نقد و بررسی
نقد Highlander: The Search for Vengeance | 2007
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر در جهان هایلندر «هایلندر: در جستوجوی انتقام» برداشتی انیمیشنی و مستقل از جهان «هایلندر» است؛ اثری که اسطورهٔ نامیرایان را از مسیر یک قهرمان تازه، کالین مکلئود، بازمینگرد. روایت میان گذشتهای دور و آیندهای ویرانشهری رفتوآمد میکند و تقابل کالین با مارکوس اکتاویوس را در امتداد قرنها میگستراند.
این گسترهٔ زمانی، فقط تمهیدی برای نمایش دگرگونی مکانها و شیوههای نبرد نیست؛ فرصتی است تا پرسش محوری فیلم شکل بگیرد: انسانی که عمرش پایان نمییابد، با اندوه و کینهای که پایان نمیپذیرند چه میکند؟ فیلم در عین پیوند با میراث مجموعه، برای دنبالکردن داستانش به آشنایی کامل با همهٔ آثار پیشین نیاز ندارد.
قواعد نامیرایی و دوئلهای شمشیری در جهان آن حضور دارند، اما مرکز ثقل روایت نه شرح مفصل اسطورهشناسی، بلکه کشمکش شخصی مردی است که زندگیاش را به یافتن و کشتن دشمنی قدیمی گره زده است. این انتخاب به اثر هویتی روشن میدهد: «هایلندر» اینجا بیش از آنکه مجموعهای از رازها و قواعد باشد، داستانی دربارهٔ پیامدهای زیستن در سایهٔ یک سوگ طولانی است.
انتقام بهمثابه سرنوشت انگیزهٔ کالین ساده و قابلفهم است: از دست دادن محبوبش او را به تعقیب بیوقفهٔ مارکوس واداشته؛ اما سادگی انگیزه، لزوماً به معنای سطحیبودن آن نیست. فیلم میکوشد نشان دهد که انتقام برای کالین فقط هدفی در آینده نیست، بلکه به شیوهٔ زیستن او بدل شده است. قرنها میگذرند، جهان شکل عوض میکند و آدمها میآیند و میروند، اما ذهن او همچنان به زخمی واحد بازمیگردد.
« فیلم در عین پیوند با میراث مجموعه، برای دنبالکردن داستانش به آشنایی کامل با همهٔ آثار پیشین نیاز ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین تکرار، هم نیروی محرکهٔ داستان است و هم سرچشمهٔ تلخی آن. جذابیت عاطفی روایت در فاصلهٔ میان کالین و دشمنش پدیدار میشود. هر دو نامیرا هستند، اما گذر زمان را به شیوهای یکسان تجربه نمیکنند. برای کالین، قرنها بیشتر میدان تعقیب و انتظارند؛ برای مارکوس، زمان میتواند به عرصهٔ ساختن قدرت و نظم شخصی بدل شود.
این تقابل ظرفیت خوبی برای واکاوی تفاوت میان بقا و زندگیکردن دارد. بااینحال، فیلم گاهی بهجای آنکه این تفاوت را از خلال رفتار و انتخاب شخصیتها بپروراند، آن را در قالب تقابل مستقیم و آشکار عرضه میکند؛ از همین رو، برخی لایههای فکری اثر بیش از آنکه کشف شوند، به تماشاگر اعلام میشوند.
کالین؛ قهرمانی محبوس در گذشته کالین قهرمانی است که تماشای او بهسادگی با تحسین همراه نمیشود. خشونت و سرسختیاش جذابیت دیداری دارند، اما سرچشمهٔ آنها زخمی درماننشده است. او در برابر کسانی که از او یاری میخواهند، ابتدا بیش از هر چیز به مسیر شخصی خود میاندیشد. این خودمحوری، شخصیت را از قهرمان بینقص دور میکند و به تصمیمهایش وزن اخلاقی میبخشد: آیا تعقیب قاتل محبوبش هنوز ادای دِین به گذشته است، یا سالها پیش به زندانی بدل شده که خودش را در آن محبوس کرده؟
مواجههٔ او با زنی که یادآور عشق ازدسترفتهاش است، این پرسش را برجستهتر میکند. این زن صرفاً عنصری برای نرمکردن قهرمان یا افزودن لطافت به فضای خشن نیست؛ حضورش امکان مقایسه میان خاطره و اکنون را فراهم میآورد. بااینهمه، پرداخت این رابطه همیشه به اندازهٔ ایدهٔ اصلی ظریف نیست. فیلم گاهی به نمادپردازی و تأکید عاطفی آشکار تکیه میکند و مجال چندانی برای شکلگیری تدریجی پیوند شخصیتها نمیگذارد.
