نقد و بررسی
نقد Hellboy | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی هیولا در دل قصهای قهرمانانه «هلبوی» ساختهٔ گیرمو دلتورو، در ظاهر به الگوی آشنای فیلمهای ابرقهرمانی نزدیک میشود: موجودی با تواناییهای خارقالعاده، گروهی مخفی برای مقابله با تهدیدهای فراطبیعی، و نیرویی اهریمنی که قصد دارد نظم جهان را برهم بزند. اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که علاقهاش بیش از آنکه به قدرتنمایی قهرمانانه باشد، به خودِ هیولا و تناقضهای وجودی اوست.
هلبوی نه قهرمانی بینقص است و نه موجودی که بهآسانی در قالبهای خیر و شر جا بگیرد. او چهرهای سرخ، شاخدار و عظیم دارد، اما در رفتار گاه لجباز، زودرنج، شوخطبع و نیازمند محبت است. همین فاصلهٔ میان ظاهر ترسناک و عواطف انسانی، نیروی اصلی فیلم را شکل میدهد. دلتورو از یک داستان فانتزی و ماورایی، روایتی دربارهٔ هویت، انتخاب و امکانِ رهاشدن از پیشداوریها میسازد؛ روایتی که در آن پرسش مهم این نیست که هلبوی از کجا آمده، بلکه این است که خودش چه کسی را میخواهد باشد.
جهانی ساختهشده از سایه، رنگ و افسانه یکی از ماندگارترین دستاوردهای فیلم، جهانی است که میان وحشت گوتیک، خیالپردازی کمیکبوکی و حالوهوای قصههای عامیانه حرکت میکند. دلتورو صحنهها را صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نمیگیرد؛ هر فضای تیره، راهروی مترو، اتاق آزمایش یا بنای متروک، بخشی از شخصیت جهان فیلم است.
طراحی بصری اثر حس میدهد که نیروهای کهن و ناشناخته زیر سطح زندگی روزمره کمین کردهاند و جهان مدرن، با همهٔ تجهیزات و سازمانهایش، فقط پوستهای نازک روی آن رازهای تاریک کشیده است. ترکیببندی قابها و استفاده از رنگ نیز در ساخت این فضا نقشی اساسی دارد. سایهها و تونهای سرد به فیلم وزن و تهدید میبخشند، درحالیکه رنگ سرخ هلبوی حضور او را به عنصری نامتعارف و تقریباً کمیکوار بدل میکند.
« هلبوی نه قهرمانی بینقص است و نه موجودی که بهآسانی در قالبهای خیر و شر جا بگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تضاد صرفاً جلوهای تزئینی نیست؛ ظاهر قهرمان را در برابر محیطی قرار میدهد که مدام او را غریبه میبیند. «هلبوی» بهجای آنکه از هیولاهایش فاصله بگیرد یا آنها را با جلوههای بیهویت پنهان کند، به طراحیشان میدان میدهد. مخلوقات فیلم، با خطوط و بافتهای متمایز، گاه آنقدر به تصاویر کابوسوار نزدیک میشوند که از قاب بیرون میآیند و در حافظه میمانند.
هیولایی با عادتهای انسانی ران پرلمن در نقش اصلی، انتخابی تعیینکننده است. او هلبوی را صرفاً به پیکری قدرتمند و پرخاشگر تبدیل نمیکند؛ در بازیاش نوعی خستگی، دلخوری و میل به دیدهشدن وجود دارد که شخصیت را از یک قهرمان کلیشهای جدا میسازد. شوخیهای خشک و واکنشهای کودکانهٔ او در کنار خشونت و نیروی جسمانیاش، تناقضی دلپذیر ایجاد میکنند.
هلبوی میتواند در برابر یک تهدید فراطبیعی بایستد، اما در زندگی شخصیاش همچنان با حسادت، تنهایی و دشواریِ بیان احساسات دستوپنجه نرم کند. این جنبهٔ عاطفی در رابطهٔ او با لیز شرمن آشکارتر میشود. پیوند این دو فقط رشتهای فرعی در میان نبردها نیست؛ بخشی از آن چیزی است که به فیلم گرمای انسانی میبخشد.
