نقد و بررسی
نقد Heroic Purgatory | 1970
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان انقلاب و تعلیق «برزخ قهرمانانه» ساختهٔ Yoshishige Yoshida، نه روایتی متعارف دربارهٔ یک مهندس و خانوادهاش، بلکه فیلمی دربارهٔ ناپایداری واقعیت، حافظه و آرمان سیاسی است. نقطهٔ آغاز، وضعیتی بهظاهر ساده و خانگی است: ناناکو دختر نوجوانی به نام آیو را به خانه میآورد؛ مردی که خود را پدر دختر میداند برای بردنش میآید، اما آیو زوج را پدر و مادر خود میخواند.
این رخداد، زندگی ریکییا شودا، مهندسی شاغل در سازمان انرژی اتمی، را از مسیر عادی بیرون میکشد و خاطرات دوران جوانی و فعالیت انقلابیاش را به سطح میآورد. اما فیلم از همین ابتدا نشان میدهد که قرار نیست معمایی سرراست بسازد و سپس آن را با پاسخ نهایی ببندد. موقعیت آیو بیشتر شبیه شکافی در نظم روزمره است: رخنهای که گذشته از آن به اکنون هجوم میآورد و مرز میان آنچه به یاد آورده میشود، آنچه تصور میشود و آنچه واقعاً رخ داده، سست میگردد.
تماشاگر بهجای آنکه صرفاً دنبال کشف حقیقت ماجرا باشد، ناچار است نسبت خود را با مفهوم حقیقت نیز بازبسنجد. روایتی که عمداً از راه مستقیم نمیرود ساختار فیلم بر گسست و جابهجایی استوار است. زمانها به شکلی خطی و توضیحدادهشده دنبال یکدیگر نمیآیند؛ خاطره، اکنون و امکانهای آینده در هم میلغزند.
شخصیتها گاه در موقعیتهایی ظاهر میشوند که پیوند دقیقشان با صحنههای پیشین روشن نیست، و اطلاعاتی که در فیلم دریافت میکنیم، لزوماً به فهمی قطعی و کامل منتهی نمیشوند. این انتخاب ممکن است برای مخاطبی که انتظار دارد هر صحنه قطعهای از یک معمای روشن باشد، فرساینده یا حتی سردرگمکننده به نظر برسد.
« اما فیلم از همین ابتدا نشان میدهد که قرار نیست معمایی سرراست بسازد و سپس آن را با پاسخ نهایی ببندد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، ابهام در اینجا صرفاً پوششی برای پنهانکردن اطلاعات داستانی نیست. فیلم میکوشد تجربهای از آشفتگی تاریخی و ذهنی بسازد؛ گویی خود روایت نیز گرفتار تردیدها و تناقضهایی است که شخصیتها از آن گریزی ندارند. گذشته نه به شکل مجموعهای منظم از خاطرات، بلکه همچون نیرویی زنده و مزاحم بازمیگردد.
از این رو، ناتوانی تماشاگر در مرتبکردن تمام رخدادها میتواند بخشی از مواجههٔ او با جهان فیلم باشد، هرچند این راهبرد همیشه به تجربهای پربار تبدیل نمیشود. حافظهٔ سیاسی و شکست کنش یکی از محورهای مهم اثر، فاصلهٔ میان آرمان انقلابی و زندگی پس از آن است. ریکییا در جوانی به فعالیت سیاسی پیوند داشته، اما اکنون در جایگاه مهندسی متخصص و عضوی از دستگاهی مدرن قرار گرفته است.
این فاصله، پرسشی اخلاقی و تاریخی پیش میکشد: آیا گذشتهٔ انقلابی به تجربهای زنده بدل شده یا تنها خاطرهای است که شخصیتها آن را فرا میخوانند، بیآنکه توان دگرگونکردن اکنون را داشته باشد؟ فیلم پاسخ سادهای عرضه نمیکند. انقلاب در آن نه حماسهای پیروزمندانه است و نه صرفاً تصویری نوستالژیک از جوانی آرمانخواه.
