نقد و بررسی
نقد Heartbreaker | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدی عاشقانهای با قلبی بازیگوش «دلشکن» فیلمی فرانسوی به کارگردانی پاسکال شومِی است که یک ایدهی نامتعارف را به موتور کمدی رمانتیک خود بدل میکند: الکس و خواهرش ملانی، همراه با مارک، برای کسانی کار میکنند که میخواهند رابطهای را به پایان برسانند. مأموریت تازه، جدایی ژولیت از نامزدش است؛ ازدواجی که تنها یک هفته با آن فاصله دارد.
الکس با هویت یک محافظ به زندگی ژولیت راه پیدا میکند، اما وقتی درمییابد رابطهی او و نامزدش بیش از آنچه انتظار داشته استوار به نظر میرسد، نقشهی حرفهایاش با مسئلهای اخلاقی و عاطفی روبهرو میشود. فیلم از همان آغاز وعدهی یک کمدی سبک و پرتحرک را میدهد؛ نه اثری که بخواهد سازوکار عشق را با جدیتی فلسفی کالبدشکافی کند، بلکه قصهای که از دروغ، نقشبازیکردن و فاصلهی میان ظاهر و احساس، موقعیتهای کمیک میسازد.
جذابیت اصلی آن در همین بازی است: مردی که به شغلش به چشم مجموعهای از فنون و ترفندها نگاه میکند، کمکم در برابر احساسی قرار میگیرد که دیگر نمیتواند بهآسانی آن را مدیریت کند. ایدهی مرکزی و مسئلهی اخلاقی هستهی داستان از نظر نمایشی ظرفیت فراوانی دارد. الکس نه صرفاً یک اغواگر، بلکه متخصصی است که برای دیگران به صحنه میرود و نقش دلخواهشان را بازی میکند.
کار او بر این فرض استوار است که بعضی آدمها در رابطهای نامناسب ماندهاند و باید کسی آنها را به دیدن حقیقت وادارد. اما همین فرض، مرز میان کمک و فریب را مبهم میکند: آیا میتوان با دروغ کسی را به آزادی رساند؟ و چه کسی حق دارد دربارهی خوشبختی دیگری تصمیم بگیرد؟ فیلم این پرسشها را بهعنوان مسئلهای جدی مطرح میکند، ولی همیشه تا انتهای پیامدهایشان پیش نمیرود.
« مأموریت تازه، جدایی ژولیت از نامزدش است؛ ازدواجی که تنها یک هفته با آن فاصله دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پدر ژولیت، که سفارشدهندهی مأموریت است، دلیلی برای مداخله در زندگی دخترش دارد؛ بااینحال، انگیزهی او برای برهمزدن ازدواج چندان قانعکننده و استوار پرداخت نمیشود. از همین رو، پایهی اخلاقی مأموریت گاه سست به نظر میرسد. داستان بهجای آنکه این تناقض را بهطور کامل بکاود، بیشتر از آن برای ساختن موقعیتهای عاشقانه و خندهآور بهره میگیرد.
بازیگری و جاذبهی شخصیتها رومن دوریس در نقش الکس گرمایی دارد که برای چنین قهرمانی ضروری است. شخصیت او باید هم زیرک و کارآزموده به نظر برسد و هم آنقدر آسیبپذیر باشد که تماشاگر بتواند تغییر تدریجیاش را باور کند. دوریس میان این دو وجه تعادل برقرار میکند: شوخطبعی و اعتمادبهنفسش نقش حرفهای الکس را زنده نگه میدارد، درحالیکه لحظههایی از مکث و تردید، شکافهای زیر این ظاهر مسلط را آشکار میسازد.
بازی او از جنس نمایش پرهیاهو نیست؛ بیشتر بر حضور دلنشین، واکنشهای سنجیده و تواناییاش در جابهجایی میان شوخی و عاطفه تکیه دارد. ونسا پارادی در نقش ژولیت، شخصیتی را بازی میکند که هم سرزنده است و هم گرفتار موقعیتی پیچیدهتر از آنچه در ابتدا میپندارد. جذابیت رابطهی او با الکس به بازی مشترک و واکنشهای متقابلشان وابسته است.