هر دو با قدرتهایی زندگی میکنند که آنها را از دیگران جدا کرده و بهسادگی مهار نمیشوند. از این منظر، عشق برایشان وعدهٔ درمان معجزهآسا نیست، بلکه تلاشی دشوار برای نزدیکشدن به کسی است که خود نیز از خویشتن هراس دارد. همین وجه رمانتیک باعث میشود فیلم گاهی بیش از یک ماجرای هیولایی، قصهای دربارهٔ پیوند و پذیرفتهشدن به نظر برسد.
« این تضاد صرفاً جلوهای تزئینی نیست؛ ظاهر قهرمان را در برابر محیطی قرار میدهد که مدام او را غریبه میبیند. »
شخصیتها و اجرا
خانواده، تربیت و معنای انتخاب در عمق داستان، تقابل دو تصور از سرنوشت قرار دارد: اینکه هویت موجودات از آغاز تعیین شده است، یا آنکه رفتار و انتخابهایشان میتواند معنایی تازه به زندگیشان بدهد. هلبوی با گذشتهای پیوند خورده که دیگران از آن برای تعریف آیندهاش استفاده میکنند. در برابر این نگاه، رابطهٔ او با پروفسور برومنهلم تصویری از پدری میسازد که فرزندخواندهاش را نه بر پایهٔ منشأ ترسناک، بلکه بر پایهٔ شخصیت و تصمیمهایش میسنجد.
این بُعد خانوادگی، فیلم را از روایت سادهٔ «قهرمان در برابر شرور» فراتر میبرد. پرورش و محبت در اینجا نیرویی واقعیاند، نه حاشیهای احساساتی در کنار صحنههای نبرد. هلبوی برای انسانبودن نیازی ندارد ظاهرش را پنهان کند؛ انسانیت او در رفتار، وفاداری و انتخابهایش شکل میگیرد. فیلم البته این مضمون را گاه آشکار و مستقیم بیان میکند، اما حضور عاطفی پرلمن و جان هرت به آن جان میبخشد و مانع میشود که به موعظهای خشک بدل شود.
گروهی نامتعارف و نقش شخصیتهای مکمل ادارهٔ پژوهش و دفاع در برابر امور فراطبیعی، چارچوبی مناسب برای گردهمآوردن شخصیتهایی فراهم میکند که هرکدام بهنوعی بیرون از جامعهٔ عادی ایستادهاند. آب ساپین با آرامش و هوشمندیاش تضادی مؤثر با تندی و خودسری هلبوی دارد. حضور او بخشی از جذابیت جهان فیلم است: موجودی دریایی که بهجای آنکه صرفاً ابزار یک صحنهٔ اکشن باشد، کنجکاوی و ظرافت خاص خود را دارد.
لیز نیز با نیروی آتش، تصویری دیگر از قدرتی است که هم میتواند خطرناک باشد و هم از کنترل صاحبش بیرون بزند. در کنار این شخصیتها، مأمور تازهوارد جان مایرز نقش راهنمای تماشاگر را بر عهده دارد. این تدبیر از نظر روایی قابلفهم است؛ مخاطب از مسیر ورود او با سازمان و قواعد جهان فیلم آشنا میشود.
« هلبوی با گذشتهای پیوند خورده که دیگران از آن برای تعریف آیندهاش استفاده میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، خود مایرز در قیاس با شخصیتهای نامتعارف پیرامونش کمرنگ میماند. او بیش از آنکه حضوری مستقل و بهیادماندنی داشته باشد، وسیلهای برای پرسیدن پرسشها و دریافت توضیحات است. در نتیجه، بخشهایی از گفتوگوها به انتقال اطلاعات اختصاص مییابد و اندکی از پویایی گروه میکاهد. اکشن، شوخی و لطافت روزمره صحنههای اکشن فیلم از نیروی بدنی هلبوی و طراحی مخلوقات بهره میگیرند و معمولاً حس برخورد واقعی و ملموس دارند.
