نقد و بررسی
نقد هلریزر: تبار خون (Hellraiser: Bloodline) | 1996
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به ریشهها، با نگاهی به آینده «Hellraiser: Bloodline» میکوشد جهان مجموعه را از محدودهی کابوسهای شخصی و برخوردهای پراکنده با نیروهای ماورایی فراتر ببرد و برای آن تاریخی خانوادگی بسازد. محور داستان، جعبهای اسرارآمیز است که ساختنش در گذشته راهی به سوی قلمرو جهنمی میگشاید؛ پیامد آن تصمیم، نسلبهنسل ادامه پیدا میکند تا جایی که در آیندهای دور، نوادهای از همان خانواده میکوشد رشتهی این میراث را قطع کند.
ایدهی مرکزی جاهطلبانه است: جعبه فقط ابزار احضار نیست، بلکه شیئی است که گذشته را به حال و آینده گره میزند و هر نسل را با بهای یک خطای کهنه روبهرو میکند. این چارچوب، ظرفیت دراماتیک زیادی دارد. فیلم با پیوند زدن منشأ جعبه به سرنوشت خانواده، به اسطورهشناسی مجموعه عمق میدهد و پرسشی جذاب پیش میکشد: آیا میتوان پیامدهای شرارتی را که پیشینیان آغاز کردهاند، مهار کرد؟
پاسخ فیلم را باید در تماشای آن جستوجو کرد؛ اما پرسش، بهتنهایی، برای شکل دادن به اثری متمایز و کنجکاویبرانگیز کافی است. سه دوره، سه وعدهی روایی ساختار سهدورهای فیلم مهمترین انتخاب فرمی آن است. روایت میان سدهی هجدهم، زمان معاصرِ زمان تولید فیلم و آیندهی دور حرکت میکند. هر دوره، چشمانداز متفاوتی از رابطهی انسان با جعبه و نیروهای تاریک عرضه میکند: در بخش تاریخی، ساخت و نخستین پیامدهای آن برجسته است؛ در بخش میانی، میراث خانوادگی به محیطی امروزیتر راه مییابد؛ و قاب آیندهنگر، ماجرا را در مقیاسی بزرگتر و با حسوحالی علمیتخیلی دنبال میکند.
این جابهجاییها به فیلم امکان میدهند تا قصه را صرفاً تکرار الگوی آشنای احضار و تعقیب نکند. تماشاگر بهجای یک رویارویی منفرد، با زنجیرهای از علتها و پیامدها روبهرو میشود. با این حال، تفاوت میان سه بخش گاه بیش از آنکه به انسجام مضمون کمک کند، به گسست میانجامد. فیلم بهسرعت میان دورهها میپرد و برای هر کدام فرصت یکسانی جهت پرورش شخصیتها و تنش اختصاص نمیدهد.
« سه دوره، سه وعدهی روایی ساختار سهدورهای فیلم مهمترین انتخاب فرمی آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه، روایتی است که ایدههای فراوان دارد، اما همیشه نمیتواند آنها را در نظمی روان و روشن کنار هم بنشاند. جعبه؛ میراثی آمیخته به گناه یکی از امتیازهای فیلم، توجه به خاستگاه جعبه و جایگاه آن در تاریخ این جهان داستانی است. جعبه در اینجا صرفاً وسیلهای برای آغاز حادثه نیست؛ ساختهای انسانی است که میل به قدرت، کنجکاوی و بیپروایی را در خود جمع میکند.
این نگاه، با فضای «Hellraiser» سازگار است: هراس از جایی سربرمیآورد که انسان خود دروازه را میگشاید، نه فقط از هجوم نیرویی بیرونی. همین مضمون در ایدهی نسلها نیز امتداد مییابد. میراث، در این فیلم، فقط خون و نام خانوادگی نیست؛ مسئولیتی است که از تصمیمهای گذشته بر جا میماند. با این همه، فیلم گاهی مضمون را بیشتر بهصورت طرحی جذاب عرضه میکند تا تجربهای عاطفی و کامل.
