نقد و بررسی
نقد خارپشتی در مه (Hedgehog in the Fog) | 1975
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مه؛ نه پسزمینه، که جهانِ فیلم «جوجهتیغی در مه» ساختهٔ یوری نورشتاین، از آن فیلمهای کوتاهی است که زمان اندکش را بهانهای برای کوچکماندن نمیکند. قصه در ظاهر ساده است: جوجهتیغی برای دیدار با خرس راه میافتد، اما مه مسیر آشنا را به قلمرویی ناشناخته بدل میسازد. همین جابهجاییِ کوچک، هستهٔ تجربهٔ فیلم است؛ جهانی که در آن فاصلهها، شکلها و صداها از اطمینان معمول تهی میشوند و هر چیز، پیش از آنکه شناخته شود، میتواند به چیزی دیگر شباهت پیدا کند.
مه در این اثر صرفاً پوششی برای پنهانکردن منظره نیست. نیرویی است که قواعد ادراک را تغییر میدهد: آنچه دور است نزدیک به نظر میرسد، آنچه آشناست غریب میشود و آنچه دیده نمیشود، گاه از هر تصویر روشنی حضور بیشتری دارد. فیلم به جای آنکه راز را با توضیح برطرف کند، تماشاگر را در همان وضعیت جوجهتیغی قرار میدهد؛ در برابر جهانی که باید با احتیاط، کنجکاوی و کمی ترس از آن عبور کرد.
ساختن چنین تجربهای، در فیلمی با روایتی موجز، حاصل دقتی چشمگیر در تصویر و صداست. سفر کوچک و معنای بزرگ حرکت داستان از انگیزهای ساده و صمیمی آغاز میشود: دیدار با دوستی که انتظارش را میکشد. ارزش این مقصد در آن است که سفر جوجهتیغی را از ماجرایی صرفاً پرمخاطره جدا میکند. او نه قهرمانی در جستوجوی افتخار است و نه جهانگردی که قصد کشف سرزمینی تازه داشته باشد؛ راه افتاده تا به دوستی برسد.
« مه در این اثر صرفاً پوششی برای پنهانکردن منظره نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از همین رو، هر بار که مسیر از دسترسش دور میشود، دلهرهاش ملموستر است. پشت این گمشدن، دغدغهای بسیار انسانی قرار دارد: چگونه در میان آشفتگی و نادانستگی، پیوند خود را با دیگری حفظ کنیم؟ فیلم پاسخ را به شکل پندی مستقیم عرضه نمیکند. معنا از رفتارهای کوچک و مکثها سر برمیآورد؛ از توجه جوجهتیغی به آنچه پیش رویش ظاهر میشود، از تردیدهایش و از نیرویی که او را با وجود ترس به حرکت وامیدارد.
این سادگی، نقطهٔ قوت اثر است، اما لبهای دوگانه هم دارد: تماشاگرانی که انتظار پیرنگی پرحادثه و روشن دارند، ممکن است سفر را پراکنده یا کمپیشبرنده احساس کنند. فیلم بیش از آنکه به زنجیرهٔ رخدادها تکیه کند، به تغییر تدریجی حس قهرمان در برابر محیط توجه دارد. تصویرسازی؛ میان دستساختگی و واقعیت تصاویر فیلم کیفیتی خاص دارند: هم نشانی از قصهگویی تصویریِ کودکانه در آنها هست و هم نوعی خاموشیِ غریب که به رؤیا یا خاطره نزدیک میشود.
شکلها با ظرافت از دل تیرگی بیرون میآیند و دوباره در آن محو میشوند. این رفتوآمد، مرز میان شیء واقعی و خیالِ هراسان را سست میکند، بیآنکه فیلم برای حفظ تعلیق به شتاب یا جلوهگری متوسل شود. مه، افزون بر نقش دراماتیک، بخشی از سازمان بصری فیلم است. لایهها و محوشدگیها عمق فضا را از راه پنهانکردن میسازند: جنگل گویی بسیار بزرگتر از محدودهای است که دیده میشود.
« از همین رو، هر بار که مسیر از دسترسش دور میشود، دلهرهاش ملموستر است. »
شخصیتها و اجرا
در چنین جهانی، کمبود اطلاعات نقص تصویر نیست؛ مادهٔ اصلی آن است. شیوهٔ خلق مه نیز بر همین حسِ بافتمند و دستساخت تکیه دارد: در گزارشهای مربوط به تولید فیلم، از کاغذی نازک یاد شده که بهتدریج مقابل دوربین بالا برده میشد تا تصویر پشت آن محو شود. نتیجه، فضایی است که هم ملموس مینماید و هم از دسترس واقعیت عادی بیرون میرود.
صدا و موسیقی؛ راهنمایی که همهچیز را روشن نمیکند در فیلمی که بخش بزرگی از جهانش دیده نمیشود، صدا وظیفهای مهمتر از پرکردن سکوت دارد. هر آوا میتواند سرنخ باشد یا منشأ نگرانی؛ ممکن است از نزدیکی چیزی خبر دهد، اما لزوماً هویت آن را آشکار نکند. به این ترتیب، تماشاگر نیز مانند جوجهتیغی ناچار است با شنیدههای ناقص کار کند.
