نقد و بررسی
نقد Herbie Goes to Monte Carlo | 1977
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جاده؛ هربی در میدان رقابت «Herbie Goes to Monte Carlo» محصول ۱۹۷۷، سومین فیلم از مجموعهٔ ماجراهای هربی است؛ فولکسواگن بیتلی که نهفقط وسیلهای نقلیه، بلکه شخصیتی مستقل و بازیگوش دارد. اینبار جیم داگلاس، رانندهٔ آشنای مجموعه، بار دیگر همراه هربی به رقابت بازمیگردد و در مسیر مسابقهای از پاریس به مونتکارلو قرار میگیرد.
حضور یک مکانیک نامتعارف و ماجرای الماسهایی که دزدان در خودرو پنهان کردهاند، مسیر مسابقه را به کمدی تعقیبوگریز بدل میکند. فیلم از همان آغاز روشن میسازد که قرار نیست با درامی پیچیده یا مسابقهای واقعگرایانه روبهرو باشیم؛ نیروی اصلیاش جذابیت هربی و لذت سادهٔ دیدن او در حرکت است.
هربی؛ قهرمانِ بیکلام جذابیت محوری فیلم همچنان خود هربی است. او بیآنکه زبان داشته باشد، با حرکات، صداها و واکنشهایش اراده و خلقوخویی قابل تشخیص پیدا میکند. همین ویژگی به فیلم امکان میدهد از یک خودرو شخصیتی بسازد که هم رقیب مسابقه است و هم عضوی از گروه؛ موجودی که گاه به نظر میرسد از آدمهای اطرافش هم احساساتیتر و زیرکتر است.
تماشاگر برای فهمیدن او نیازی به توضیحهای طولانی ندارد: کافی است به واکنشش در برابر خطر، رقابت یا توجه دیگران نگاه کند. در این قسمت، بازگشت هربی به فضای مسابقه به مجموعه جان تازهای میدهد. جاده، رقبا و مقصدی پرزرقوبرق، زمینهای فراهم میکنند تا ویژگیهای آشنای او بار دیگر به کار بیفتد.
« هربی؛ قهرمانِ بیکلام جذابیت محوری فیلم همچنان خود هربی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حتی شوخی عاشقانهٔ میان هربی و خودرویی دیگر، با آنکه از منطق واقعگرایانه فاصلهٔ زیادی دارد، با جهان فانتزی و خانوادگی مجموعه سازگار است. فیلم میداند که بخش مهمی از لذت آن در جدی گرفتنِ بازی کودکانهای نهفته است که به خودروها عاطفه و شخصیت میبخشد. مسابقه، جاده و جاذبهٔ سفر ساختار مسابقهای فیلم امکان حرکت و تنوع تصویری ایجاد میکند.
مسیر اروپایی و فضای پاریس و مونتکارلو، نسبت به محیطهای محدودتر، حس ماجراجویی گستردهتری به داستان میدهد. مقصد فقط خط پایانی نیست؛ وعدهٔ سفر، کشف مکانهای تازه و دیدار با رقیبانی متفاوت نیز هست. در نتیجه، فیلم گاهی بیشتر از آنکه بر رقابت فنی تمرکز کند، از حالوهوای گردش و جابهجایی نیرو میگیرد.
بااینحال، هیجان مسابقه همیشه به اندازهٔ ظرفیت ایده بالا نمیرود. فیلم میتواند با حرکت هربی و موقعیتهای رقابتی سرگرمکننده باشد، اما تنش آن چندان پیوسته نیست و بعضی صحنهها بیش از اندازه ادامه پیدا میکنند. بهجای آنکه هر بخش از مسابقه مرحلهای تازه در کشمکش بسازد، گاهی همان شوخی یا موقعیت را طولانیتر از حد لازم تکرار میکند.
بنابراین بازگشت هربی به میدان مسابقه جذاب است، اما فیلم در تبدیل این جذابیت به تعلیقی منسجم و ماندگار موفقیت یکدستی ندارد. شخصیتهای انسانی و بازیها Dean Jones در نقش جیم داگلاس، مرکز آرام و آشنای ماجراست. بازی او به فیلم ثبات میدهد و رابطهاش با هربی را باورپذیر نگه میدارد؛ رابطهای که از اعتماد و همکاری ساخته شده، نه از توضیحهای صریح.
« مسابقه، جاده و جاذبهٔ سفر ساختار مسابقهای فیلم امکان حرکت و تنوع تصویری ایجاد میکند. »
شخصیتها و اجرا
در کنار او، Don Knotts با شخصیت مکانیک پرجنبوجوش و نامتعارفش میکوشد انرژی کمدی بیشتری وارد داستان کند. این تضاد میان خونسردی جیم و آشفتگی همراه تازهاش، روی کاغذ ظرفیت خوبی دارد، اما نتیجه همیشه به شوخی مؤثر نمیرسد. Diane Sommars نیز در نقش رانندهای مستقل و رقیب، حضوری به داستان میبخشد که میتوانست از مسابقه وجه انسانی و رقابتی متنوعتری بسازد.
بااینحال، شخصیتپردازی کلی بیشتر تابع نیازهای ماجراست تا تحول درونی آدمها. بسیاری از نقشها تیپهایی سریع و قابلتشخیص باقی میمانند و بازیها نیز اغلب در همان محدوده حرکت میکنند. این محدودیت برای یک کمدی خانوادگی سبک الزاماً فاجعهبار نیست، اما باعث میشود تماشاگر بیشتر به هربی و موقعیتهای پیرامون او دل ببندد تا به مسیر شخصیتی قهرمانان انسانی.
