نقد و بررسی
نقد هلن تروآ (Helen of Troy) | 2003
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی افسانه از دریچهٔ هلن مینیسریال «هلن تروا» محصول ۲۰۰۳، روایت آشنای عشق پاریس و هلن و جنگی را که در پی آن درمیگیرد، با تأکید بر زندگی و موقعیت هلن بازمیسازد. این انتخاب، صرفاً جابهجایی زاویهٔ دید نیست؛ تغییری است در مرکز ثقل داستان. در بسیاری از روایتهای مشهور، هلن بیشتر بهانهای برای جنگ یا تصویری آرمانی از زیبایی است؛ اما اینجا کوشش میشود او به شخصیتی صاحب تجربه، خواست و تردید تبدیل شود.
چنین رویکردی به مجموعه امکان میدهد از دل یک افسانهٔ پرآوازه، پرسشی انسانیتر بیرون بکشد: زنی که دیگران دربارهٔ سرنوشتش تصمیم میگیرند، تا چه اندازه میتواند صاحب انتخاب باشد؟ این اثر اقتباسی آزاد از اسطورههای یونانی و روایتهای مرتبط با «ایلیاد» است و به کارگردانی جان کنت هریسون ساخته شده؛ سینیا گیلوری نقش هلن و متیو مارسدن نقش پاریس را بر عهده دارند.
حضور نامهایی چون رافوس سیول، جان ریسدیویس، استلان اسکاشگورد و امیلیا فاکس نیز به جهان داستان وزن و آشنایی میبخشد. اثر در مالطا فیلمبرداری شده و حالوهوای آن، بیش از آنکه بازسازی دقیق یک دورهٔ تاریخی باشد، تلاشی تلویزیونی برای جانبخشیدن به جهان اسطوره است. هلن؛ شخصیتی میان افسانه و اراده مهمترین دستاورد روایت، آن است که هلن را از جایگاه نمادین و تقریباً بیحرکتش بیرون میآورد.
شهرت او در دل افسانه معمولاً پیشاپیش تعیین شده است: زیباترین زن جهان، همسر پادشاه اسپارت و سرآغاز جنگی عظیم. اما این نسخه میکوشد زندگی شخصی او را نیز به حساب بیاورد؛ زندگیای که در میان قدرت مردان، پیمانهای سیاسی و انتظارهای درباری شکل میگیرد. از این منظر، هلن نه فقط علت یک فاجعه، بلکه انسانی است گرفتار مناسباتی که انتخابهایش را محدود میکنند.
« این انتخاب، صرفاً جابهجایی زاویهٔ دید نیست؛ تغییری است در مرکز ثقل داستان. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تمرکز ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد، اما اجرای آن همواره به همان اندازه موفق نیست. گیلوری در برخی لحظات بهخوبی شکنندگی و کشش عاطفی هلن را منتقل میکند، ولی در صحنههایی دیگر بازیاش ناپخته یا ناهماهنگ به نظر میرسد. این نوسان، بهویژه هنگامی محسوس میشود که داستان از او انتظار دارد همزمان نماد زیبایی افسانهای و زنی باورپذیر با واکنشهای پیچیده باشد.
بااینحال، خودِ انتخابِ دیدن ماجرا از دریچهٔ هلن همچنان ارزشمند است؛ زیرا معنای عشق، وفاداری و مسئولیت را از نو در برابر تماشاگر میگذارد. عاشقانهای که موتور روایت است رابطهٔ هلن و پاریس نیروی محرک بخش مهمی از داستان است. این پیوند در ظاهر همان عاشقانهٔ افسانهایِ آشنایی است که سرنوشت دو شهر را به هم گره میزند؛ اما جذابیتش در این است که عشق در آن خلأ رخ نمیدهد.