کنش سیاسی با تردید، اختلاف، سوءظن و فرسایش همراه میشود؛ گویی خودِ امکان عمل جمعی مدام به تعویق میافتد. عنوان فیلم نیز بهخوبی با این وضعیت همخوانی دارد: شخصیتها در فضایی میان رهایی و گرفتاری، میان گذشته و آینده، معلق ماندهاند. «برزخ» در اینجا فقط حالوهوایی رازآلود نیست؛ نامی برای وضعیت سیاسی و روانیای است که در آن نه میتوان به گذشته بازگشت و نه با اطمینان به آینده پا گذاشت.
« بااینحال، ابهام در اینجا صرفاً پوششی برای پنهانکردن اطلاعات داستانی نیست. »
شخصیتها و اجرا
ترکیببندیهایی چون اندیشه نیرومندترین وجه فیلم، زبان بصری آن است. Yoshida قاب را همچون سطحی خنثی به کار نمیگیرد؛ هر قاب با دقت سازماندهی شده و جایگاه شخصیتها در آن معنا دارد. آدمها گاه در حاشیهٔ تصویر قرار میگیرند، در میان دیوارها و چارچوبهای معماری کوچک میشوند، یا چنان از فضای اطرافشان جدا میافتند که گویی محیط بهجای پناهدادن به آنها، محدودشان میکند.
درها، پنجرهها و خطوط هندسی به اجزای فعال میزانسن بدل میشوند و حس محصوربودن یا زیر نظر بودن را تقویت میکنند. این ترکیببندیها بهجای آنکه تنها زیبایی بصری تولید کنند، با مضمون فیلم پیوند مییابند. شخصیتها درون قابهایی جای گرفتهاند که مرزهایشان آشکار است؛ همین امر یادآور محدودیت دید و ناتوانی از درک تمام واقعیت میشود.
گویی هیچ زاویهای برای تماشای جهان کافی نیست و هر تصویر، در کنار آنچه نشان میدهد، بخشهایی را نیز بیرون میگذارد. قابهای چشمنواز فیلم بنابراین تزئین داستان نیستند؛ بخشی از استدلال آناند. سیاهوسفید، حرکت دوربین و فضای سرد تصویربرداری سیاهوسفید، به فیلم کیفیتی خشک و بیقرار میدهد.
تضادهای نوری و گاه روشنیِ خیرهکنندهٔ تصویر، فضا را از واقعگرایی معمول دور میکند؛ محیطها به عرصههایی ذهنی و ناآشنا بدل میشوند. حرکت دوربین نیز بهندرت صرفاً برای دنبالکردن کنش شخصیتهاست. تغییر موقعیت دوربین میتواند رابطهٔ تماشاگر با فضا را ناگهان دگرگون کند و همان مکانی را که لحظهای پیش قابلفهم به نظر میرسید، به صحنهای غریب و بیثبات تبدیل سازد.
« ترکیببندیهایی چون اندیشه نیرومندترین وجه فیلم، زبان بصری آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی Toshi Ichiyanagi نیز در ساختن این اقلیم سرد و رازآمیز نقشی مهم دارد. موسیقی بهجای آنکه احساسات را به شکل مستقیم به مخاطب دیکته کند، به فضای نامطمئن فیلم عمق میدهد و گاه بر فاصلهٔ میان تصویر و انتظار ما میافزاید. حاصل، جهانی است که از نظر عاطفی مهارشده اما از نظر حسی ماندگار است: فیلم ممکن است همهٔ معنای خود را آشکار نکند، ولی لحن و تصاویرش در ذهن باقی میمانند.