« همین تکرار، هم نیروی محرکهٔ داستان است و هم سرچشمهٔ تلخی آن. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، بخشی از بار احساسی روایت بر دوش مفهومِ یادآوری و شباهت میافتد، نه بر تحول کامل رابطه. دنیای ویرانشده و فضاسازی یکی از امتیازهای مهم اثر، ساختن جهانی است که هم تیره و هم خیالانگیز به نظر میرسد. آیندهٔ ویرانشهری فیلم با شهری فرسوده، قدرتی متمرکز و بازماندگانی که در حاشیهٔ نظم مسلط زندگی میکنند، پسزمینهای مناسب برای داستان انتقام فراهم میآورد.
این جهان فقط محلی برای وقوع زدوخوردها نیست؛ تصویر بیرونیِ همان نوع ویرانیای است که در زندگی درونی کالین نیز جریان دارد. شهر از گذشتهاش جدا شده و قهرمان هم از اکنون خود. انیمیشن به فیلم آزادیای میدهد که روایت چندقرنی و جابهجایی میان دورهها را باورپذیرتر و گستردهتر میکند.
تغییر مکانها و زمانها میتواند در چند تصویر موجز، فاصلهٔ عظیم میان دو رویارویی را نشان دهد؛ همچنین فضاهای نامتعارف و ترکیب عناصر تاریخی و آیندهنگرانه، به جهان اثر حالوهوایی کابوسوار میبخشد. طراحیها پرجزئیات و چشمنوازند و تیرگی بصری فیلم، خشونت آن را در بستری هماهنگ قرار میدهد.
بااینحال، زیبایی تصویر همیشه به معنای انسجام کامل جهانسازی نیست؛ بعضی عناصر مهم در آغاز نوید نقشی بزرگتر میدهند، اما بعد حضورشان در روایت کمرنگ یا ناگهانی قطع میشود. انیمیشن و صحنههای نبرد کارگردانی یوشیاکی کاواجیری با روحیهٔ پرتحرک و خشن فیلم سازگار است. دوربین و تدوین، نبردها را با شتاب پیش میبرند و ضربههای شمشیر وزن و شدت محسوسی دارند.
« در نتیجه، بخشی از بار احساسی روایت بر دوش مفهومِ یادآوری و شباهت میافتد، نه بر تحول کامل رابطه. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خشونت در این اثر تزئینی و دور از پیامد نیست؛ خون و زخم بخشی از زبان تصویری آناند و به تماشاگر یادآوری میکنند که مبارزه در این جهان بازی بیخطر نیست. برای مخاطبی که از اکشن پرشتاب، طراحیهای پرانرژی و نبردهای شمشیری خونین استقبال میکند، فیلم بارها تجربهای سرزنده و سرگرمکننده فراهم میآورد.
بااینحال، شدت مداوم صحنههای اکشن ممکن است به فرسودگی بینجامد. وقتی ضرباهنگ در بخشهایی پیوسته بالا میماند، لحظههای آرام و تأملی فرصت کمتری برای اثرگذاری پیدا میکنند. گاهی نیز هیجان بصری از وضوح روایی پیشی میگیرد: تصویر و حرکت چنان بر صحنه مسلط میشوند که رابطهٔ میان برخی نیروها یا اهمیت بعضی رویدادها بهسرعت از نظر دور میماند.
این انتخاب برای فیلمی که میخواهد پرخاشگر و بیقرار باشد قابلدرک است، اما نتیجه برای همهٔ تماشاگران یکسان نخواهد بود. شخصیتهای پیرامونی و گرههای روایی داستان تنها دربارهٔ دو نامیرا نیست. شورشیان و بازماندگان شهر، بُعدی جمعی به ماجرایی میدهند که در اصل از سوگی شخصی سرچشمه گرفته است.