میل شخصی، موقعیت سیاسی و پیامدهای اجتماعی مدام بر یکدیگر سایه میاندازند. گریختن این دو به تروا، از دل یک تصمیم خصوصی به بحرانی عمومی بدل میشود؛ و همین گذار، به رابطهشان کشش روایی میدهد. با این همه، عاشقانه همیشه از فرصت کافی برای قانعکردن مخاطب برخوردار نیست. در بعضی بخشها، شدت و اهمیت پیوند میان دو شخصیت بیش از آنکه از تحول تدریجی رابطه برآید، به ضرورت افسانه تکیه میکند.
بعضی موقعیتهای صمیمانه نیز بهجای آنکه عمق احساسی ایجاد کنند، اندکی تصنعی یا حتی ناخواسته خندهدار جلوه میکنند. بنابراین، تماشاگر ممکن است با ایدهٔ عشق سرنوشتساز همراه شود، اما نه در همهٔ لحظات با شکل پرداخت آن. باوجود این کاستی، رابطهٔ هلن و پاریس دستکم به قصه بُعدی شخصی میبخشد و مانع میشود جنگ تنها رشتهای از تصمیمهای نظامی و سیاسی باشد.
« این تمرکز ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد، اما اجرای آن همواره به همان اندازه موفق نیست. »
شخصیتها و اجرا
دربارها و سیاستِ زیر پوست اسطوره یکی از بخشهای جذاب مجموعه، توجه به دربارهای اسپارت و ترواست. در اینجا جنگ صرفاً محصول یک دلدادگی نیست؛ جاهطلبی و محاسبهٔ سیاسی نیز در شکلگیری آن نقش دارند. آگاممنون، با حضوری سنگین و سلطهجو، یادآور این است که چگونه یک رویداد میتواند بهانهای مناسب برای قدرتطلبی شود.
به همین دلیل، ماجرای هلن و پاریس در بستری گستردهتر قرار میگیرد: بستر رقابت پادشاهان، حفظ آبرو، پیوندهای خانوادگی و خواست فرمانروایان برای گسترش نفوذ. رافاس سیول در نقش آگاممنون از جمله بازیگرانی است که حضورش به صحنهها انرژی میدهد. شخصیت او میتواند آزاردهنده و تحریککننده باشد، اما همین ویژگی برای نقشی که باید فشار و تهدید را در فضای سیاسی مجسم کند، کارآمد است.
در سوی دیگر، تروا با خانوادهٔ سلطنتی و شخصیتهایی چون پریام، هکتور و کاساندرا، تصویری از جامعهای میسازد که باید میان سرنوشت پیشگوییشده و انتخابهای اکنون دستوپا بزند. پرداخت این فضاها همیشه عمیق نیست، ولی مجموعه دستکم میکوشد جنگ را از سطح یک مثلث عاشقانه فراتر ببرد. ریتم، ساختار و دشواری گسترش افسانه روایت برای پرورش پیشزمینهها و روابط، زمان قابلتوجهی صرف میکند.
این مکثها گاهی سودمندند: مخاطب فرصت مییابد جهان داستان و نیروهای مؤثر بر شخصیتها را بشناسد. اما در بخشهایی، همین شیوه به کندی و کشآمدن میانجامد. بعضی صحنهها بیش از اندازه در موقعیتی واحد میمانند، بیآنکه اطلاعات تازه یا تغییر عاطفی مهمی به داستان اضافه کنند. نتیجه این است که حرکت روایت یکدست نیست؛ گاه با سرعتی مناسب پیش میرود و گاه چنان درنگ میکند که کشش قصه کاهش مییابد.
« دربارها و سیاستِ زیر پوست اسطوره یکی از بخشهای جذاب مجموعه، توجه به دربارهای اسپارت و ترواست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این مسئله برای اثری که میخواهد هم عاشقانه باشد، هم حماسی و هم سیاسی، اهمیت ویژه دارد. گستردگی اسطورهٔ تروا خودبهخود انتظار تماشاگر را بالا میبرد، اما قالب تلویزیونی و انتخابهای اجرایی محدودیتهایی پدید میآورند. مجموعه میکوشد رویدادهای بسیار و شخصیتهای پرشمار را در یک روایت منسجم نگه دارد؛ بااینحال، گاه بهجای آنکه عناصر مختلف را بهتدریج به هم پیوند بزند، از صحنهای به صحنهٔ دیگر میلغزد.
