نقد و بررسی
نقد Hesher | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آشوب بهمثابه نیروی محرک «Hesher» فیلمی است که از همان ابتدا بر نظمی سست و ناپایدار بنا میشود: خانوادهای گرفتار سوگی عمیق، پسری نوجوان که از جهان پیرامونش کناره گرفته، و مردی غریبه که بیدعوت وارد خانه میشود و قواعد زندگی آنها را بههم میریزد. فیلم به کارگردانی اسپنسر ساسر، در ظاهر کمدی سیاهی نامتعارف دربارهی حضور این مرد در زندگی خانوادهی فورنی است؛ اما در لایهی زیرین، با اثری دربارهی ناتوانی آدمها در مواجهه با فقدان سروکار داریم.
فیلم از همان آغاز وعدهی آرامش نمیدهد؛ آشفتگی را نه مانعی برای روایت، که ابزار اصلی آن قرار میدهد. هشر قرار نیست راهنمایی خردمند یا قهرمانی دوستداشتنی باشد. او با رفتارهای بیپروا، زبان زمخت و بیاعتنایی به قواعد اجتماعی، فضای خفهی خانه را بههم میزند. همین ویژگی، فیلم را از درامهای سوگِ متعارف دور میکند؛ بااینحال، پرسش مهم این است که آیا این آشوب واقعاً راهی برای نزدیکشدن به اندوه میگشاید، یا صرفاً پوششی نمایشی بر زخمهای شخصیتها میشود؟
فیلم پاسخ را در رفتوآمد میان لحظههای خندهدار، ناهنجار و تلخ جستوجو میکند؛ رفتوآمدی که گاهی جذاب است و گاهی ناهماهنگ. سوگ در خانهی فورنی مرگ مادر، در جهان فیلم حضوری دائمی دارد، بیآنکه همیشه در گفتوگوها به زبان بیاید. تیجی در اندوه خود خاموش و منزوی شده و پدرش، پل، نیز بهجای آنکه تکیهگاهی برای پسرش باشد، در افسردگی و بیحرکتی فرومیرود.
آنچه این خانواده را از هم جدا میکند فقط فقدان یک عضو نیست؛ ناتوانی آنان در برقراری ارتباط پس از فقدان است. هرکس در گوشهای از رنج خود پناه گرفته و خانه، بهجای آنکه فضایی برای همدلی باشد، به محل سکونت همزمانِ تنهاییهای جداگانه بدل شده است. فیلم در نمایش این وضعیت، به سکوتها و رفتارهای روزمره تکیه میکند.
« فیلم از همان آغاز وعدهی آرامش نمیدهد؛ آشفتگی را نه مانعی برای روایت، که ابزار اصلی آن قرار میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سوگ در اینجا چیزی نیست که با یک گفتوگوی صریح یا لحظهای اشکآلود حل شود؛ در شکل زندگی روزانه رسوخ کرده و حتی امکان توجهکردن به دیگران را فرسوده است. نقش مادربزرگ نیز در این فضای خانوادگی مهم است: حضور او یادآور پیوندی است که هنوز باقی مانده، اما بهتنهایی برای بازگرداندن خانواده به زندگی کفایت نمیکند.
این بخش از فیلم، بهویژه وقتی به فاصلهی میان پدر و پسر میپردازد، از مؤثرترین عناصر آن است. هشر؛ شخصیت یا نیروی ویرانگر؟ جوزف گوردون-لویت در نقش هشر، مرکز ثقل فیلم است. ظاهر آشفته، موهای بلند، خالکوبیها و رفتارهای پیشبینیناپذیر او، شخصیتی میسازند که گویی از قواعد جهان داستان بیرون آمده است.
حضورش فقط برای ایجاد شوخی یا دردسر نیست؛ او با نادیدهگرفتن مناسبات معمول، دیگران را وادار میکند به واکنش نشان دهند. در محیطی که شخصیتها به بیعملی پناه بردهاند، هشر نوعی نیروی مزاحم و تکاندهنده است. گوردون-لویت این شخصیت را با انرژی فراوان و نوعی بیملاحظگی جسمانی اجرا میکند.
بازیاش از آن جنس نقشآفرینیهایی است که حتی وقتی خود فیلم از تمرکز میافتد، توجه را نگه میدارند. هشر همزمان خندهدار، تهدیدآمیز و دشوار برای همدلی است؛ این ترکیب بهیادماندنی است، اما همیشه به شخصیتی عمیق و باورپذیر تبدیل نمیشود. فیلم گاهی او را بیشتر بهصورت نمادی از آشوب یا محرکی برای تحول دیگران به کار میگیرد تا انسانی با منطق درونی روشن.