بازیگری و فاصلهٔ عاطفی بازیها نیز با جهان فرمال فیلم هماهنگاند. شخصیتها غالباً احساسات خود را به شیوهای آشکار و پرشور بروز نمیدهند؛ مکث، سکون و نگاههای دور از مرکز گفتوگو اهمیت بیشتری از بیان مستقیم پیدا میکنند. این شیوه میتواند فاصلهای سنجیده میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد کند و مانع از آن شود که روایت به ملودرامی خانوادگی یا داستانی سیاسی با موضعگیریهای صریح تبدیل شود.
البته همین خویشتنداری ممکن است برای برخی مخاطبان به سردی بیش از اندازه بینجامد. وقتی روایت نیز اطلاعات را پراکنده میکند و شخصیتها احساسات خود را بهروشنی بیان نمیکنند، پیوند عاطفی با آنها دشوارتر میشود. فیلم در این زمینه جسور است، اما همیشه به یک اندازه موفق نیست: فاصلهگذاریاش میتواند تماشاگر را به تأمل وادارد، یا او را از جهان اثر بیرون نگه دارد.
ریتم و دشواریهای تماشا ریتم کند فیلم بخشی از روش آن است. نماها مجال مییابند تا فضا و ترکیببندی خود را تثبیت کنند، و تکرارها بهجای آنکه اطلاعات تازهای عرضه کنند، حس ماندن در چرخهای بسته را تشدید میکنند. این مکثها برای ساختن حالوهوای تعلیق ضروریاند، اما در بعضی بخشها به کشآمدن تجربه میانجامند.
« موسیقی Toshi Ichiyanagi نیز در ساختن این اقلیم سرد و رازآمیز نقشی مهم دارد. »
قوتها و کاستیها
تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم بهجای پیشبردن مضمون، بار دیگر همان حس بیگانگی و توقف را تکرار میکند. پیچیدگی زمانی نیز به تمرکز زیادی نیاز دارد. حتی تماشاگر پیگیر ممکن است نتواند در برخورد نخست همهٔ نسبتهای روایی را دقیقاً مرتب کند. چنین دشواریای را نمیتوان خودبهخود فضیلت شمرد؛ ابهام زمانی اثرگذار است که در برابر زحمت مخاطب، تجربهای حسی یا فکری فراهم کند.
«برزخ قهرمانانه» در بهترین لحظههایش چنین میکند، اما در لحظههایی دیگر، فاصلهٔ میان رازآمیزی و گنگی بیش از حد باریک میشود. جمعبندی «برزخ قهرمانانه» فیلمی برای دنبالکردن یک پیرنگ منظم و رسیدن به پاسخهای بیابهام نیست. ارزش اصلی آن در پیوند میان فرم و مضمون است: قابهای هندسی و نامتوازن، تصویر سیاهوسفید، حرکتهای غافلگیرکنندهٔ دوربین و ساختار زمانی گسسته، همگی جهانی را میسازند که در آن حافظه، سیاست و هویت ثبات ندارند.
در برابر این دستاورد، روایت دشوار، ریتم کند و فاصلهٔ عاطفی فیلم میتوانند مانع همراهی کامل شوند. تماشای اثر بیش از آنکه به حلکردن معما شباهت داشته باشد، به ماندن در فضایی ناآرام و سنجیدن تصویرها و تکرارها میماند. اگر قرار باشد فیلم را با معیار روشنی داستانی بسنجیم، ناگزیر با کاستیهایی روبهرو خواهیم شد؛ اما اگر آن را تجربهای سینمایی بدانیم که میخواهد خودِ سردرگمی تاریخی و روانی را به فرم بدل کند، جسارت و نیروی تصویریاش آشکار میشود.
«برزخ قهرمانانه» ممکن است همهٔ تماشاگران را با خود همراه نکند، اما تصاویرش بهسادگی از ذهن پاک نمیشوند.
« تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم بهجای پیشبردن مضمون، بار دیگر همان حس بیگانگی و توقف را تکرار میکند. »



ثبت دیدگاه