رابطهی نسلها و سنگینیِ گناه موروثی میتوانست در شخصیتپردازی و جزئیات بیشتری ریشه بدواند. اما شتاب روایت و تعدد رخدادها مجال چندانی برای مکث بر این پیوندها باقی نمیگذارد. پینهد و آنجلِیک؛ دو چهره از جهنم حضور پینهد، با بازی داگ بردلی، همچنان یکی از پایههای جذابیت فیلم است. او صرفاً هیولایی برای ایجاد شوک نیست؛ وقار سرد و زبان نمایشیاش به او کیفیتی آیینی میبخشد.
پینهد هر بار که در قاب ظاهر میشود، مرکز ثقل صحنه را به سوی خود میکشد. در عین حال، فیلم با پررنگ کردن گفتار و حضور او، گاهی بهجای آنکه از سکوت و ابهام برای هراسانگیز کردن شخصیت بهره ببرد، بیش از اندازه بر جملههایش تکیه میکند. همین انتخاب میتواند از رازآلودگی او بکاهد و بخشی از مخاطبان را از اثرگذاریاش دور کند.
« نتیجه، روایتی است که ایدههای فراوان دارد، اما همیشه نمیتواند آنها را در نظمی روان و روشن کنار هم بنشاند. »
شخصیتها و اجرا
آنجلِیک، با بازی والنتینا وارگاس، نیرویی متفاوت وارد داستان میکند. جذابیت این شخصیت در آن است که تهدیدش فقط در خشونت جسمانی خلاصه نمیشود؛ او با اغوا، دستکاری و بازی با میل آدمها پیش میرود. تقابل او با پینهد، تضادی مفهومی نیز میسازد: دو شیوهی متفاوت برای نمایش قدرت جهنمی. آنجلِیک از سوی دیگر، به فیلم رنگوبویی شیطانی و اغواگرانه میبخشد که با فضای خشن و صریح پینهد فرق دارد.
هرچند این ظرفیت نیز همیشه به اندازهی کافی پرورده نمیشود، حضور او از نکات برجستهی فیلم است. گریم و جلوههای عملی؛ مادهی خام کابوس «Bloodline» در طراحی چهرهها و ساخت موجودات، به نیروی ملموس جلوههای عملی تکیه دارد. گریمها به جهان فیلم بافتی چرک، جسمانی و ناخوشایند میبخشند؛ گویی کابوس از سطح تصویر بیرون آمده و به مادهای واقعی تبدیل شده است.
این ویژگی در سینمای وحشت اهمیت ویژهای دارد: موجودات هولناک وقتی با نور، سایه، بافت و بدنِ بازیگران پیوند میخورند، حضوری دارند که صرفاً به نمایش دیجیتال وابسته نیست. فضاسازی فیلم نیز از همین جنس است. طراحی محیطها و چهرهها میکوشد جهنم را نه فضایی انتزاعی و دور، بلکه نیرویی نفوذکننده در جهان انسانی نشان دهد.
با این حال، تفاوت آشکار دورهها و تغییر مقیاس داستان، گاه باعث میشود هویت بصری فیلم یکدست نماند. بخش تاریخی، فضای گوتیکتری دارد؛ بخش معاصر به وحشت شهری نزدیک میشود؛ و آینده، رنگوبوی علمیتخیلی میگیرد. این تنوع گاه چشمگیر است، اما همزمان از پیوستگی حسی اثر میکاهد. فضا؛ گسترش جسورانه یا فاصله گرفتن از هویت؟
« آنجلِیک، با بازی والنتینا وارگاس، نیرویی متفاوت وارد داستان میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
انتقال بخشی از ماجرا به ایستگاهی فضایی، جسورانهترین و بحثبرانگیزترین انتخاب فیلم است. از یک سو، این حرکت مقیاس داستان را گسترش میدهد و امکان میدهد جعبه و پیامدهای آن در آیندهای دور دوباره معنا پیدا کنند. محیط بسته و صنعتی ایستگاه فضایی نیز میتواند به احساس انزوا و گرفتارشدن در برابر نیرویی مهارنشدنی کمک کند.
