نقد و بررسی
نقد هیلما (Hilma) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهای میان زندگی و افسانه فیلم «Hilma» به کارگردانی Lasse Hallström میکوشد زندگی هیلما آف کلینت را نه صرفاً بهمنزلهٔ شرح احوال یک نقاش، بلکه همچون روایتی از شکلگیری جهانی درونی بازسازی کند؛ جهانی که در آن هنر، شهود و معنویت از یکدیگر جدا نیستند. فیلم از سالهای جوانی هیلما آغاز میشود و مسیر او را در برابر محدودیتهای اجتماعی و هنری زمانهاش دنبال میکند؛ مسیری که سرانجام به پدیدآمدن آثاری میانجامد که در زمان زندگیاش چندان فهمیده نشدند و بعدها مخاطبانی گستردهتر یافتند.
ساختار روایت همچنین میان دورههای مختلف زندگی او رفتوآمد میکند و با پیوندزدن گذشته به روزگار معاصر، بر دیرشناختهشدن اهمیت هنرش تأکید میگذارد. این انتخاب روایی ظرفیت جذابی دارد: تماشاگر با زنی روبهرو میشود که تجربهٔ شخصیاش از جهان، به زبانی تصویری و نامتعارف بدل میشود. بااینحال، زیست پیچیدهٔ هیلما گاه در قالبی آشنا و بیش از اندازه دراماتیک قرار میگیرد.
فیلم میخواهد زندگی را به افسانهای دربارهٔ نبوغ و رنج نزدیک کند، اما همین گرایش ممکن است فاصلهای میان شخصیت تاریخی و تصویر سینمایی او ایجاد کند. هنر بهمثابه تجربهای درونی نقطهٔ قوت اصلی فیلم، تلاش آن برای نزدیکشدن به انگیزههای هیلماست. نقاشی در این روایت تنها حرفهای برای پیشرفت یا وسیلهای برای کسب اعتبار نیست؛ راهی است برای صورتبخشیدن به دریافتهایی که در زبان روزمره جای نمیگیرند.
همین نگاه، اثر را از زندگینامهای صرفاً خطی دور میکند و به آن وجهی تأملی میبخشد. فیلم بهجای آنکه فقط بپرسد هیلما چه نقاشیهایی کشید، میکوشد نشان دهد چرا برای او نقاشیکردن ضرورتی وجودی داشت. این کوشش در همراهکردن مخاطب با جهان ذهنی شخصیت مؤثر است، بهویژه برای بینندهای که پیشتر با زندگی و آثار آف کلینت آشنایی ندارد.
« بااینحال، زیست پیچیدهٔ هیلما گاه در قالبی آشنا و بیش از اندازه دراماتیک قرار میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما نمایش سرچشمهٔ الهام او همیشه به فهمی روشنتر از شیوهٔ کارش نمیانجامد. گاهی نشانههای رازآمیز و تجربههای معنوی بر خود فرایند هنری سایه میاندازند؛ گویی فیلم میخواهد از راز هنر پرده بردارد، حالآنکه راز را بیشتر با تصویرسازی تزیینی بازنمایی میکند تا با مشاهدهٔ دقیق شکلگیری اثر.
تصویر، رنگ و جهان معنوی تقابل میان فضای سرد و محدود زندگی روزمره با رنگهای درخشانترِ لحظههای الهام، یکی از انتخابهای بصری مهم فیلم است. در محیطهای خانوادگی و اجتماعی، رنگپردازی و طراحی صحنه حالوهوایی مهارشده دارند؛ اما هنگام نزدیکشدن به تجربهٔ خلاقه، فیلم به تصویرهایی رنگینتر و گاه خیالپردازانه روی میآورد.
این تغییر بهخوبی فاصلهٔ میان نظم بیرونی و آشوب یا آزادی درونی هیلما را القا میکند. برخی لحظهها نیز با بهرهگیری از تصاویر و مواد آرشیوی، گذشته را به زمان حال پیوند میزنند. بااینهمه، همهٔ این تمهیدات به یک اندازه موفق نیستند. جلوههای تصویری در بخشهایی که باید تجربهای رازآمیز و فراواقعی بسازند، گاه آشکارا ساختگی به نظر میرسند و بهجای آنکه تماشاگر را به درون ذهن شخصیت ببرند، او را متوجه ابزارهای فنی فیلم میکنند.
