نقد و بررسی
نقد هلیکوپتر ایلا (Helicopter Eela) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای انسانی با ظرفیت دراماتیک فراوان «هلیکوپتر ایلا» از موقعیتی آشنا اما پرظرفیت آغاز میکند: مادری که همهٔ زندگی خود را وقف فرزندش کرده، کمکم درمییابد که مراقبتِ بیوقفه میتواند به دخالت و محدودکردن بدل شود. ایلا، خوانندهای مشتاق که سالها پیش رؤیای حرفهای خود را کنار گذاشته، حالا زندگیاش را پیرامون پسرش ویوان سامان داده است.
وقتی او برای نزدیکبودن به پسرش پا به فضای دانشگاه میگذارد، مرز میان محبت و کنترل بیش از پیش آشکار میشود. عنوان فیلم نیز به همین ویژگی اشاره دارد: والدینی که همچون بالگرد دائماً بالای سر فرزندشان میچرخند و هر لحظه مراقب اویند. این تصویر، ساده و قابلفهم است و به فیلم اجازه میدهد مسئلهای ملموس را به مرکز داستان بیاورد؛ مسئلهای که هم برای مادران و هم برای فرزندان، از زاویههای متفاوت، آشناست.
مشکل آنجاست که فیلم اغلب به جای کاوش دقیق این وضعیت، به بیان مستقیم و گاه شتابزدهٔ پیامش بسنده میکند. ایلا؛ شخصیتی میان شور و آشفتگی کاجول مهمترین نیروی زندهٔ فیلم است. او ایلا را با انرژی، جنبوجوش و حضور پررنگی بازی میکند که از همان ابتدا توجه را به خود جلب میکند. شخصیتش در ظاهر پرشور و شوخطبع است، اما در زیر این تحرک، زنی دیده میشود که سالها خواستههای خودش را به تعویق انداخته و هویت فردیاش را با مادریکردن گره زده است.
« وقتی او برای نزدیکبودن به پسرش پا به فضای دانشگاه میگذارد، مرز میان محبت و کنترل بیش از پیش آشکار میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین دوگانگی میتوانست زمینهٔ بازی ظریف و چندلایهای باشد. با این حال، بازی پرانرژی کاجول گاهی از اندازه میگذرد. در لحظاتی که فیلم به سکوت، تردید یا اندوه نیاز دارد، شخصیت همچنان با شدتی مشابه به واکنش نشاندادن ادامه میدهد. در نتیجه، تفاوت میان لحظههای شاد و دردناک کمرنگ میشود و ایلا بیش از آنکه انسانی با تناقضهای درونی به نظر برسد، به مجموعهای از حالتهای پرحرارت بدل میشود.
با وجود این کاستی، کاجول بخش مهمی از جذابیت فیلم را حفظ میکند؛ حضوری که در صحنههای کمرمق نیز اجازه نمیدهد اثر کاملاً بیجان شود. رابطهٔ مادر و پسر؛ قلبی که گاه درست میتپد رابطهٔ ایلا و ویوان بهترین امکان احساسی فیلم است. ویوان از مادری که دائماً در زندگیاش سرک میکشد خسته شده، اما این رنجش به معنای بیمهری نیست.
میان آن دو، وابستگی و محبت واقعی وجود دارد؛ چیزی که اختلافشان را از یک جدال سادهٔ نسلی فراتر میبرد. فیلم در بعضی صحنهها بهخوبی نشان میدهد که چگونه یک رفتار از سوی مادر میتواند هم نشانهٔ عشق باشد و هم برای فرزند به احساس خفگی بینجامد. ریدھی سن در نقش ویوان بازی متعادلی ارائه میدهد و در برابر انرژی بیرونی کاجول، نیرویی آرامتر میسازد.
« همین دوگانگی میتوانست زمینهٔ بازی ظریف و چندلایهای باشد. »
شخصیتها و اجرا
همین تضاد به رابطهشان شکل میدهد: مادر با حضور همیشگیاش فضا را پر میکند و پسر میکوشد برای خود حریمی مستقل بسازد. با این حال، گفتوگوهای آنها گاهی بیش از آنکه از برخورد طبیعی دو شخصیت برآیند، به ابزاری برای رساندن مضمون تبدیل میشوند. فیلم میخواهد نشان دهد که والدین باید به فرزندشان مجال رشد بدهند، اما همهٔ لحظههایش برای تبدیل این ایده به تجربهای باورپذیر به یک اندازه موفق نیستند.
بازگشت به رؤیا؛ امیدی که بهسادگی به دست میآید یکی از جنبههای دلگرمکنندهٔ فیلم، بازگشت ایلا به رؤیای خوانندگی است. این مسیر، داستان را از یک درام صرفاً خانوادگی فراتر میبرد و به مسئلهٔ هویت فردی میرساند: آیا آدمی که سالها برای دیگران زندگی کرده، میتواند دوباره خواستههای خودش را جدی بگیرد؟
فیلم بهدرستی نشان میدهد که ازخودگذشتگی، هرچند ارزشمند، نباید به حذف کامل خویشتن بینجامد. این مضمون نیرویی امیدبخش دارد و در کنار رابطهٔ مادر و پسر، یکی از دلایل اصلی همدلی با ایلاست. اما بازگشت او به آرزوهای گذشته بیش از اندازه آسان و مرتب پیش میرود. موانع درونی و بیرونی شخصیت فرصت نمییابند با عمق کافی شکل بگیرند؛ بنابراین تحول او گاه بیشتر نتیجهٔ نیاز داستان به رسیدن به نقطهای الهامبخش است تا حاصل یک فرایند روانی باورپذیر.