از سوی دیگر، این انتخاب با آن فضای زمینی، جسمانی و آیینی که در هستهی «Hellraiser» قرار دارد، بهآسانی آشتی نمیکند. وحشت مجموعه معمولاً از برخورد امر ممنوع با زندگی روزمره و میلهای انسانی نیرو میگیرد؛ رفتن به فضا، بیآنکه کاملاً در همین منطق جا بیفتد، آن را به سمت علمیتخیلی پرحادثه میبرد.
به همین دلیل، قاب فضایی ممکن است برای گروهی از تماشاگران تازگی و هیجان داشته باشد و برای گروهی دیگر نشانهای از فاصله گرفتن فیلم از حالوهوای آشنای مجموعه باشد. شلوغی روایت و ناهمواری ضرباهنگ پراکندگی میان دورههای زمانی فقط مسئلهای در ساختار نیست؛ بر ضرباهنگ نیز اثر میگذارد. هر بخش باید شخصیتها، قواعد و تنش خود را معرفی کند، سپس روایت پیش از آنکه کاملاً جا بیفتد به دورهای دیگر منتقل میشود.
این الگو میتواند حس رازآلودگی بسازد، اما در «Bloodline» گاهی به شلوغی و سردرگمی نزدیک میشود. بعضی ایدهها معرفی میشوند و پیش از آنکه به نتیجهای دراماتیک برسند، جای خود را به خط داستانی بعدی میدهند. در بخشهایی نیز فیلم بیش از اندازه مکث میکند، بیآنکه این مکثها به شناخت عمیقتر شخصیتها یا افزایش اضطراب بینجامند.
« انتقال بخشی از ماجرا به ایستگاهی فضایی، جسورانهترین و بحثبرانگیزترین انتخاب فیلم است. »
قوتها و کاستیها
این نوسان میان شتاب و کشآمدن، تمرکز تماشاگر را دشوار میکند. افزون بر آن، پایانبندی از نظر جمعبندی و اقناع عاطفی به اندازهی ایدهی آغازین قدرت ندارد. فیلم میکوشد رشتههای فراوانش را به هم پیوند بزند، اما این کوشش همیشه حسِ رسیدن طبیعی به فرجام را ایجاد نمیکند. جمعبندی «Hellraiser: Bloodline» فیلمی نامتوازن، اما بلندپروازانه است؛ اثری که بهجای تکرار بیواسطهی فرمول آشنا، سراغ منشأ جعبه، میراث چندنسلی و آیندهی دور میرود.
این انتخابها به فیلم هویتی خاص میدهند و آن را از یک دنبالهی صرف متمایز میکنند. پینهد و آنجلِیک حضوری بهیادماندنی دارند و گریمها و جلوههای عملی، بخش مهمی از حس تاریک و جسمانی اثر را میسازند. در مقابل، رفتوآمد میان دورهها، ازدحام ایدهها و پیوند نهچندان طبیعی فضای علمیتخیلی با وحشت جهنمی، مانع شکلگیری تجربهای یکپارچه میشوند.
فیلم در بهترین لحظاتش از گسترش اسطورهی جعبه و تصور زنجیرهای از گناه و پیامد نیرو میگیرد؛ در ضعیفترین لحظاتش، میان جاهطلبی و آشفتگی سرگردان میماند. حاصل، اثری است که نقصهایش آشکارند، اما همین جسارت و عناصر بصریاش آن را برای علاقهمندان جهان «Hellraiser» دیدنی و قابل تأمل میکند.
« این نوسان میان شتاب و کشآمدن، تمرکز تماشاگر را دشوار میکند. »



ثبت دیدگاه