نقد و بررسی
نقد Hellhole | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
صومعهای در انتهای راه «Hellhole» که عنوان اصلی لهستانیاش «Ostatnia wieczerza» است، وحشتی دینی را در فضایی منزوی و بسته بنا میکند: صومعهای دورافتاده که در آن راهبان درمانگاهی برای افراد تسخیرشده اداره میکنند. مارِک، پلیسی جوان با هویتی جعلی، وارد این اجتماع میشود تا درباره ناپدیدشدن بیماران تحقیق کند؛ اما دیوارهای صومعه بهتدریج از مرزهای مکانی فراتر میروند و به قفسی روانی بدل میشوند.
فیلم ساختهٔ بارتوش ام. کوالسکی است و داستان خود را در لهستانِ سال ۱۹۸۷ پیش میبرد؛ دورهای که انزوای نهادی، کمبود اعتماد و سایهٔ اقتدار سیاسی میتوانند بهسادگی با هراس مذهبی درهمآمیزند. نقطهٔ آغاز فیلم وعدهٔ یک معمای جنایی را میدهد، اما «Hellhole» در پی آن نیست که صرفاً به کشف یک جرم یا یافتن چند قربانی گمشده بسنده کند.
پرسش اصلی بهتدریج از «چه اتفاقی افتاده؟» به «چه چیزی در این مکان باورپذیر است؟» تغییر میکند. این جابهجایی، نیروی محرک روایت است: تماشاگر همراه مارِک سرنخها را دنبال میکند، ولی هر پاسخ، فضای صومعه را اندکی مشکوکتر میسازد. فیلم دربارهٔ شیطان و ایمان حرف میزند، اما در آغاز، بیش از آنکه وحشت را به نمایش بگذارد، آن را در شکاف میان اطلاعات و نادانستهها مینشاند.
معماری هراس مهمترین دستاورد فیلم، ساختن فضایی است که پیش از هر رخداد فراطبیعی، احساس تهدید را به تماشاگر منتقل میکند. صومعه نه پناهگاهی مقدس، بلکه سامانهای بسته با قواعد، مناسک و نظم روزمرهٔ خاص خود است. راهروها، اتاقهای سرد و فضاهای کمنور، حس فرسودگی و جداافتادگی را تقویت میکنند.
« پرسش اصلی بهتدریج از «چه اتفاقی افتاده؟» به «چه چیزی در این مکان باورپذیر است؟» تغییر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در چنین محیطی، سکوت نیز بیطرف نیست؛ گویی هر مکث و هر نگاه، بخشی از اطلاعاتی را پنهان میکند که کسی قصد گفتنش را ندارد. فیلم در استفاده از جزئیات روزمره نیز کارکردی دوگانه دارد. آیینهای تکرارشونده و برنامهٔ زندگی راهبان، از یک سو به جهان داستان بافتی ملموس میبخشد و از سوی دیگر، محدودیت و اسارت را برجسته میکند.
مارِک در فضایی قرار گرفته که حتی سادهترین کنشها تابع نظمی بیگانهاند. همین تضاد میان ظاهر منظم صومعه و رازهای پنهان آن، بستر مناسبی برای تعلیق فراهم میآورد. هراس در اینجا بیشتر از دل انتظار و بدگمانی زاده میشود تا از پرشهای ناگهانی و شوکهای کوتاه. معمایی که با سکوت پیش میرود بخش مهمی از کشش داستان به شیوهٔ قطرهچکانیِ ارائهٔ اطلاعات وابسته است.
مارِک باید هم نقش کشیش را حفظ کند و هم از نشانههایی سر درآورد که گاه عمداً مبهماند. این وضعیت، او را به شخصیتی دوپاره بدل میکند: هم ناظر و پرسشگر است و هم درون سازوکاری قرار دارد که هر لحظه میتواند او را به بخشی از راز خود تبدیل کند. فیلم با نگهداشتن برخی پاسخها، تماشاگر را در موقعیتی مشابه قهرمان میگذارد؛ باید از رفتارها، سکوتها و تناقضهای کوچک معنایی استخراج کرد.
بااینحال، رازآلودگی همیشه به معنای عمق نیست. گاهی فیلم بهجای آنکه نشانههای تازهای به معما بیفزاید، تنها فضای تیره و انتظار را طولانی میکند. بعضی پرسشها در نیمهٔ نخست بیشتر بهعنوان ابزار تعلیق باقی میمانند تا اجزای یک طرح رواییِ دقیق و پیوسته. با وجود این، افشاگریهای تدریجی کنجکاوی را حفظ میکنند و تماشاگر را به تماشای ادامه فرامیخوانند.