فیلم در نتیجه میان دو شیوهٔ بیانی معلق میماند: از یک سو به واقعگرایی یک زندگینامهٔ تاریخی نزدیک میشود و از سوی دیگر میخواهد ذهنیت شاعرانه و معنوی قهرمانش را تصویر کند. این دو مسیر همیشه به وحدت نمیرسند. زنی در برابر قواعد زمانه «Hilma» برای نشاندادن محدودیتهایی که بر زنان هنرمند تحمیل میشد، مواد دراماتیک فراوانی در اختیار دارد.
« اما نمایش سرچشمهٔ الهام او همیشه به فهمی روشنتر از شیوهٔ کارش نمیانجامد. »
شخصیتها و اجرا
جاهطلبی هنری هیلما در جامعهای شکل میگیرد که برای زنان نقشهایی محدودتر در نظر گرفته است؛ ازاینرو، مسیر او فقط نبردی فردی برای یافتن سبک نیست، بلکه مواجههای با انتظارات خانوادگی و اجتماعی نیز هست. فیلم با قرار دادن شخصیت اصلی در برابر این موانع، به مسئلهٔ نابرابری در جهان هنر توجه میکند.
اما گاه این مضمون به شیوهای مستقیم و کمظرافت عرضه میشود. مردان اطراف هیلما در بعضی موقعیتها بیشتر نقش نماد موانع را دارند تا شخصیتهایی مستقل و چندوجهی. چنین پرداختی پیام فیلم را روشن میکند، ولی پیچیدگی تاریخی را کاهش میدهد: تماشاگر میفهمد چه چیزی سد راه هیلماست، اما کمتر فرصت مییابد سازوکارهای آن جهان را از خلال جزئیات زندگی و روابطش کشف کند.
در نتیجه، مضمون اجتماعی گاه از دل روایت بیرون نمیآید، بلکه بر آن تحمیل میشود. بازیها و فاصلهٔ میان نسلها تقسیم نقش هیلما میان Tora Hallström در جوانی و Lena Olin در سالهای بعد، انتخابی معنادار است: دو بازیگر به دو مقطع متفاوت از زندگی شخصیتی واحد جان میدهند. این تمهید فرصتی برای نمایش دگرگونی هیلما فراهم میکند، هرچند پیوند میان دو دوره گاهی بیش از آنکه از تحول تدریجی شخصیت برآید، به تقسیم قراردادی نقش وابسته میشود.
فیلم در لحظههایی که بر حالات چهره، سکوت و انزوای شخصیت تکیه میکند، به دریافتهای ظریفتری میرسد؛ اما در بخشهایی دیگر، توضیحهای روایی جای کشف تدریجی را میگیرند. روابط هیلما با زنان پیرامونش نیز اهمیتی اساسی دارد؛ آنان نه فقط بخشی از زندگی خصوصی او، بلکه بخشی از فضای فکری و خلاقیاند که در آن رشد میکند.
« فیلم با قرار دادن شخصیت اصلی در برابر این موانع، به مسئلهٔ نابرابری در جهان هنر توجه میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، برخی از این رابطهها فرصت کافی برای شکلگیری پیدا نمیکنند. فیلم گاه بهسرعت از حضور یک شخصیت به کارکرد او در مسیر هیلما میرسد و در نتیجه، دوستیها و پیوندهای عاطفی کمتر از آنچه ظرفیت دارند، به جهان درونی شخصیتها راه مییابند. عشق و ملودرام خط عاشقانهٔ فیلم میخواهد بُعدی انسانیتر به زندگی هیلما بیفزاید و نشان دهد که شور خلاقه در خلأ شکل نمیگیرد؛ روابط، دلبستگیها و گسستها نیز بر آن اثر میگذارند.
