و جسارتی قابلتوجه دارد: صدایی که در جهان آشفتهٔ اشیا، به دنبال ردّ عاطفهای میگردد که از میان آنها عبور کرده است.
« قدرت اصلی آن در بازیهای تأثیرگذار، جهان حسی جسورانه و امتناع از سادهسازی رابطهٔ مادر و دختر نهفته است. »
ثبت دیدگاه