« فیلم در استفاده از جزئیات روزمره نیز کارکردی دوگانه دارد. »
شخصیتها و اجرا
دستاورد اصلی این ساختار، نه پیچیدگیِ معمایی بینقص، بلکه حس بیثباتی است: هیچ برداشت مطمئنی از صومعه برای مدت طولانی دوام نمیآورد. ریتم و تکرار «Hellhole» آگاهانه به شیوهٔ وحشتِ آهستهسوز نزدیک میشود. فیلم شتاب نمیکند تا هر چند دقیقه حادثهای پرسروصدا عرضه کند؛ در عوض، میکوشد با انباشت روزمرگی و جزئیات ناخوشایند، فرسایش روانی را به تجربهای تدریجی تبدیل کند.
این انتخاب در بخشهایی مؤثر است، زیرا یکنواختی زندگی صومعه با حس گرفتارشدن مارِک همخوانی دارد. تماشاگر نیز، مانند او، ناچار است در فضایی محدود بماند و به نشانههای پراکنده توجه کند. اما همین راهبرد در میانهٔ فیلم به نقطهضعف تبدیل میشود. صحنههای مشابه از مناسک و زندگی جمعی، گاهی بیش از آنکه تنش را افزایش دهند، ضرباهنگ را متوقف میکنند.
تکرار زمانی معنادار است که هر بار لایهای تازه از شخصیت یا وضعیت را آشکار کند؛ در برخی لحظات، فیلم از این ظرفیت بهطور کامل بهره نمیگیرد. نتیجه آن است که فاصلهٔ میان آغاز پرتنش و بخشهای پایانی اندکی کشدار به نظر میرسد. علاقهمندان به وحشت اتمسفریک احتمالاً با این مکثها همراه میشوند، اما مخاطبی که انتظار پیشرفت پیوستهٔ پیرنگ دارد، ممکن است در میانه صبر خود را از دست بدهد.
شخصیتها و بازیها مارِک در مقام پلیسی که با نقابی مذهبی وارد صومعه میشود، نقطهٔ اتصال تماشاگر به جهان فیلم است. وظیفهٔ او مشاهده و پرسشگری است، ولی متن به اندازهای که ایدهٔ شخصیت ظرفیت دارد، به درونمایههای شخصی و اخلاقیاش نمیپردازد. او گاه بیشتر وسیلهای برای حرکت در فضای داستان است تا انسانی با کشمکشهای چندلایه.
« ریتم و تکرار «Hellhole» آگاهانه به شیوهٔ وحشتِ آهستهسوز نزدیک میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این محدودیت در شخصیتپردازی، برخی موقعیتها را از اثر عاطفی عمیقتر محروم میکند. در سوی دیگر، راهبان حضوری جمعی و مرموز دارند. همین امر با فضای داستان سازگار است، اما گاهی تفاوتهای فردی آنان کمرنگ میشود و گروه بیش از آنکه مجموعهای از اشخاص باشد، به چهرهای واحد و تهدیدآمیز میماند.
بازیها عموماً خویشتندارند و از اغراق آشکار فاصله میگیرند؛ این پرهیز با لحن سرد فیلم همخوانی دارد. اولاف لوباشنکو در نقش پیشوا، بهویژه از توانایی خود در ترکیب اقتدار و ابهام بهره میبرد؛ حضورش به صحنهها وزن میدهد، بیآنکه ناچار باشد همهچیز را با توضیح مستقیم روشن کند. تصویر، صدا و تغییر لحن فیلم در شکلدادن به هویت بصری خود، بر تیرگی، رنگهای سرد و قاببندیهای حسابشده تکیه دارد.
این انتخابها صرفاً تزئینی نیستند؛ به محدودکردن میدان دید تماشاگر کمک میکنند و حس میسازند که حقیقت درست بیرون از قاب یا پشت دری بسته قرار دارد. طراحی صحنه نیز در ایجاد بافتی کهنه و فرسوده نقش مهمی دارد. ترکیب فضاهای عبادی با محیطی که کارکرد درمانگاهی و نظارتی دارد، از نظر بصری همان تناقض محوری فیلم را بازتاب میدهد: مکانی که مدعی رستگاری است، اما ممکن است خود سرچشمهٔ رنج باشد.
