نقد و بررسی
نقد قلبها بلند میتپند (Hearts Beat Loud) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
وداعی که با موسیقی سخن میگوید «Hearts Beat Loud» ساختهٔ Brett Haley، در ظاهر دربارهٔ پدری است که با دخترش موسیقی مینوازد؛ اما زیر این روایت ساده، پرسشی عاطفیتر جریان دارد: چگونه میتوان عزیزان را دوست داشت، بیآنکه از رفتن و مستقلشدنشان جلوگیری کرد؟ فرانک، صاحب فروشگاه صفحههای موسیقی در رد هوک بروکلین، با دو دگرگونی همزمان روبهروست: مغازهاش رو به تعطیلی میرود و سم، دخترش، خود را برای رفتن به دانشگاه آماده میکند.
این دو پایان، در ذهن فرانک به یک فقدان بزرگ گره میخورند؛ گویی با بستهشدن مغازه و دورشدن دختر، آخرین رشتههای پیوند او با گذشته نیز از میان میرود. فیلم این موقعیت را بهانهای برای ملودرام پرحادثه نمیکند. تنشها بیشتر در مکثها، گفتوگوهای روزمره و فاصلهای پنهان میان خواستههای پدر و دختر شکل میگیرند.
همین انتخاب به اثر لطافتی ویژه میبخشد، هرچند گاه از نیروی دراماتیک آن میکاهد. فیلم برای تماشاگرانی ساخته شده است که از روایتهای آرام، روابط انسانی و موسیقی صمیمی لذت میبرند؛ نه برای کسانی که انتظار پیچشهای داستانی یا کشمکشهایی پرشتاب دارند. فرانک؛ پدری میان دلبستگی و رهاکردن فرانک با بازی Nick Offerman در نخستین نگاه شخصیتی شوخطبع، اهل موسیقی و اندکی لجباز است.
اما بازی او به همین تصویر بیرونی محدود نمیماند. زیر شوخیها و اشتیاقش برای نواختن، ترس از تنهایی و دشواری پذیرفتن تغییر دیده میشود. موسیقی برای فرانک فقط سرگرمی نیست؛ زبان عاطفی اوست، راهی برای بیان چیزهایی که در گفتوگوی مستقیم از گفتنشان ناتوان است. او با ساززدن به دخترش نزدیک میشود، اما همین نزدیکی گاه به تلاشی برای نگهداشتن او تبدیل میشود.
« فیلم این موقعیت را بهانهای برای ملودرام پرحادثه نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در ترسیم این تناقض موفق است: محبت فرانک واقعی و دلنشین است، ولی همیشه بیخطر نیست. او چنان مشتاق ادامهٔ همکاری موسیقایی با سم میشود که گاهی میل و برنامهٔ شخصی دخترش را به حاشیه میراند. این رفتار از بدخواهی نمیآید؛ از اندوه و هراسِ جدایی سرچشمه میگیرد. بااینحال، اثر کمتر از آنچه میتوانست به پیامدهای این فشار میپردازد.
فرانک شخصیتی دوستداشتنی باقی میماند و فیلم در مواجهه با خطاهای او اندکی نرمش بیشازحد نشان میدهد. سم؛ موسیقی در آستانهٔ انتخاب Kiersey Clemons در نقش سم، حضوری متین و باورپذیر دارد. سم نه صرفاً دخترِ جوانی است که باید راه خود را از پدر جدا کند و نه شخصیتی که هویت او فقط به رابطهاش با فرانک خلاصه شود.
او میان مسئولیتهای تحصیلی، زندگی عاطفی و کشش به موسیقی تعادل میجوید. این چندپارگی، بهویژه در واکنشهای کمحرف و نگاههای سنجیدهاش، بهخوبی منتقل میشود. پیوند میان سم و پدرش از دل تاریخ مشترکشان معنا میگیرد. آنها خاطره، سلیقه و شیوهای ویژه برای کنار هم بودن دارند؛ بااینهمه، صمیمیت گذشته نمیتواند آینده را از پیش تعیین کند.
