نقد و بررسی
نقد Hell Is Other People | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اقامتگاه ارزان، کابوس گران «Hell Is Other People» از موقعیتی آشنا در سینمای وحشت آغاز میکند: مردی جوان که از زندگی در روستا دلزده است، راهی توکیو میشود تا دوستدخترش را ببیند، اما ناچار در اقامتگاهی ارزان به نام «اِدِن» ساکن میشود. آنجا، در میان همخانههایی که رفتارشان از همان ابتدا نامتعارف و نگرانکننده است، احساس امنیت بهتدریج جای خود را به بدگمانی میدهد.
ناپدیدشدن یکی از ساکنان، تصور یو از محیط را دگرگون میکند و اقامتگاه را به فضایی بدل میسازد که هر صدا و نگاه میتواند نشانهٔ خطری پنهان باشد. فیلم با این طرح ساده، بیش از آنکه بر ترسهای ماورایی تکیه کند، به اضطرابِ زندگی در کنار غریبهها چشم دارد؛ تجربهای که در آن مرز میان بیادبی، جنون و تهدید بهراحتی قابل تشخیص نیست.
همین انتخاب، هستهٔ جذاب اثر را میسازد، هرچند فیلم همیشه نمیتواند ظرفیت این ایده را به روایتی پرقدرت تبدیل کند. «Hell Is Other People» فیلمی ژاپنی به کارگردانی کازوتو کوداما است و بازیگرانی چون رینتارو هاچیمورا و شونتارو یاناگی در آن حضور دارند. معماریِ تنگنا اِدِن در این فیلم صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ خود به یکی از سرچشمههای اصلی دلهره تبدیل میشود.
فضای اقامتگاه ارزان، تنگ و فرسوده است و حضور ساکنان عجیبش، حس ناخوشایند آن را تشدید میکند. در چنین محیطی، حریم خصوصی تقریباً از میان میرود: آدمها بیش از اندازه به هم نزدیکاند، رفتوآمدشان به چشم میآید و گوشههای تاریک خانه میتوانند چیزی را پنهان کرده باشند. این تراکم، موقعیت یو را آسیبپذیر میکند و به تماشاگر اجازه نمیدهد با آسودگی از صحنهها عبور کند.
« معماریِ تنگنا اِدِن در این فیلم صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ خود به یکی از سرچشمههای اصلی دلهره تبدیل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در ساختن این حسِ آلودگی و گرفتاری توفیق نسبی دارد. دلهرهاش بیشتر از آنکه در رخدادهای بزرگ یا ناگهانی شکل بگیرد، در انباشت جزئیات کوچک ریشه دارد: سکوتهای طولانی، رفتارهای نامعمول و احساس اینکه هر ساکن شاید چیزی را از دیگران پنهان کند. گاهی این عناصر واقعاً آزارندهاند و گاهی بهجای ترس، چندش ایجاد میکنند؛ تفاوتی که برای تماشاگر حساس به تصاویر حشرات یا صحنههای زننده اهمیت دارد.
فیلم از این واکنش جسمانی آگاهانه بهره میگیرد، اما همیشه آن را در خدمت تعلیق قرار نمیدهد. دلهرهای بر پایهٔ بدگمانی از لحظهای که یکی از ساکنان ناپدید میشود، روایت بر پرسشی ساده اما مؤثر بنا میشود: آیا بدگمانی یو حاصل خطر واقعی است یا او در محیطی غریب، بیش از اندازه به نشانهها معنا میدهد؟
فیلم با نگهداشتن مخاطب در همین فاصلهٔ نامطمئن، کنجکاوی را برمیانگیزد. رفتار ساکنان را میتوان هم نشانهٔ بیقاعدگی و بیگانگی دانست و هم هشداری دربارهٔ خطری جدی. تماشاگر، همراه با یو، ناچار است از میان همین نشانههای مبهم تصویری از وضعیت بسازد. اما این سازوکار همیشه به تعلیقی فزاینده نمیانجامد.
