نقد و بررسی
نقد پسر جهنمی: خون و آهن (Hellboy Animated: Blood and Iron) | 2007
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به گوتیکِ هلبوی «هلبوی: خون و آهن» ساختهٔ سال ۲۰۰۷، دومین فیلم بلند پویانماییِ مجموعهٔ هلبوی است؛ اثری که بهجای آنکه صرفاً ماجرایی دیگر از شکار هیولاها باشد، میکوشد فضای رازآلود و وهمآلود جهان این شخصیت را برجسته کند. مأموریت بررسی عمارتی جنزده، گروه را به گذشتهای تاریک پیوند میدهد: گذشتهای که برای پروفسور بروتنهولم، هم خاطرهای دردناک است و هم سرنخی برای فهم تهدید پیش رو.
فیلم از همین اتصال میان پروندهٔ روز و زخمهای گذشته، طرحی میسازد که ظرفیت دراماتیک بیشتری از یک تعقیبوگریز معمول دارد. فضای فیلم از همان آغاز بر پایهٔ تضاد شکل میگیرد: در یک سو، شوخیهای خشک و خونسردی آشنای هلبوی قرار دارد؛ در سوی دیگر، قصهای دربارهٔ خون، وسوسهٔ جاودانگی و بهای کنارگذاشتن انسانیت.
این دوگانگی برای مجموعه مناسب است، زیرا شخصیت اصلی همیشه میان امر هولناک و روزمره ایستاده است. فیلم در بهترین لحظاتش، نه وحشت را جدیتر از اندازه میگیرد و نه شوخی را چنان پررنگ میکند که تیرگی روایت از میان برود. خانهٔ جنزده و معماریِ وحشت عمارتِ محل مأموریت فقط پسزمینهای برای نبرد نیست؛ نوعی فضای ذهنی است که خاطرات قدیمی را به اکنون میکشاند.
راهروهای تاریک، اتاقهای بسته و حضور نیروهایی که در مرز میان افسانه و کابوس حرکت میکنند، به روایت کیفیتی گوتیک میبخشند. فیلم بهخوبی میفهمد که ترس در چنین داستانی تنها از ظاهر هیولاها نمیآید؛ از این تصور نیز نیرو میگیرد که گذشته هنوز تمام نشده و چیزی که باید دفن میشد، میتواند بار دیگر سر برآورد.
« این دوگانگی برای مجموعه مناسب است، زیرا شخصیت اصلی همیشه میان امر هولناک و روزمره ایستاده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این حالوهوا از دل پیوند میان ماجرای معاصر گروه و خاطرات بروتنهولم شکل میگیرد. بخشهای مربوط به گذشته، وزن و اندوهی به قصه میدهند که در بسیاری از ماجراجوییهای ابرقهرمانی کمرنگ است. در عین حال، روایت بهجای آنکه توضیحهای طولانی و یکدست عرضه کند، گاه اطلاعات را در قطعاتی پراکنده پیش میبرد.
این روش با فضای رازآمیز فیلم تناسب دارد، اما هرجا پیوند میان شخصیتها یا انگیزهها بهاندازهٔ کافی روشن نمیشود، رازآلودگی جای خود را به ابهامِ ناخواسته میدهد. قصهای دربارهٔ گذشته، نه فقط یک پرونده یکی از انتخابهای قابلتوجه فیلم آن است که ماجرای بروتنهولم را به مرکز عاطفیِ قصه نزدیک میکند.
تهدید تازه تنها مسئلهای نیست که تیم باید با آن مقابله کند؛ بخشی از خطر به تجربه و تصمیمهای گذشته گره خورده است. این جابهجایی توجه، به فیلم فرصتی میدهد تا رابطهٔ بروتنهولم با جهان ماورایی و جایگاه او در کنار هلبوی را پررنگتر کند. گذشته در اینجا صرفاً توضیحی برای وضعیت کنونی نیست؛ نیرویی است که همچنان بر انتخابها و روابط شخصیتها سایه میاندازد.