این ناهماهنگی بهخصوص در گذار میان گفتوگوهای درباری و موقعیتهای پرتنش آشکار میشود. بازیگری، نبردها و زبان تصویری کیفیت بازیها یکدست نیست. بازیگران باتجربهتر، از جمله سیول و جان ریسدیویس، معمولاً حضوری مطمئن دارند و به صحنهها اقتدار میبخشند؛ درحالیکه بازی گیلوری، چنانکه گفته شد، میان لحظات اثرگذار و لحظات کمجان نوسان میکند.
برخی اجراها نیز در برابر بزرگی و شکوهی که داستان طلب میکند، اندکی سبک یا نمایشی به نظر میرسند. این تفاوتها بر باورپذیری جهان اثر تأثیر میگذارند: تماشاگر گاه درگیر سرنوشت شخصیتها میشود و گاه فاصلهای محسوس میان خود و بازیها حس میکند. صحنههای نبرد نیز از محدودیتهای آشکار تولید رنج میبرند.
حرکتها و جلوههای تصویری در بعضی لحظات توجه را از خود نبرد منحرف میکنند؛ بهجای آنکه خشونت و آشوب را ملموس سازند، نوعی مصنوعیبودن به چشم میآورند. این مسئله از هیجان صحنهها میکاهد و مقیاس جنگ را کوچکتر از آنچه روایت وعده میدهد نشان میدهد. البته ارزش اثر را نباید فقط با بزرگی نبردها سنجید؛ این مینیسریال در اصل بیشتر به روابط و تصمیمهایی علاقهمند است که به جنگ راه میبرند.
« این مسئله برای اثری که میخواهد هم عاشقانه باشد، هم حماسی و هم سیاسی، اهمیت ویژه دارد. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، چون قصه در نهایت به حماسهای جنگی گره خورده، ضعف بصری این بخشها به تجربهٔ کلی لطمه میزند. جمعبندی «هلن تروا» بازگوییای بینقص یا تمامعیار از افسانهٔ مشهور نیست، اما در انتخاب زاویهٔ دید خود جسارت و جذابیت دارد. قرار دادن هلن در مرکز روایت، امکان میدهد اسطوره نه فقط داستان مردان جنگاور، بلکه قصهٔ زنی باشد که زندگیاش در کشاکش عشق، سیاست و قدرت شکل میگیرد.
رابطهٔ هلن و پاریس به روایت نیروی عاطفی میدهد و پرداخت دربارهای اسپارت و تروا، لایهای سیاسی به آن میافزاید؛ حضور آگاممنون نیز بهخوبی یادآوری میکند که جنگ را نمیتوان تنها به تصمیم دو عاشق فروکاست. در مقابل، کندی ریتم، نوسان بازیها و ضعف برخی جلوههای نبرد مانع از آن میشوند که این ظرفیتها همواره به تجربهای پرکشش بدل شوند.
حاصل، اثری است که گاه در روایتپردازی و فضاسازی موفقتر از اجرای فنی خود عمل میکند. برای تماشاگر علاقهمند به اسطورههای یونانی، بازخوانی متفاوت ماجرای تروا و دیدن نقش پررنگتر هلن، مجموعه میتواند تماشایی و حتی نوستالژیک باشد؛ اما کسی که انتظار حماسهای پرشتاب با نبردهایی عظیم و پرداختی کاملاً صیقلی دارد، احتمالاً با محدودیتهای آن روبهرو خواهد شد.
« بااینحال، چون قصه در نهایت به حماسهای جنگی گره خورده، ضعف بصری این بخشها به تجربهٔ کلی لطمه میزند. »
ثبت دیدگاه