گاه اطلاعات تازه بهاندازهای نیست که برداشت ما را دگرگون کند و روایت در همان حلقهٔ بدگمانی میچرخد. فیلم در بخشهایی بیشتر وعدهٔ کشف میدهد تا آنکه واقعاً چیزی به تجربهٔ تماشاگر بیفزاید؛ ازاینرو ممکن است برخی صحنهها کشدار یا کممایه به نظر برسند. بااینحال، همان پرسش مرکزی و فضای ناراحتکننده غالباً نیروی کافی دارند تا مخاطب را به تماشای ادامه ترغیب کنند.
« فیلم در ساختن این حسِ آلودگی و گرفتاری توفیق نسبی دارد. »
شخصیتها و اجرا
چهرهها و فاصلهٔ عاطفی یو شخصیت مرکزیِ این کابوس است، اما فیلم بیش از آنکه او را با لایههای پیچیدهٔ روانی بپرورد، در موقعیتِ واکنشنشاندادن قرار میدهد. او وارد محیطی میشود که قواعدش را نمیشناسد و باید پیوسته میان اعتماد و احتیاط یکی را برگزیند. این جایگاه، راه مناسبی برای همراهکردن تماشاگر است؛ ما نیز همچون او اطلاعات محدودی داریم و ناچاریم رفتار دیگران را تفسیر کنیم.
بااینهمه، اگر گذشته و انگیزههای یو با جزئیات بیشتری پرداخت میشد، خطرهای پیش رویش شاید وزن عاطفی بیشتری پیدا میکردند. ساکنان اِدِن نیز عمداً در مرز میان شخصیتپردازی و کارکردِ تهدیدآمیز باقی میمانند. تفاوتهای رفتاریشان به فضای خانه جان میدهد و هرکدام میتوانند ظن تازهای برانگیزند، ولی در برخی لحظهها بیشتر به مجموعهای از چهرههای نامتعارف شباهت دارند تا آدمهایی با منطق درونی روشن.
انتخاب بازیگران در مجموع به باورپذیری این جمع کمک میکند، بهویژه زمانی که حضورشان بدون توضیح مستقیم، فضای صحنه را سنگین میسازد. بااینحال، فیلم از ظرفیت رابطههای میان ساکنان بهرهٔ کامل نمیبرد و در نتیجه بعضی از آنها پس از معرفی، بهاندازهٔ کافی گسترش نمییابند. چندش، خشونت و مرز تحمل یکی از ویژگیهای شاخص فیلم، استفادهٔ آشکار از عناصر زننده و جسمانی است.
حشرات و تصاویر چندشآور صرفاً برای غافلگیرکردن لحظهای در قاب ظاهر نمیشوند؛ آنها بخشی از بافتیاند که میخواهد اِدِن را مکانی آلوده، بیرحم و ناسالم جلوه دهد. این رویکرد میتواند اثرگذار باشد، زیرا ترس را از سطح ذهن به واکنشی بدنی منتقل میکند. اما تکرار این شگرد، بهخصوص در نیمهٔ دوم، ممکن است به دلزدگی بینجامد و جای اضطراب روانشناختی را بگیرد.
« او وارد محیطی میشود که قواعدش را نمیشناسد و باید پیوسته میان اعتماد و احتیاط یکی را برگزیند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در بهترین لحظاتش از چندش بهعنوان راهی برای تشدید ناامنی استفاده میکند: مخاطب نهفقط از آنچه ممکن است رخ دهد، بلکه از خودِ محیط و تماس با آن احساس بیزاری میکند. در لحظات کماثرتر، تصاویر زننده بیشتر به اصرار بر شوک شباهت دارند تا عنصری که معنای تازهای به موقعیت بدهد. از همین رو، میزان اثرگذاری فیلم به آستانهٔ تحمل مخاطب وابسته است؛ کسی که با چنین تصویرهایی کنار نمیآید، ممکن است بهجای درگیرشدن با راز داستان، صرفاً در پی گذشتن از صحنهها باشد.
ریتم و افت نیمهٔ دوم فیلم حدود دو ساعت زمان دارد؛ مدتزمانی که برای روایتی محدود به یک اقامتگاه و مجموعهای نسبتاً کوچک از شخصیتها، مسئولیت سنگینی ایجاد میکند. بخش آغازین، با معرفی یو و ورودش به اِدِن، از نیروی کنجکاوی و کشف برخوردار است. در این مرحله، هر برخورد تازه میتواند تصویری متفاوت از خانه بسازد و تماشاگر را وادارد تا دربارهٔ ساکنان داوری کند.