بااینحال، این خط داستانی از نظر عاطفی به اندازهٔ کافی قوام نمییابد. برخی لحظهها بهجای آنکه از شناخت تدریجی دو شخصیت برآیند، برای تولید تأثر طراحی شدهاند. نتیجه آن است که رابطهٔ عاشقانه نه کاملاً به مرکز ثقل داستان بدل میشود و نه بهعنوان عنصری فرعی به شکلی منسجم در آن ادغام میگردد.
این ضعف با گرایش کلی فیلم به ملودرام پیوند دارد. رخدادهای زندگی هیلما گاه با تأکید عاطفی فراوانی بازنمایی میشوند؛ تأکیدی که میتواند احساسات مخاطب را برانگیزد، اما در عین حال خطر سادهکردن تجربهٔ زیستهٔ او را به همراه دارد. هرجا فیلم بهجای توضیحدادن احساس، اجازه میدهد تصویر و سکوت کار خود را بکنند، شخصیت باورپذیرتر و پیچیدهتر میشود.
ریتم و محدودیتهای زندگینامه فیلمی دربارهٔ زندگی بلند و پرماجرای یک هنرمند ناگزیر با مسئلهٔ فشردهسازی روبهروست: چه چیزهایی باید کنار گذاشته شوند و کدام لحظهها نمایندهٔ یک دوره باشند؟ «Hilma» گاهی این دشواری را با پرش میان رویدادها حل میکند، اما پیامدش آن است که بعضی تحولات، بهویژه در روابط و فرایند هنری، مجال کافی برای رسوبکردن نمییابند.
« بااینحال، برخی از این رابطهها فرصت کافی برای شکلگیری پیدا نمیکنند. »
قوتها و کاستیها
در سوی دیگر، صحنههایی نیز بیش از اندازه طول میکشند و ریتم کلی را کند میکنند. این نوسان، تمرکز فیلم را از درون متلاشی نمیکند، اما پیوستگی تجربهٔ تماشای آن را تضعیف میسازد. به همین دلیل، فیلم گاهی بیشتر شبیه مقدمهای برای آشنایی با هیلماست تا کاوشی کامل در آثار و اندیشههای او.
یکی از نقدهای منتشرشده نیز بر دشواری فیلم در ایجاد توازن میان زندگی شخصی و آفرینش هنری تأکید میکند و آن را آشنایی آغازین با هنرمندی ناشناختهتر برای برخی مخاطبان میداند، نه تصویری نهایی و فراگیر از او. جمعبندی «Hilma» فیلمی صمیمانه و خوشنیت است که میخواهد هنرمندی دیرشناختهشده را از حاشیه به مرکز توجه بیاورد.
ارزش آن بیش از همه در فضاسازی، کوشش برای نمایش پیوند هنر با معنویت و همراهکردن تماشاگر با انگیزههای شخصیت اصلی نهفته است. در بهترین لحظههایش، فیلم ما را به این پرسش نزدیک میکند که چگونه تجربهای درونی و شخصی میتواند به اثری بدل شود که سالها بعد برای مخاطبانی از فرهنگها و باورهای گوناگون معنا پیدا کند.
در مقابل، ملودرامپردازی، کماثرماندن خط عاشقانه، ریتم نابرابر و جلوههای تصویری نهچندان یکدست مانع میشوند که فیلم به عمق و پیچیدگی موضوع خود دست یابد. اثر نه زندگی هیلما را بهتمامی میگشاید و نه اهمیت هنری او را با دقتی کافی واکاوی میکند؛ اما میتواند دریچهای برای کنجکاوی بیشتر باشد.
« در سوی دیگر، صحنههایی نیز بیش از اندازه طول میکشند و ریتم کلی را کند میکنند. »
جمعبندی
تماشاگر علاقهمند به هنر و معنویت احتمالاً از همراهی با جهان درونی هیلما بهره میبرد، هرچند ممکن است احساس کند فیلم گاه بهجای اعتماد به نیروی شگفتانگیز خودِ هنر، برای تأثیرگذاری به ملودرام و تصویرهای نمایشی متوسل میشود.
ثبت دیدگاه