بااینهمه، قصه در پرداخت این لایهها همیشه به یک اندازه موفق نیست. گاه عناصر اسطورهای و شخصیتهای فرعی با شتاب وارد میشوند و پیش از آنکه اثر عاطفی یا رواییِ روشنی بگذارند، جای خود را به تهدید بعدی میدهند. نتیجه آن است که فیلم چند ایدهٔ جذاب را کنار هم قرار میدهد، اما فرصت کافی برای گسترش همهٔ آنها ندارد.
« این حالوهوا از دل پیوند میان ماجرای معاصر گروه و خاطرات بروتنهولم شکل میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
برای تماشاگر، دنبالکردن ماجرای اصلی دشوار نیست، اما فهم نسبت دقیق برخی نیروها و پیوندهایشان گاهی به توجهی بیش از آنچه روایت پشتیبانی میکند نیاز دارد. هلبوی و گروه: شوخی، وظیفه و عاطفه هلبوی همچنان نیروی تماشاییِ اثر است: قهرمانی که ظاهر هیولاییاش با نوعی انساندوستی و بیاعتناییِ طنزآمیز همراه شده است.
طعنههای کوتاه او، حتی در موقعیتهای پرخطر، به فیلم ضرباهنگی سبکتر میدهد و مانع میشود فضای تاریک به یکنواختی برسد. با این حال، در بخشی از روایت، هلبوی بیشتر واکنشگرِ تهدیدهاست تا نیرویی که مسیر داستان را بهتنهایی شکل دهد. تمرکز بر بروتنهولم از نظر احساسی قابلدفاع است، اما گاهی قهرمان عنوان فیلم را به حاشیه میراند.
لیز شرمن و اِیب ساپین نیز حضور گروهی آشنا را حفظ میکنند، ولی سهمشان در گسترش درونیِ قصه محدود است. فیلم بیشتر به کارکرد آنان در مأموریت و فضای تیمی تکیه میکند تا به تحول شخصیت. رابطهٔ پدرانه و راهنمایانهٔ بروتنهولم با هلبوی، از معدود پیوندهایی است که بار عاطفی ملموسی پیدا میکند؛ مهربانی و احترام متقابل میان این دو، در دل ماجرای هیولاها، وجه انسانیِ اثر را نمایان میسازد.
صداپیشگی؛ چهرههایی که از صدا جان میگیرند صداپیشگی از پایههای اصلی جذابیت فیلم است. بازگشت صداهای آشنای شخصیتها به ایجاد پیوستگی با اقتباسهای پیشین کمک میکند و لحن جهان هلبوی را یکپارچه نگه میدارد. صدای ران پرلمن به هلبوی همان خشونتِ مهارشده و شوخطبعیِ خشک را میبخشد که از این شخصیت انتظار میرود؛ سلما بلر و داگ جونز نیز با صداهای خود، حضور لیز و اِیب را در میان موقعیتهای پرآشوب تثبیت میکنند.
« با این حال، در بخشی از روایت، هلبوی بیشتر واکنشگرِ تهدیدهاست تا نیرویی که مسیر داستان را بهتنهایی شکل دهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در میان اجراها، جان هرت بهویژه اثرگذار است. صدای او به بروتنهولم وقار و اندوهی آرام میدهد و گذشتهٔ شخصیت را بدون نیاز به تأکیدهای نمایشی سنگین، قابلباور میکند. حضور او کمک میکند که بخش تاریخیِ روایت صرفاً رشتهای از اطلاعات نباشد و به تجربهای شخصی و عاطفی تبدیل شود. صداها همچنین در لحظات مکث و گفتوگو، تعادلی در برابر صحنههای پرتحرک میسازند؛ هرچند گاه شدت واکنش صوتی شخصیتها در برابر آشوب صحنه بهاندازهٔ کافی تغییر نمیکند.