« این بخش از فیلم، بهویژه وقتی به فاصلهی میان پدر و پسر میپردازد، از مؤثرترین عناصر آن است. »
شخصیتها و اجرا
همین انتخاب میتواند جذاب باشد، اما به بهای کمرنگشدن پرسشهایی دربارهی گذشته، انگیزهها و حدود تأثیر واقعی او تمام میشود. تیجی و بازیِ سکوت در برابر پرهیاهویی هشر، تیجی شخصیتی کمحرف و درونگراست. دِوین بروشو نقش او را با ظرافتی چشمگیر بازی میکند؛ احساسات شخصیت را نه با نمایشهای پررنگ، بلکه با نگاهها، مکثها و واکنشهای کوچک منتقل میسازد.
تیجی نوجوانی نیست که بهسادگی به درکی تازه از اندوه برسد. او هم خشمگین است، هم گیج و هم از نزدیکشدن به دیگران میترسد. این تناقضها به بازی بروشو امکان میدهند که شخصیت را بیش از آنکه توضیح دهد، مجسم کند. رابطهی تیجی و هشر یکی از محورهای اصلی فیلم و در عین حال یکی از نقاط بحثبرانگیز آن است.
تفاوت میان آن دو زمینهی برخوردهای طنزآمیز و لحظههایی از نزدیکی را فراهم میکند، اما پیوندشان گاه سریعتر از آن شکل میگیرد که روایت برایش زمینه بسازد. فیلم بهروشنی میخواهد نشان دهد که حضور هشر بر تیجی اثر میگذارد، ولی در بعضی لحظات مسیر این اثرگذاری بیشتر بر مبنای نیاز دراماتیک داستان پیش میرود تا تحول تدریجی و کاملاً متقاعدکنندهی رابطه.
با این همه، بازی بروشو به پیوند آنها وزن عاطفی میبخشد و مانع میشود تیجی صرفاً به واکنشی در برابر رفتارهای هشر تبدیل شود. پل، نیکول و آدمهای پیرامون راین ویلسون در نقش پل، پدری را نشان میدهد که از شدت اندوه توان حمایتکردن از فرزندش را از دست داده است. اجرای او بر فرسودگی و انجماد عاطفی تکیه دارد؛ پل بهجای آنکه آشکارا دربارهی رنجش سخن بگوید، در سکون و کنارهگیری فرو میرود.
« تیجی و بازیِ سکوت در برابر پرهیاهویی هشر، تیجی شخصیتی کمحرف و درونگراست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب در کنار بازی پرتحرک گوردون-لویت تضادی مؤثر میسازد. بااینحال، شخصیت پل بهندرت از چارچوب افسردگیاش بیرون میآید و فرصت چندانی برای شناخت لایههای دیگر او فراهم نمیشود. ناتالی پورتمن در نقش نیکول، شخصیتی بیرون از هستهی خانوادگی است که با تیجی ارتباط پیدا میکند. حضور او به فیلم امکان میدهد از محدودهی خانه و سوگ خانوادگی فراتر برود و به تنهایی و مهربانی در روابط روزمره نیز نگاه کند.
بااینحال، نیکول در قیاس با هشر و تیجی کمتر پرداخت میشود و گاهی بیشتر کارکردی روایی دارد تا استقلالی کامل. فیلم در مجموع به شخصیتهای فرعی تصویری زنده اما محدود میدهد؛ انگار همهچیز باید در مدار آشفتگی هشر و رنج خانواده باقی بماند. طنز تلخ و ناهماهنگی لحن مهمترین امتیاز و ضعف «هشر» از یک سرچشمه میآیند: نپذیرفتن لحن واحد.
فیلم میخواهد دربارهی سوگ و افسردگی حرف بزند، اما از شوخیهای خشن، رفتارهای نامتعارف و موقعیتهای گاه پوچ هم دست نمیکشد. این آمیزه در بهترین لحظهها، تلخی را از حالت یکنواخت بیرون میآورد و نشان میدهد خنده میتواند در کنار درد حضور داشته باشد، بیآنکه آن را پاک کند. انرژی غیرقابلپیشبینی هشر نیز همین حسِ ناآرام را به روایت منتقل میکند.