سم باید به انتخابهای خودش شکل دهد، حتی اگر این انتخابها با تصویری که فرانک از ادامهٔ رابطهشان در ذهن دارد سازگار نباشند. فیلم بهخوبی نشان میدهد که بزرگشدن همیشه به معنای کمشدن عشق نیست؛ گاهی شکل عشق است که باید تغییر کند. با این حال، دنیای شخصی سم در بخشهایی از روایت کمتر بسط مییابد و وزن عاطفی داستان بیشتر بر تجربهٔ فرانک تکیه دارد.
« فیلم در ترسیم این تناقض موفق است: محبت فرانک واقعی و دلنشین است، ولی همیشه بیخطر نیست. »
شخصیتها و اجرا
موسیقی؛ پیوندی زنده، نه راهحل جادویی موسیقی در «Hearts Beat Loud» نقش تزئینی ندارد؛ خودِ سازوکار ارتباط میان شخصیتهاست. ترانههایی که پدر و دختر میسازند، گفتوگوهایشان را ادامه میدهند و چیزهایی را آشکار میکنند که در کلمات روزمره جا نمیگیرند. قطعات فیلم گوشنواز و بهیادماندنیاند و اجرای بازیگران به آنها حس زنده و انسانی میبخشد.
صحنههای موسیقایی، وقتی بر تفاوت نگاه یا هماهنگی عاطفی دو شخصیت تأکید میکنند، از بهترین لحظههای اثر هستند. اما فیلم گاه به اجرای قطعات آنقدر مجال میدهد که نیروی پیشبرندهٔ روایت کاهش مییابد. موسیقی بهجای آنکه همیشه در خدمت تحول داستان باشد، در بعضی لحظهها خود به مکثی طولانی بدل میشود.
این انتخاب با حالوهوای آرام فیلم سازگار است، ولی همهٔ تماشاگران را با خود همراه نمیکند. ترانهها میتوانند جاذبهٔ اصلی اثر باشند؛ در عین حال، تکرار و طولانیشدن بخشهایی از اجرا ممکن است برای مخاطبی که بیش از موسیقی به حرکت داستان توجه دارد، خستهکننده شود. رد هوک بروکلین؛ فضایی در حال دگرگونی محله و فروشگاه فرانک فقط پسزمینهٔ رخدادها نیستند.
مغازهٔ صفحهفروشی، با قفسهها و اشیای انباشته از گذشته، صورت ملموس زندگیای است که فرانک در آن احساس امنیت میکند. تعطیلی آن، برای او صرفاً از دستدادن منبع درآمد نیست؛ پایان بخشی از هویت و عادتهای روزانهاش است. در سوی دیگر، سم چشماندازی تازه پیش رو دارد و آماده است از فضای آشنای خانه فاصله بگیرد.
« قطعات فیلم گوشنواز و بهیادماندنیاند و اجرای بازیگران به آنها حس زنده و انسانی میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم این دو حرکت متضاد را کنار هم میگذارد: یکی باید از گذشته دل بکند، دیگری باید به سوی آینده برود. اشاره به تغییرات محله و فشارهای اقتصادی، بُعدی اجتماعی به داستان میدهد، اما این بُعد بیشتر در حاشیه میماند تا در مرکز. فیلم بهجای آنکه دشواریهای اقتصادی یا دگرگونی شهری را با تفصیل پی بگیرد، بر تجربهٔ شخصی فرانک تمرکز میکند.
حاصل، فضایی گرم و صمیمی است که جزئیات محیط در آن حس میشوند، بیآنکه به موضوعی مستقل و پرورده تبدیل شوند. بازیگران فرعی و لطافت روابط حضور بازیگران فرعی، به فیلم بافتی دوستانه میدهد. Ted Danson در نقش دیو، دوست فرانک، لحظاتی از شوخی و آسودگی فراهم میکند؛ هرچند بخشهایی از این رابطه بیشتر نقش مکث میان خطوط اصلی داستان را دارند تا آنکه بهتنهایی پیشرفت چشمگیری ایجاد کنند.