وجود آنان تقابلی مهم میسازد: کالین میتواند همچنان در مدار انتقام خود بماند، یا به پیامدهای گستردهتر سلطهٔ مارکوس توجه کند. این کشمکش به روایت امکان میدهد از محدودهٔ یک تعقیب ساده فراتر برود و نسبت میان رنج فردی و مسئولیت در برابر دیگران را مطرح کند. اما همین بخش از داستان در پرداخت شخصیتهای فرعی به اندازهٔ کافی پیوسته نیست.
« بااینحال، شدت مداوم صحنههای اکشن ممکن است به فرسودگی بینجامد. »
قوتها و کاستیها
برخی چهرهها یا عناصر، بهویژه جهشیافتههایی که ابتدا مهم و رازآمیز جلوه میکنند، انتظار نقشی محوریتر میآفرینند؛ سپس فیلم آن انتظار را چندان پی نمیگیرد. چنین گسستی نهفقط حس فرصت ازدسترفته، بلکه اندکی بینظمی در ساختمان روایت ایجاد میکند. فیلم در لحظاتی میان تمرکز بر رابطهٔ شخصی کالین و گسترش جهان آیندهنگرانهاش مردد میماند و همهٔ رگههای داستانی را به یک اندازه به سرانجام روایی نمیرساند.
ریتم، موسیقی و حالوهوای اثر ریتم فیلم یکدست نیست. گذرهای زمانی و رشتهٔ رویاروییها به آن شتاب میدهند، اما برخی بخشها بیش از اندازه مکث میکنند یا اطلاعات را با آهنگی کندتر از نیروی کلی اثر عرضه میکنند. در مقابل، پرش میان دورهها و جهش ناگهانی به صحنههای پرتنش ممکن است برای تماشاگرانی که به دنبال پیوندی نرم و تدریجی میان بخشها هستند، گسسته به نظر برسد.
این نوسان، یکی از دلایل اختلافپذیری فیلم است: مخاطبی ممکن است آن را بیامان و سرگرمکننده ببیند و دیگری همان انرژی را آشفتگی یا کشآمدن روایت تلقی کند. موسیقی در ساختن حالوهوای حماسی و تلخ فیلم نقشی مؤثر دارد. در کنار صداگذاری نبردها، به تصویرها ضرباهنگ میدهد و لحظههای عاطفی را از خشکی صرف بیرون میآورد.
حضور قطعهای از گروه «اچآیاِم» نیز برای بخشی از تماشاگران پایانی بهیادماندنی بر جای میگذارد؛ هرچند تأثیر آن به سلیقهٔ موسیقایی مخاطب بستگی دارد. در مجموع، موسیقی بیش از آنکه خلأهای داستانی را جبران کند، فضای حسی اثر را یکپارچه میسازد. جمعبندی «هایلندر: در جستوجوی انتقام» فیلمی است که قوت اصلیاش در پیوند میان اکشن انیمیشنی پرشور و داستانی شخصی دربارهٔ سوگ و کینه قرار دارد.
« چنین گسستی نهفقط حس فرصت ازدسترفته، بلکه اندکی بینظمی در ساختمان روایت ایجاد میکند. »
جمعبندی
طراحی چشمنواز، جهان تیره و نبردهای شمشیری پرهیجان، به آن هویتی بصری روشن میبخشند؛ کالین نیز قهرمانی است که انتقام، هم او را به حرکت درمیآورد و هم از امکان زیستن در اکنون دور میکند. اینها فیلم را به تجربهای جذاب برای دوستداران فانتزی تاریک و اکشن خشن بدل میکنند. در سوی دیگر، تازگی محدود طرح، پیشبینیپذیری مسیر، نوسان ریتم و رهاشدن برخی عناصر داستانی مانع میشوند که اثر در همهٔ بخشها به اندازهٔ تصاویرش منسجم باشد.
فیلم همیشه میان روایت عاطفی و نمایش جهان گستردهٔ خود تعادل پایداری برقرار نمیکند؛ بااینحال، هستهٔ تراژیک داستان و جسارت بصریاش در خاطر میماند. نتیجه اثری یکدست و بینقص نیست، اما برداشتی پرانرژی و متمایز از جهان «هایلندر» است که بیش از هر چیز دربارهٔ بهای زندگیکردن برای انتقام تأمل میکند.
« اینها فیلم را به تجربهای جذاب برای دوستداران فانتزی تاریک و اکشن خشن بدل میکنند. »
ثبت دیدگاه