اما با گذشت زمان، بعضی موقعیتها بیش از اندازه امتداد مییابند و تکرار حس تهدید، بدون تحول متناسب در اطلاعات یا روابط، از شدت دلهره میکاهد. افت نیمهٔ دوم بیش از آنکه ناشی از نبودِ رخداد باشد، به مسئلهٔ ریتم و پرداخت مربوط است. فیلم همچنان میخواهد مخاطب را در انتظار نگه دارد، اما گاهی انتظار جای پیشروی را میگیرد.
اگر زمان روایت فشردهتر میشد یا برخی صحنههای تکراری حذف میشدند، احتمالاً تعلیق متمرکزتر و اثر نهایی کوبندهتر بود. این کشآمدن همچنین باعث میشود لحظاتی که باید نقطهٔ اوج اضطراب باشند، در میان تصاویر مشابه و مکثهای طولانی، بخشی از نیروی خود را از دست بدهند. پیچش و بازنگری در نشانهها فیلم در پایان میکوشد برداشت تماشاگر از بعضی صحنههای پیشین را تغییر دهد.
« در لحظات کماثرتر، تصاویر زننده بیشتر به اصرار بر شوک شباهت دارند تا عنصری که معنای تازهای به موقعیت بدهد. »
قوتها و کاستیها
این تمهید، بهجای آنکه صرفاً پاسخی برای معمای مرکزی فراهم کند، مخاطب را به بازخوانی نشانهها وادار میسازد: کدام رفتار را باید جدی گرفت؟ کدام جزئیات از ابتدا در برابر چشم ما بودهاند، اما معنایشان را درست نفهمیدهایم؟ برای تماشاگرانی که از کنار هم گذاشتن سرنخها لذت میبرند، همین امکانِ بازنگری میتواند انگیزهای برای تماشای دوباره فراهم کند.
بااینحال، کارآمدی چنین چرخشی به آمادگی روایت برای پذیرفتن آن وابسته است. اگر پیوند میان سرنخها و نتیجه بهاندازهٔ کافی استوار احساس نشود، پیچش بهجای آنکه ناگزیر و رضایتبخش باشد، زورکی یا بیش از حد طراحیشده به نظر میرسد. فیلم در این زمینه دوپاره است: برخی جزئیات پس از پایان معنای تازهای پیدا میکنند، اما همهٔ مخاطبان لزوماً احساس نمیکنند که مسیر رسیدن به آن نتیجه از پیش با ظرافت مهیا شده است.
پیچش، بنابراین، نقطهٔ قوتی بالقوه است که بخشی از اثرگذاری خود را از محدودیتهای فیلمنامه میگیرد. جمعبندی «Hell Is Other People» در خلق اقامتگاهی ناخوشایند و جمعی از آدمهای مشکوک، از ابزارهای مؤثری بهره میبرد. فیلم میداند چگونه فضای بسته را به تلهای روانی بدل کند و چگونه بدگمانیِ آرامآرام فزاینده، تماشاگر را به ادامهٔ تماشا وادارد.
همچنین پایانش برای برخی صحنههای قبلی معنایی تازه میسازد و میتواند پس از تماشا ذهن را به بازگشت وادارد. در برابر این امتیازها، روایت در بخشهایی کممایه و کشدار میشود، شخصیتها همیشه به عمق لازم نمیرسند و اتکای مکرر به تصاویر چندشآور ممکن است خستگی ایجاد کند. نیمهٔ دوم نیز از تمرکز آغاز فیلم فاصله میگیرد و نتیجهٔ نهایی برای همه به یک اندازه قانعکننده نخواهد بود.
« کدام جزئیات از ابتدا در برابر چشم ما بودهاند، اما معنایشان را درست نفهمیدهایم؟ »
جمعبندی
حاصل، فیلمی نابرابر اما کنجکاویبرانگیز است: اثری که بیش از آنکه با ترس خالص یا غافلگیری پیوسته موفق شود، با حس ناخوشایندِ گرفتارشدن در میان غریبهها و وعدهٔ فهمیدن اینکه واقعاً چه میگذرد، مخاطب را نگه میدارد.



ثبت دیدگاه