Toni Collette نیز به لزلی ظرافتی میبخشد، حتی اگر فیلم فرصت کافی برای گشودن کامل دنیای این شخصیت فراهم نکند. در کنار آنها، رابطهٔ سم و رز با آرامش و بیتکلفی روایت میشود و بخشی طبیعی از زندگی سم است، نه رخدادی که فیلم ناچار باشد پیرامون آن نمایش پرهیاهویی بسازد. این خویشتنداری یکی از امتیازهای اثر است.
فیلم به شخصیتها اجازه میدهد در کنار هم باشند، بیآنکه هر رابطه را به مسئلهای بزرگ و نمایشی تبدیل کند. در عوض، کمگویی و لطافت گاه به قیمت کمرنگشدن برخی شخصیتهای فرعی تمام میشود؛ آنها بیشتر در مدار فرانک و سم معنا مییابند و کمتر فرصت پیدا میکنند مستقل از این دو، حضوری کامل داشته باشند.
« فیلم این دو حرکت متضاد را کنار هم میگذارد: یکی باید از گذشته دل بکند، دیگری باید به سوی آینده برود. »
قوتها و کاستیها
ریتم و محدودیتهای روایت آرامش فیلم هم فضیلت آن است و هم محدودیتش. صحنهها بهجای آنکه با شتاب از نقطهای به نقطهٔ دیگر بروند، در فضای روزمرهٔ شخصیتها توقف میکنند. این شیوه کمک میکند رابطهٔ پدر و دختر باورپذیر شود و اندوه فرانک زیر رفتارهای عادیاش خود را نشان دهد. اما چون داستان بر رویدادهای بزرگ و چرخشهای پرشمار تکیه ندارد، همین مکثها گاهی به کشآمدن روایت میانجامند.
مسئله فقط کمحادثهبودن فیلم نیست؛ برخی مسیرهای عاطفی و موقعیتهای فرعی نیز به اندازهٔ کافی پرورش نمییابند. در نتیجه، روایت در بخشهایی حس طرحی ناتمام یا کمجان پیدا میکند: ایدههای خوبی مطرح میشوند، اما همیشه از دل آنها کشمکشی عمیق یا تغییری روشن بیرون نمیآید. فیلم بهجای پرداختن به همهٔ امکانهای داستانش، بیشتر بر حسوحال گرم و جذابیت دو بازیگر اصلی تکیه میکند.
این تکیهگاه نیرومند است، ولی نمیتواند همهٔ کاستیهای ساختاری را بپوشاند. جمعبندی «Hearts Beat Loud» فیلمی گرم، خوشموسیقی و صمیمی دربارهٔ پدری است که باید بیاموزد عشقورزیدن همیشه به معنای کنار هم ماندن نیست. بازیهای Nick Offerman و Kiersey Clemons به رابطهٔ مرکزی فیلم جان میبخشند و ترانهها لحظههایی واقعی از نزدیکی و خلاقیت میآفرینند.
از سوی دیگر، ریتم کند، قصهٔ کمفشار و طولانیشدن بعضی صحنههای موسیقایی ممکن است تماشاگر را از فیلم دور کند. ارزش اصلی اثر در ظرافت عاطفی آن است، نه در پیچیدگی روایت. فیلم با لحنی مهربان یادآوری میکند که رابطهٔ والد و فرزند در گذر زمان دگرگون میشود و گاه باید بهجای حفظ شکل قدیمی پیوند، امکان شکل تازهای از نزدیکی را پذیرفت.
« ریتم و محدودیتهای روایت آرامش فیلم هم فضیلت آن است و هم محدودیتش. »
جمعبندی
برای مخاطبی که از داستانهای آرام، موسیقی دلنشین و رابطههای انسانیِ باورپذیر استقبال میکند، فیلم تجربهای شیرین و رضایتبخش خواهد بود؛ هرچند تأثیرش بیش از آنکه از نیروی داستان بیاید، از گرمای شخصیتهایش سرچشمه میگیرد.
ثبت دیدگاه