سکوت و مکث، در کنار موسیقی، حس تنهایی را تقویت میکنند، اما در عین حال راه را برای نوعی لطافت باز میگذارند. فیلم نه تماماً هراسآور است و نه صرفاً آرامبخش؛ میان این دو کیفیت در نوسان میماند. این نوسان در شخصیت کوچک جوجهتیغی نیز بازتاب دارد. ترس او با کنجکاویاش در کشمکش است: گاهی مکث میکند، گاهی به چیزی نزدیک میشود و گاهی از آنچه نمیشناسد فاصله میگیرد.
« در چنین جهانی، کمبود اطلاعات نقص تصویر نیست؛ مادهٔ اصلی آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
واکنشهایش از همین رو باورپذیرند. او در برابر ناشناخته نه شجاعی شکستناپذیر است و نه قربانی منفعل؛ موجودی است آسیبپذیر که میکوشد راه خود را پیدا کند. ترس کودکانه و تماشای بزرگسالانه حیوانات و تصویرهای آشنای طبیعت، در مه چهرههایی تازه پیدا میکنند. این دگرگونی به فیلم امکان میدهد هراس را بدون خشونت آشکار بسازد: ترس از سایه، از حرکت نامطمئن و از این احتمال که چشم، چیزی را درست تشخیص نداده باشد.
برای کودکان خردسال، چنین فضایی شاید از حد انتظارِ یک قصهٔ شبانه فراتر رود؛ زیرا فیلم پیوسته میان آرامش و دلهره رفتوآمد میکند و همیشه هم تصویرها را با توضیحی مطمئن بیخطر نمیسازد. همراهی بزرگسال هنگام تماشا میتواند برای کودکانی که از ابهام میترسند، تجربه را دلپذیرتر کند. اما همین ابهام برای بزرگسالان معنایی دیگر پیدا میکند.
گمشدن در اینجا فقط گمکردن مسیر نیست؛ لحظهای است که اطمینان معمول از کار میافتد و آدم، هر نشانهای را با حساسیتی تازه میسنجد. یکی از خوانشهای ممکن این است که مه، تصویری از دورههای سردرگمی در زندگی باشد؛ دورههایی که نه مقصد کاملاً از یاد رفته است و نه راه رسیدن به آن روشن میماند.
« ترس کودکانه و تماشای بزرگسالانه حیوانات و تصویرهای آشنای طبیعت، در مه چهرههایی تازه پیدا میکنند. »
قوتها و کاستیها
فیلم چنین برداشتی را تحمیل نمیکند، اما فضای آن برای پذیرش تجربههای شخصی گشوده است. شاید به همین دلیل است که سادگی ظاهریاش میتواند در مخاطب بزرگسال خاطرهای از تنهایی یا گمگشتگی را بیدار کند. محدودیتهای روایی و زیباییِ ناتمامماندن کمحادثهبودن فیلم انتخابی آگاهانه است، اما برای هر سلیقهای کار نمیکند.
رخدادها بیشتر به شکل برخوردهایی کوتاه و تصویری پیش میروند تا گرههایی که یکییکی باز شوند. اگر تماشاگر به دنبال توضیح منظم برای هر تجربه یا دگرگونی آشکار در پیرنگ باشد، ممکن است بخشهایی را مبهم یا پراکنده ببیند. فیلم به جای روشنکردن هر پرسش، برخی از آنها را در فضای خود نگه میدارد.
همین امتناع از توضیح، بهویژه در لحظات پایانی، ممکن است حس ناتمامی ایجاد کند. اما این ویژگی را میتوان نه فقط کاستی، بلکه امتداد منطق اثر دانست: تجربهٔ جوجهتیغی الزاماً به شرحی کامل و قطعی تبدیل نمیشود. فیلم بیشتر به ردّی که این تجربه در او و در تماشاگر میگذارد اهمیت میدهد تا به صورتبندی روشنِ معنای آن.
« فیلم چنین برداشتی را تحمیل نمیکند، اما فضای آن برای پذیرش تجربههای شخصی گشوده است. »
جمعبندی
بیآنکه لازم باشد از رخدادهای پایانی پرده برداشته شود، میتوان گفت پاسخندادنِ کامل بخشی از همان حسِ رازآلودی است که از آغاز در تصویرها جریان دارد. جمعبندی «جوجهتیغی در مه» قصهای کوتاه با جهانی وسیع است؛ فیلمی که با تکیه بر مه، سایه، صدای نادیدنی و حرکات ظریف، سفری ساده را به تجربهای دربارهٔ ترس، کنجکاوی و نیاز به دوستی تبدیل میکند.
نیروی آن نه در پیچیدگی داستان، بلکه در تواناییاش برای ساختن حس است: حسِ قدمگذاشتن در فضایی که هر لحظه میتواند صورتی تازه پیدا کند. ابهام و کمحادثهبودن شاید برای برخی تماشاگران فاصلهساز باشد و فضای دلهرهآورش برای خردسالان مناسب نباشد؛ با این همه، همین ویژگیها به فیلم هویتی ماندگار میدهند.
اثر به جای آنکه جهان را برای ما ساده کند، اجازه میدهد لحظهای با نادانستگی آن روبهرو شویم. حاصل، قصهای است هم لطیف و هم ناآرام؛ یادآور اینکه گاهی مقصدِ دوستی روشن است، اما راه رسیدن به آن در مهِ تجربه گم میشود.
« اثر به جای آنکه جهان را برای ما ساده کند، اجازه میدهد لحظهای با نادانستگی آن روبهرو شویم. »
ثبت دیدگاه