صدا و موسیقی نیز برای استمرار دلهره به کار گرفته میشوند، هرچند گاه تکیهٔ فیلم بر نشانهگذاری صوتیِ تهدیدآمیز آشکار میشود. هنگامی که موسیقی بیش از حد بر حس صحنه تأکید میگذارد، از ظرافت تعلیق میکاهد. مسئلهٔ بزرگتر، تغییر لحن در بخش پایانی است. فیلم که مدتها با خویشتنداری و ابهام پیش رفته، ناگهان به سوی جلوهای آشکارتر و اغراقآمیزتر از وحشت حرکت میکند.
« این محدودیت در شخصیتپردازی، برخی موقعیتها را از اثر عاطفی عمیقتر محروم میکند. »
قوتها و کاستیها
این جهش میتواند برای برخی تماشاگران رهاییبخش و جسورانه باشد، اما برای برخی دیگر با فضای واقعگرایانهترِ بخشهای پیشین همخوان نیست. نمایش روشنِ هیولا نیز ممکن است از نیروی ناشناختهبودنی بکاهد که تا آن لحظه موتور اصلی هراس بوده است. پایانبندی و معنای آن بدون ورود به جزئیات روایی، میتوان گفت پایانبندی میکوشد اجزای پراکندهٔ داستان را به تصویری بزرگتر پیوند دهد و معنای صومعه را از یک مکان مرموز فراتر ببرد.
تغییر مسیر روایت، عنصر غافلگیری دارد و فیلم را از قالبی آشناتر بیرون میکشد. این انتخاب، بخشی از مخاطبان را به بازنگری در نشانههای پیشین وامیدارد؛ آنچه تا آن لحظه صرفاً رازآلود یا آیینی به نظر میرسید، در پرتو چرخش نهایی وجه دیگری پیدا میکند. با این حال، غافلگیری بهتنهایی تضمینکنندهٔ رضایت نیست.
هرچه پایان آشکارتر و پرشورتر میشود، خطر فاصلهگرفتن از لحن محتاطانهٔ آغاز نیز بیشتر میشود. برای برخی، همین تصادم میان سکونِ پیشین و شدتِ پایانی نقطهٔ قوت فیلم است؛ برای برخی دیگر، نشانهٔ ناهمواری در طراحی لحن. جلوههای بصریِ موجود در این بخش نیز ممکن است بهجای آنکه وحشت را تقویت کنند، آن را ملموس و در نتیجه کمرمزوراز سازند.
در نهایت، پایان بیش از آنکه همهچیز را بینقص حل کند، تجربهای پرقدرت اما بحثبرانگیز بر جا میگذارد. جمعبندی «Hellhole» فیلمی است که بیش از هر چیز با مکان و فضای خود به یاد میماند: صومعهای محصور، آیینهایی تکراری و رازی که در سکوت رشد میکند. تعلیق تدریجی، طراحی بصری تیره و افشاگریهای مرحلهبهمرحله، آن را به اثری جذاب برای دوستداران وحشت اتمسفریک و روایتهای مذهبیِ رازآلود بدل میکند.
« نمایش روشنِ هیولا نیز ممکن است از نیروی ناشناختهبودنی بکاهد که تا آن لحظه موتور اصلی هراس بوده است. »
جمعبندی
بازیهای کنترلشده، بهویژه در نقشهای محوری، نیز به جدیت و سردی جهان فیلم یاری میرسانند. در برابر این امتیازها، ریتم میانه گاه کند میشود، شخصیتپردازی از ظرفیت ایده عقب میماند و پایان با تغییر لحن و نمایش آشکارترِ عناصر فراطبیعی، ممکن است شکافی میان دو بخش فیلم ایجاد کند. بااینهمه، «Hellhole» در ساختن حس گرفتارشدن و پرورش کنجکاوی موفق است.
این اثری بینقص نیست، اما فضای متمایز و جسارت رواییاش آن را از وحشت دینیِ کاملاً قالبی جدا میکند؛ فیلمی که جذابیتش کمتر در پاسخهای قطعی و بیشتر در مسیر تاریکی است که تماشاگر را از آستانهٔ صومعه به درون آن میکشاند.
« بازیهای کنترلشده، بهویژه در نقشهای محوری، نیز به جدیت و سردی جهان فیلم یاری میرسانند. »
ثبت دیدگاه