پویانمایی و طراحی بصری پویانمایی فیلم در ساختن تصویر کلیِ تاریک و خیالانگیز موفقتر از اجرای دقیق حرکتهاست. طراحی موجودات، از خونآشام تا نیروهای فراطبیعی دیگر، به جهان داستان تنوع میدهد و حالتی کابوسوار میسازد. رنگآمیزی تیره و فضاهای سایهدار نیز با مضمون و مکانهای قصه تناسب دارند.
فیلم ظاهر خود را بهگونهای سامان میدهد که حتی صحنههای گفتوگو نیز زیر سایهٔ تهدیدی پنهان باقی بمانند. اما در برخی صحنهها، حرکتها روانی لازم را ندارند و گاهی ناهماهنگ یا مکثدار به نظر میرسند. این ضعف بهخصوص در نبردها محسوس است؛ جایی که برخورد ضربهها، جابهجایی بدنها یا واکنش محیط همیشه وزن و نیروی کافی پیدا نمیکند.
از همین رو، طراحی دیداری گاه بیش از خودِ حرکتها اثر میگذارد: هیولاها و فضاها جذاباند، اما اجرای کنش به همان اندازه قانعکننده نیست. این فاصله میان تصور بصری و کیفیت حرکت، یکی از محدودیتهای فنی فیلم است. ریتم، تراکم تهدیدها و افت تمرکز فیلم در مدت نسبتاً محدودش تلاش میکند چندین چهره و خطر ماورایی را وارد میدان کند.
« در میان اجراها، جان هرت بهویژه اثرگذار است. »
قوتها و کاستیها
این تراکم، در آغاز به ماجرا انرژی میبخشد و حس میدهد گروه با جهانی گسترده و پیشبینیناپذیر روبهرو است. ولی با ورود پیاپی تهدیدها، تمرکز روایی گاه از دست میرود. بعضی بخشها برای معرفی یا پیشبرد یک رخداد زمان قابلتوجهی میگیرند، بیآنکه به همان اندازه شخصیتها یا مضمون مرکزی را گسترش دهند؛ در نتیجه، ریتم در قسمتهایی کند و در بخشهایی دیگر شتابزده میشود.
این نوسان، ضعف اصلی ساختار فیلم است. قصه ایدهٔ مرکزیِ مناسبی دارد و میتواند از پیوند گذشته و اکنون تعلیق بسازد، اما هر عنصر فرعیِ تازهای که به آن افزوده میشود باید جایگاهی روشن در مسیر درام داشته باشد. هرجا این جایگاه مبهم میماند، تماشاگر از دنبالکردن پرسش اصلی فاصله میگیرد.
فیلم سرگرمکننده باقی میماند، اما انسجامش به اندازهٔ فضای بصری و کیفیت صداپیشگیاش پایدار نیست. جمعبندی «هلبوی: خون و آهن» اثری است که بیش از هر چیز با فضای گوتیک، افسانهٔ تلخ و صداپیشگیِ نیرومندش به یاد میماند. پیوند ماجرای عمارت جنزده با گذشتهٔ بروتنهولم به داستان عمق عاطفی میدهد و صدای جان هرت این وجه را بهخوبی برجسته میکند.
در مقابل، ناهماهنگیهای پویانمایی، پرداخت ناکافی بعضی بخشها و انباشت تهدیدهای فرعی مانع میشوند روایت به انسجامی کامل برسد. با وجود این کاستیها، فیلم برای دوستداران هلبوی تجربهای خوشایند و متمایز فراهم میکند؛ بهویژه برای کسانی که از فضای تاریکتر، هیولاهای افسانهای و قهرمانی با طنزی خشک و قلبی انسانی استقبال میکنند.
« این تراکم، در آغاز به ماجرا انرژی میبخشد و حس میدهد گروه با جهانی گسترده و پیشبینیناپذیر روبهرو است. »
جمعبندی
«خون و آهن» در بهترین لحظاتش یادآور آن است که جذابیت هلبوی فقط در نبرد با موجودات فراطبیعی نیست، بلکه در برخورد میان هیبتِ هیولایی، وفاداری و اندوهی نهفته است که از گذشته به اکنون راه مییابد.
ثبت دیدگاه