این زوج در صحنههای سبک و بازیگوشانه، انرژی مناسبی پیدا میکنند و شیمی میانشان از عوامل مهم سرگرمکنندگی فیلم است؛ هرچند ممکن است برای همهی تماشاگران به یک اندازه اثرگذار نباشند. گاهی شخصیت ژولیت بیش از آنکه از درون مستقل و چندوجهی ساخته شود، در مدار دگرگونی الکس قرار میگیرد و همین امر بخشی از ظرفیت او را محدود میکند.
« از همین رو، پایهی اخلاقی مأموریت گاه سست به نظر میرسد. »
شخصیتها و اجرا
زوج فرعی ملانی و مارک نیز در ایجاد ریتم کمدی سهم دارند. آنها فقط همراهان مأموریت نیستند؛ حضورشان نشان میدهد این کسبوکار چگونه به یک کار گروهی با تقسیم نقشها و هماهنگیهای حسابشده تبدیل شده است. در برخی لحظات، واکنشها و کشمکشهای این دو از خود ماجرای عاشقانه بامزهتر میشود و به فیلم تنوعی خوشایند میدهد.
نامزد ژولیت و مسئلهی «بیش از حد خوب بودن» یکی از انتخابهای بحثبرانگیز فیلم، چگونگی تصویرکردن جاناتان، نامزد ژولیت، است. او شخصیتی خوشرفتار و قابلاعتماد دارد؛ ویژگیهایی که در یک روایت معمولاً باید امتیاز محسوب شوند. اما داستان گاهی این خوبی را همچون نشانهای از بیروحی یا ملال به کار میگیرد و چنین القا میکند که رابطهای آرام و بیحاشیه الزاماً از شور و کشش عاطفی خالی است.
این تقابل برای ساختن طنز و فراهمکردن امکان ورود الکس به زندگی ژولیت مفید است، اما به بهای سادهسازی رابطه تمام میشود. در نتیجه، جاناتان بیشتر از آنکه شخصیتی مستقل با خواستهها و تناقضهای خودش باشد، به معیاری برای مقایسه تبدیل میشود: مردی محترم که قرار است در برابر جذابیت پیشبینیناپذیر الکس کمرنگ جلوه کند.
این کار از یک سو کلیشهی کمدی رمانتیک را به خدمت میگیرد و از سوی دیگر ناخواسته مسئلهای را برمیانگیزد: آیا فیلم واقعاً نشان میدهد ژولیت در این رابطه چه کم دارد، یا تنها میخواهد به ما بقبولاند که ثبات بیش از اندازه میتواند ایراد باشد؟ پاسخ داستان همیشه به اندازهی کافی روشن و اقناعکننده نیست.
« زوج فرعی ملانی و مارک نیز در ایجاد ریتم کمدی سهم دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طنز، ریتم و لحظههای عاشقانه «دلشکن» در بهترین لحظاتش با شوخیهای موقعیتی کار میکند؛ شوخیهایی که از فاصلهی میان نقشهی الکس و آنچه واقعاً رخ میدهد پدید میآیند. تماشاگر میداند او برای نزدیکشدن به ژولیت نقشی را اجرا میکند، اما هرچه احساساتش جدیتر میشود، این نمایش از کنترل بیرون میرود.
همین تضاد، منبعی طبیعی برای طنز است: حرفهای که بهظاهر همهچیز را پیشبینی میکند، ناگهان با تجربهای روبهرو میشود که از قواعد شغلیاش پیروی نمیکند. فیلم همچنین از ارجاعهای آشنا به فرهنگ عامه و زبان بصری کمدی عاشقانه بهره میبرد. این ارجاعها، از جمله بازی با انتظارات ژانر، به آن حالوهوایی خودآگاه میدهند؛ گویی فیلم میداند که در قلمرو قصههای آشنای عشق و انتخاب حرکت میکند و از این آشنایی شرم ندارد.