اما فیلم در تنظیم نسبت میان خنده و اندوه همیشه موفق نیست. برخی موقعیتهای کمیک چنان برجسته میشوند که از جهان عاطفی داستان فاصله میگیرند و برخی لحظههای جدی نیز چنان مستقیم و پیاممحورند که ظرافت بخشهای بهتر فیلم را کم میکنند. این نوسان باعث میشود اثر گاهی پراکنده به نظر برسد؛ گویی میان یک درام خانوادگی، کمدی سیاه و قصهای دربارهی بلوغ در حرکت است، بیآنکه این مسیرها همیشه بهطور طبیعی به هم برسند.
« این انتخاب در کنار بازی پرتحرک گوردون-لویت تضادی مؤثر میسازد. »
قوتها و کاستیها
موسیقی، تصویر و فضای آشفته موسیقی راک و متال در «هشر» صرفاً نشانهای برای ساختن ظاهر سرکش شخصیت اصلی نیست؛ با نیروی تهاجمی و پرحجم خود، کیفیتی از آشوب را به فضای فیلم میافزاید. حضور متالیکا به این جهان لحن و بافت میدهد و با ظاهر هشر هماهنگ است، هرچند موسیقی گاه بیش از آنکه احساسات را پیچیدهتر کند، آنها را با تأکید مستقیم همراهی میکند.
فیلم از نظر فضاسازی به تصویری صیقلی و آرام علاقه ندارد؛ جهانش خشن، نامرتب و کمی فرسوده است، درست مانند زندگی شخصیتهایی که در آن گرفتار شدهاند. این انتخاب بصری و شنیداری با مضمون داستان سازگار است: سوگ در این فیلم تجربهای آراسته و قابلکنترل نیست، بلکه درهمریخته و گاه حتی مضحک جلوه میکند.
بااینحال، همین تأکید بر بیقاعدگی میتواند به پراکندگی روایی دامن بزند. فیلم در لحظاتی که به جزئیات رابطهها اعتماد میکند، تأثیرگذارتر است؛ در لحظاتی که بهجای آن جزئیات، به نشانههای آشکار و پرصدا تکیه میکند، معنای خود را بیش از اندازه توضیح میدهد. پایانبندی و معنای بازگشت بیآنکه به رویدادهای پایانی اشاره شود، میتوان گفت فیلم سرانجام میکوشد از آشوب به نوعی جمعبندی عاطفی برسد.
این حرکت با ایدهی اصلی اثر هماهنگ است: خانواده نمیتواند گذشته را پاک کند، اما شاید بتواند دوباره رابطهای با اکنون برقرار کند. مشکل آن است که فیلم این گذار را گاه بیش از حد مرتب و روشن صورتبندی میکند. پس از روایتی که بر بیقاعدگی و رفتارهای پیشبینیناپذیر استوار بوده، نتیجهگیریِ صریح و پیامدار میتواند کمی تصنعی جلوه کند؛ انگار فیلم برای اطمینان از دریافت معنایش، آن را با خطی پررنگ زیر میکشد.
« بااینحال، همین تأکید بر بیقاعدگی میتواند به پراکندگی روایی دامن بزند. »
جمعبندی
این ایراد، تأثیر عاطفی پایان را بهکلی از میان نمیبرد، اما پیچیدگی سوگ را سادهتر از آن نشان میدهد که در بخشهای آغازین و میانی وعده داده شده بود. زندگی پس از فقدان معمولاً راهحلی یکباره و تمیز ندارد؛ «هشر» نیز در لحظههای خوبش این را میفهمد، اما در جمعبندی کمی به سوی آرامش و وضوح بیش از اندازه میل میکند.
جمعبندی «Hesher» اثری نامتعارف و نابرابر است که بیش از هر چیز با انرژی آشفتهی شخصیت اصلی و بازیِ حساس دِوین بروشو در ذهن میماند. فیلم در نمایش سکوت خانوادهای سوگوار و فاصلهی دردناک میان پدر و پسر، لحظههایی صادقانه و تأثیرگذار دارد؛ همچنین جرئت میکند طنز خشن و اندوه را کنار هم بنشاند.
در سوی دیگر، پراکندگی روایت، ناهماهنگی لحن، پرداخت محدود برخی شخصیتها و جمعبندی بیش از حد پیاممحور، از انسجام آن میکاهند. با وجود این لغزشها، فیلم ارزش توجه دارد، بهخصوص برای تماشاگرانی که از درامهای منظم و آرام فاصله میگیرند و با شخصیتهایی دشوار و گاه آزاردهنده کنار میآیند.
«هشر» در نهایت بی
ثبت دیدگاه