ماجرای الماسها؛ موتور فرعیِ پرزحمت پنهان شدن الماسهای سرقتشده در باک هربی، فیلم را از یک مسابقهٔ ساده به داستانی چندشاخه تبدیل میکند. دزدان در پی بازپسگرفتن محمولهاند و حضور پلیس نیز بر پیچیدگی ماجرا میافزاید. این طرح در نگاه نخست راهی مناسب برای افزودن تعقیبوگریز و سوءتفاهمهای کمیک به رقابت است؛ هربی ناخواسته به مرکز ماجرایی جنایی بدل میشود که از آن خبر ندارد.
مشکل آن است که این خط داستانی گاه بیش از آنکه به مسابقه خدمت کند، توجه فیلم را از آن میگیرد. دزدان و پلیس بهجای آنکه همواره بر خطر و هیجان بیفزایند، بعضی اوقات همچون لایهای اضافی بر طرح اصلی قرار میگیرند. فیلم میان مسابقه، رابطهٔ شخصیتها و تعقیب الماسها رفتوآمد میکند، اما این عناصر همیشه به شکلی طبیعی در هم تنیده نمیشوند.
« در کنار او، Don Knotts با شخصیت مکانیک پرجنبوجوش و نامتعارفش میکوشد انرژی کمدی بیشتری وارد داستان کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از همین رو، بخشی از شلوغی قصه به جای غنا بخشیدن به آن، حس پراکندگی ایجاد میکند. کمدی و ریتم؛ میان شیرینی و کشآمدن طنز فیلم بر موقعیتهای دیداری، واکنشهای اغراقآمیز و انسانوار بودن هربی تکیه دارد؛ رویکردی که با مخاطب کودک و خانواده سازگار است. بعضی لحظهها بهخوبی از همین سادگی بهره میبرند: هربی میتواند بدون گفتوگو مرکز صحنه باشد و رفتارش، واکنش آدمها را به بازی بگیرد.
فیلم در بهترین لحظاتش به جای اصرار بر شوخیهای پیچیده، اجازه میدهد شخصیت خودرو خودِ موقعیت کمیک را بسازد. اما همهٔ شوخیها به یک اندازه کارگر نیستند. گاه بازیگری یا مکثی طولانی، ضرباهنگ صحنه را کند میکند و شوخی پیش از آنکه اثر خود را بگذارد، بیش از حد امتداد مییابد. همین مسئله بر ریتم کلی اثر نیز سایه میاندازد: داستانی که میتوانست با حرکت مسابقهای پرشتاب پیش برود، گاه در مجموعهای از موقعیتهای کمیک کمجان مکث میکند.
این نوسان سبب میشود فیلم برای تماشاگر کمحوصله طولانیتر از آنچه هست احساس شود، هرچند لحظههای بانمک و خاطرهانگیز مانع از فروپاشی کامل سرگرمی میشوند. نوستالژی و مخاطب امروز تماشای فیلم امروز ممکن است بیش از هر چیز یادآور نوعی سینمای خانوادگی ساده و بیتکلف باشد؛ سینمایی که لازم نیست هر شوخی را به پیام اجتماعی یا هر ماجراجویی را به درامی سنگین تبدیل کند.
هربی در مرکز جهانی قرار دارد که قوانینش عمداً نرم و خیالپردازانهاند. همین سادگی میتواند برای مخاطبی که با مجموعه بزرگ شده، عاطفهای نیرومند ایجاد کند؛ خاطرهٔ تماشای خانوادگی گاه به اندازهٔ کیفیت خود صحنهها در تجربهٔ فیلم سهم دارد. در عین حال، نوستالژی نباید ضعفهای اجرایی را پنهان کند.
« از همین رو، بخشی از شلوغی قصه به جای غنا بخشیدن به آن، حس پراکندگی ایجاد میکند. »
قوتها و کاستیها
قصه انسجام چشمگیری ندارد، برخی اجراها و شوخیها کماثرند و خط دزدان و پلیس بیش از اندازه بر ساختاری که بهتنهایی با مسابقه و هربی جذاب است بار میگذارد. با وجود این، فیلم هنوز برای تماشای سبک و بیدغدغه کارکرد دارد؛ بهویژه برای خانوادههایی که از یک ماجرای قدیمی، انتظار پیچیدگی و واقعگرایی ندارند و بیشتر خواهان شخصیتهای آشنا و سرگرمی ملایماند.
جمعبندی «Herbie Goes to Monte Carlo» فیلمی است که بهترین برگ برندهاش را از ابتدا در اختیار دارد: هربی، خودرویی که با حرکات سادهاش حضوری زنده و دوستداشتنی پیدا میکند. بازگشت او به مسابقه، فضای اروپایی و چند لحظهٔ کمیک، سرگرمی دلپذیری میسازند؛ اما ضعف قصه، بازیهای نهچندان یکدست، شوخیهای ناموفق و کشآمدن بعضی صحنهها مانع میشوند اثر به ماجراجویی منسجمتری تبدیل شود.
ماجرای الماسها نیز بهجای تقویت همیشگی رقابت، گاه آن را زیر بار داستانی فرعی میبرد. حاصل، فیلمی دوستداشتنی اما نابرابر است: اثری که بیشتر به لطف شخصیت هربی و خاطرهانگیزی جهانش در ذهن میماند تا به سبب ظرافت روایت یا اجرای بینقص.
« ماجرای الماسها نیز بهجای تقویت همیشگی رقابت، گاه آن را زیر بار داستانی فرعی میبرد. »
ثبت دیدگاه