لحظههای رمانتیک نیز بیشتر بر صمیمیت و بازیگوشی تکیه دارند تا بر احساسات پرطمطراق. نتیجه، اثری خوشحالوهواست که میتواند برای تماشای سبک و بیتکلف مناسب باشد. بااینهمه، ریتم در سراسر فیلم یکدست نیست. بعضی بخشها بیش از اندازه در طرحریزی مأموریت یا تکرار همان الگوی فریب و واکنش میمانند و از شتاب داستان میکاهند.
شوخیها نیز همیشه به یک اندازه کارگر نیستند؛ گاهی فیلم برای حفظ فضای شاد خود به موقعیتهای آشنا پناه میبرد، بیآنکه هر بار آنها را تازه کند. به همین دلیل، ممکن است برخی تماشاگران میانهی روایت را کندتر از حد انتظار بیابند. کارگردانی و جهان دیداری پاسکال شومِی فیلم را با لحنی روشن و روان پیش میبرد.
« فیلم همچنین از ارجاعهای آشنا به فرهنگ عامه و زبان بصری کمدی عاشقانه بهره میبرد. »
قوتها و کاستیها
کارگردانی او در خدمت سرگرمی است: به صحنهها اجازه میدهد سبک و متحرک بمانند و از جدیت بیش از حد فاصله بگیرند. فضای اشرافی و پرزرقوبرق پیرامون مراسم عروسی نیز با زندگی شغلی نامتعارف الکس تضاد دارد و موقعیتهایی برای شوخی دربارهی طبقه، تشریفات و تصویر اجتماعی فراهم میکند. این محیطها صرفاً پسزمینهای زیبا نیستند؛ آنها بخشی از نمایشیاند که شخصیتها در آن نقش میگیرند.
بااینحال، فیلم کمتر میکوشد از این جهان دیداری معنایی عمیقتر استخراج کند. طراحی موقعیتها و فضاسازی، بیش از هر چیز به ایجاد حالوهوای دلپذیر و فراهمکردن فرصت برای برخورد شخصیتها خدمت میکنند. موسیقی و بازی با خاطرهی سینمای عاشقانه نیز به همین هدف نزدیکاند: تقویت حس سرزندگی، نه خلق تجربهای بصری نامتعارف.
این انتخاب با ماهیت فیلم سازگار است، اما آن را از نظر فرمی در محدودهی امن و آشنای ژانر نگه میدارد. جمعبندی «دلشکن» کمدی عاشقانهای خوشقلب و سرگرمکننده است که بر ایدهای نامعمول بنا شده، اما در نهایت به قلمرو آشنای عشق، فریب و انتخاب بازمیگردد. رومن دوریس با بازی گرم و تماشاییاش به فیلم نیرویی مرکزی میبخشد و همراهی او با ونسا پارادی در لحظات متعددی دلنشین است.
طنز موقعیتی و حضور زوج فرعی نیز به قصه جان میدهد و فضای کلی فیلم را برای تماشایی سبک و خوشایند مناسب میسازد. ضعف اصلی اثر نه در ناآگاهی از ماهیت ساده و سرگرمکنندهی خود، بلکه در نابرابری میان ایدهی اخلاقی جذابش و پرداخت نسبتاً شتابزدهی آن است. دلیل برهمزدن ازدواج به اندازهی کافی قانعکننده نمیشود و جاناتان گاه چنان بینقص تصویر میشود که خوبیاش بهطرزی ناموجه علیه خودش به کار میرود.
« کارگردانی او در خدمت سرگرمی است: به صحنهها اجازه میدهد سبک و متحرک بمانند و از جدیت بیش از حد فاصله بگیرند. »
جمعبندی
افزون بر این، ریتم در بخشهایی افت میکند و جذابیت زوج اصلی ممکن است برای همه کافی نباشد. با وجود این کاستیها، فیلم در هدف اصلیاش—ساختن قصهای رمانتیک، شوخ و دلنشین—موفق است؛ اثری که بیش از پیچیدگی یا نوآوری، بر لذت سبکِ همراهشدن با بازیگوشی عشق تکیه دارد.
« افزون بر این، ریتم در بخشهایی افت میکند و جذابیت زوج اصلی ممکن است برای همه کافی نباشد. »



ثبت دیدگاه