ضربهها، تعقیبوگریزها و رویاروییها فقط برای نمایش قدرت نیستند؛ آنها با خلقوخوی شخصیت اصلی پیوند دارند و اغلب از سرسختی و بیپروایی او نیرو میگیرند. بااینحال، اثر در بهترین لحظاتش الزاماً هنگام اوجگیری نبردها نیست؛ گاهی مکثهای کوتاه و روزمرهاش جذابترند. علاقهٔ هلبوی به گربهها نمونهای روشن از همین لطافت است.
این جزئیات کوچک، تضاد میان ظاهر هراسانگیز او و طبیعت مهربانترش را بینیاز از توضیح اضافه آشکار میکند. فیلم در این لحظات از سنگینی اسطوره و تهدید فاصله میگیرد و به تماشاگر فرصت میدهد قهرمان را نه بهعنوان یک سلاح، بلکه همچون موجودی تنها و دوستداشتنی ببیند. طنز نیز اغلب از همین شکاف میان ظاهر و رفتار سرچشمه میگیرد و بهجای تخریب فضای تاریک، آن را انسانیتر میکند.
ریتم و انسجام روایت نقطهضعف اصلی فیلم در ریتم و تمرکز داستانی آن است. «هلبوی» میخواهد هم خاستگاه قهرمان را توضیح دهد، هم گروه و دنیای فراطبیعیاش را معرفی کند، هم رابطههای شخصی را پیش ببرد و هم تهدیدی بزرگ را بهتدریج آشکار سازد. این انباشت گاهی باعث میشود روایت میان چند خط داستانی رفتوآمد کند، بیآنکه همهٔ آنها به یک اندازه فرصت رشد داشته باشند.
« بااینحال، خود مایرز در قیاس با شخصیتهای نامتعارف پیرامونش کمرنگ میماند. »
قوتها و کاستیها
بعضی توضیحات نیز چنان فشرده یا مبهم ارائه میشوند که تماشاگر ممکن است برای فهم رابطهٔ علتومعلولی رخدادها ناچار شود دوباره به جزئیات توجه کند. افتوخیز ضرباهنگ هم به همین مسئله مربوط است. بخشهایی با انرژی و حرکت پیش میروند، اما در میان آنها مکثهایی وجود دارد که کشدار به نظر میرسند و تعلیق را کاهش میدهند.
فیلم در شخصیتپردازی هلبوی و ساخت فضا موفقتر از پیشبرد بیوقفهٔ طرح کلی است؛ بنابراین هرگاه از تمرکز بر قهرمان فاصله میگیرد و به توضیح یا جابهجایی میان خطوط متعدد روایی روی میآورد، بخشی از گیراییاش را از دست میدهد. جمعبندی «هلبوی» اثری است که بیش از هر چیز با جهان دیداری خاص، طراحی خلاقانهٔ موجودات و قهرمان نامتعارفش در ذهن میماند.
گیرمو دلتورو از قصهای کمیکبوکی، افسانهای تاریک میسازد که در مرکز آن پرسشهایی دربارهٔ منشأ، تربیت و اختیار قرار دارند. ران پرلمن با حضوری پرشور و سرشار از جزئیات، هلبوی را به شخصیتی خشن اما مهربان، شوخ اما تنهاتر از آنچه نشان میدهد بدل میکند؛ شخصیتی که جذابیتش نه از بینقصبودن، بلکه از کشمکش میان ظاهر، گذشته و انتخابهایش سرچشمه میگیرد.
کاستیهای فیلم در ریتم، انسجام بعضی جزئیات و کمجانی مأمور تازهوارد مانع از آن میشوند که روایت در همهٔ لحظات به یک اندازه استوار باشد. بااینهمه، فضای متمایز، مخلوقات بهیادماندنی، رابطههای عاطفی و طنز لطیف آن بر این ضعفها میچربند. حاصل، فیلمی ابرقهرمانی است که هیولاهایش را فقط برای ترساندن نمیخواهد؛ از آنها برای پرسیدن این پرسش استفاده میکند که انسانیت را باید در چهره جستوجو کرد یا در انتخابها.
« افتوخیز ضرباهنگ هم به همین مسئله مربوط است. »



ثبت دیدگاه