« فیلم بهدرستی نشان میدهد که ازخودگذشتگی، هرچند ارزشمند، نباید به حذف کامل خویشتن بینجامد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم ایدهٔ مهمی را مطرح میکند، اما برای آنکه امیدش اثرگذارتر باشد، به مکث، دشواری و پیچیدگی بیشتری نیاز داشت. فیلمنامه و ریتم؛ داستانی که بیش از اندازه به خود فشار میآورد ضعف اصلی «هلیکوپتر ایلا» در فیلمنامه و شیوهٔ روایت آن است. داستان از چند مسیر همزمان حرکت میکند: گذشتهٔ هنری ایلا، نقش مادری او، استقلالخواهی ویوان و تلاش او برای بازگشت به خوانندگی.
این عناصر بالقوه میتوانند یکدیگر را غنی کنند، اما پیوند میانشان همیشه روان نیست. روایت گاهی ناگهان از یک حالوهوا به حالوهوایی دیگر میجهد و به جای آنکه کشمکشها را بهتدریج بسازد، آنها را با شتاب کنار هم میچیند. همین شتاب، قابلپیشبینیبودن قصه را نیز پررنگتر میکند. بسیاری از مسیرهای دراماتیک از همان ابتدا قابل حدساند و فیلم برای ایجاد غافلگیری یا پیچیدگی، ابزار چندانی به کار نمیگیرد.
مهمتر آنکه برخی تصمیمها و واکنشهای شخصیتها به اندازهٔ کافی از گذشته و ویژگیهایشان برنمیآیند. از همین رو، چند کشمکش نچسب به نظر میرسد؛ نه به این دلیل که موضوعشان ناممکن است، بلکه چون فیلم فرصت نمیدهد تماشاگر منطق عاطفی آنها را بهطور کامل لمس کند. لحن و کارگردانی؛ شلوغی به جای انسجام لحن فیلم میان کمدی خانوادگی، درام احساسی، نوستالژی موسیقایی و داستانی دربارهٔ خودیابی در رفتوآمد است.
« این عناصر بالقوه میتوانند یکدیگر را غنی کنند، اما پیوند میانشان همیشه روان نیست. »
قوتها و کاستیها
این ترکیب میتوانست به اثری رنگارنگ و چندوجهی منجر شود، اما کنترل آن دشوار است. بعضی شوخیها و لحظههای سبک، درست در زمانی ظاهر میشوند که قصه به فضای جدیتری نیاز دارد؛ در مقابل، صحنههای احساسی گاهی با تأکید موسیقایی و بیانی پررنگ همراه میشوند، چنانکه انگار فیلم از پیش تعیین کرده تماشاگر باید دقیقاً چه احساسی داشته باشد.
از این رو، شلوغی اثر فقط به تعداد رخدادها محدود نمیماند؛ در شیوهٔ عرضهٔ احساسات نیز حضور دارد. فیلم به ندرت به لحظهها اجازه میدهد در سکوت یا سادگی اثر کنند. نتیجه، روایتی است که نیت صمیمانهاش آشکار است، اما در اجرا گاهی مصنوعی میشود. کاجول و سن بارها این آشفتگی را با حضورشان جبران میکنند، ولی بازیگران بهتنهایی نمیتوانند ضعف انسجام کلی را برطرف کنند.
جمعبندی «هلیکوپتر ایلا» فیلمی است با هستهای گرم و قابلهمدلی، اما اجرایی نابرابر. رابطهٔ مادر و پسر، بازی پرانرژی کاجول و مضمون بازپسگرفتن رؤیاهای شخصی، لحظههایی دلنشین و امیدبخش میآفرینند. در سوی دیگر، فیلمنامهٔ قابلپیشبینی، روایت شلوغ و مصنوعی، و بعضی کشمکشهای کماقناع مانع میشوند که این ظرفیت عاطفی به درامی ماندگار تبدیل شود.
« این ترکیب میتوانست به اثری رنگارنگ و چندوجهی منجر شود، اما کنترل آن دشوار است. »
جمعبندی
فیلم در بهترین لحظههایش یادآور میشود که عشق والدین، هرقدر عمیق، به معنای مالکیت بر زندگی فرزند نیست؛ و اینکه فداکاری برای خانواده نباید الزاماً به فراموشکردن خویشتن بینجامد. اما در پرداخت این اندیشهها، بیش از آنکه به ظرافت و کشف تدریجی تکیه کند، به تأکید و شلوغی متوسل میشود.
حاصل، اثری نیتخیر و گاه تأثیرگذار است که تماشاگر را با شخصیت اصلی همراه میکند، اما همیشه نمیتواند او را از لغزشهای داستانگوییاش عبور دهد.
« اما در پرداخت این اندیشهها، بیش از آنکه به ظرافت و کشف تدریجی تکیه کند، به تأکید و شلوغی متوسل میشود. »



ثبت دیدگاه