نقد و بررسی
نقد هاروکا، نوستالژی (Haruka, Nostalgia) | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به شهری که در ذهن مانده است «Haruka, Nostalgia» از همان نقطهای آغاز میکند که بسیاری از روایتهای بازگشت آغاز میشوند: مردی نامآشنا به زادگاهش برمیگردد و درمییابد که فاصلهگرفتن از گذشته، لزوماً به معنای پشتسرگذاشتن آن نیست. آیاسه شینسوکه، نویسندهای پرطرفدار در ادبیات دخترانه، به اوتارو بازمیگردد؛ شهری که برای او فقط مجموعهای از خیابانها و منظرهها نیست، بلکه لایهای از زندگی فراموششده را در خود پنهان کرده است.
برخورد با پسری که نام واقعی او را بر زبان میآورد، این بازگشت را از سفری ساده به مواجههای لغزان با خاطره بدل میکند. فیلم بهجای آنکه از ابتدا قواعد معمای خود را روشن کند، تماشاگر را در وضعیتی میان واقعیت و یادآوری قرار میدهد. گذشته نه چون پروندهای مرتب برای گشودن، بلکه همچون احساسی بازمانده ظاهر میشود: مبهم، ناتمام و گاه ناخوشایند.
همین انتخاب به اثر کیفیتی رؤیاگون میبخشد، اما همزمان خطر پراکندگی را نیز در پی دارد. «Haruka, Nostalgia» در بهترین لحظههایش دربارهی این پرسش است که انسان تا چه اندازه میتواند به گذشته بازگردد و آن را از نو معنا کند؛ در لحظههای کماثرتر، اما خودِ این بازگشت به سرگردانی میان نشانهها تبدیل میشود.
اوتارو؛ منظرهای برای خاطره اوتارو در فیلم صرفاً پسزمینهی رخدادها نیست. شهر همچون فضایی ذهنی عمل میکند که گذشته در آن شکل میگیرد و تغییر میکند. کوچهها، چشماندازها و فاصلهی میان شخصیتها، حس بازگشت به مکانی را میسازند که هم واقعی است و هم از صافی حافظه گذشته. شهر، به این معنا، چیزی بیش از محل تولد شینسوکه است: آینهای است که او در آن تصویری از خود میبیند که سالها از مواجهه با آن گریخته است.
« گذشته نه چون پروندهای مرتب برای گشودن، بلکه همچون احساسی بازمانده ظاهر میشود: مبهم، ناتمام و گاه ناخوشایند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تصویرپردازی اثر از مهمترین امتیازهای آن است. قابها اغلب آرام و دلنشیناند و به مخاطب فرصت میدهند در حالوهوای مکان مکث کند. زیبایی بصری فیلم از جنس نمایش پرزرقوبرق نیست؛ بیشتر میکوشد احساس دلتنگی و فاصله را در شکل و فضای تصویر جاری کند. چنین رویکردی با مضمون نوستالژی تناسب دارد، زیرا گذشته در اینجا نه حقیقتی دستنخورده، بلکه منظرهای است که از دور زیباتر، آرامتر و گاهی گمراهکنندهتر به نظر میرسد.
موسیقی و آهنگ عاطفی روایت موسیقی نیز در همراهی با تصویر نقشی مؤثر دارد. کارکرد آن تنها تأکید بر اندوه یا تعلیق نیست؛ بلکه به فیلم کمک میکند حالتی بینابینی بسازد، گویی شخصیتها در مرز میان اکنون و خاطره حرکت میکنند. در بخشهایی که پیوندهای داستانی کمرنگ میشوند، موسیقی همچنان رشتهای عاطفی میان صحنهها نگه میدارد و به تماشاگر امکان میدهد حالوهوای کلی اثر را دنبال کند.
با این همه، زیبایی صوتی و بصری همیشه نمیتواند کمبود انسجام روایی را جبران کند. گاه فیلم بهجای آنکه موسیقی و تصویر را در خدمت پیشبرد معنا قرار دهد، بیش از اندازه به فضای شاعرانهی خود تکیه میکند. نتیجه میتواند دوگانه باشد: برای تماشاگرانی که با روایتهای کند و تأملی همراه میشوند، این مکثها فرصتی برای جذبشدن در جهان فیلماند؛ برای دیگران، ممکن است به طولانیشدن صحنهها و کاهش کشش بینجامند.
بازی با نام، هویت و گذشته محور جذاب فیلم، پیوند میان شینسوکه و پسری است که خود را با نام واقعی نویسنده معرفی میکند. این موقعیت، در عین سادگی ظاهری، پرسشی دربارهی هویت پیش میکشد: نام تا چه اندازه آدم را تعریف میکند، و چه کسی حق دارد گذشتهی فردی دیگر را روایت کند؟ مواجههی شینسوکه با این پسر، خاطرات را از سطح یادآوری شخصی بیرون میبرد و آنها را به چیزی بدل میکند که باید دوباره بررسی شود.
« تصویرپردازی اثر از مهمترین امتیازهای آن است. »
شخصیتها و اجرا
پیشهی شینسوکه نیز به این پرسش بُعد دیگری میدهد. او نویسندهی داستانهایی است که برای مخاطبانش جهانهایی عاطفی میسازند، اما بازگشت به زادگاه نشان میدهد که تخیل ادبی، هرقدر هم پرقدرت، نمیتواند جای حقیقت زندگی را بگیرد. فیلم از این فاصله میان داستانپردازی و تجربهی زیسته بهره میگیرد: آدمی ممکن است در نوشتههایش گذشته را آرایش کند، اما در برخورد با آدمها و مکانهای واقعی، با پیامدهایی روبهرو شود که از اختیار روایت بیروناند.
رابطهها و بخشهای زندهی داستان در میان شاخههای مختلف قصه، ماجرای خانوادهی هیروشی از بخشهایی است که ظرفیت عاطفی و روایی بیشتری نشان میدهد. این قسمتها به فیلم امکان میدهند از معمای هویت و خاطره فاصله بگیرد و به روابط انسانی نزدیک شود؛ به پیوندهایی که زیر فشار گذشته، سکوت و برداشتهای متفاوت شکل گرفتهاند.
در این لحظهها، شخصیتها فقط حامل راز نیستند، بلکه آدمهایی به نظر میرسند که نیازها و زخمهایشان بر رفتارشان اثر گذاشته است. با این حال، فیلم همیشه نمیتواند این وجه انسانی را در مرکز نگه دارد. برخی رابطهها زیر بار نشانهگذاریهای مبهم و جابهجایی میان گذشته و اکنون کمرنگ میشوند.
تماشاگر گاهی باید به جای توجه به عواطف شخصیتها، انرژی خود را صرف تشخیص جایگاه هر صحنه در نقشهی روایت کند. این دشواری بهویژه زمانی محسوس است که فیلم از مخاطب میخواهد معنای یک خاطره یا خواسته را دریابد، بیآنکه زمینهی کافی برای سنجیدن آن فراهم کرده باشد. نوستالژی و مرزهای آسودگی فیلم با تصویری بیخطر و دلپذیر از گذشته راضی نمیشود.
« پیشهی شینسوکه نیز به این پرسش بُعد دیگری میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خاطره در آن میتواند جذاب باشد، اما همزمان ناراحتکننده، آشفته و حتی آزارآور نیز هست. همین وجه، از نظر مضمونی، به اثر امکان میدهد دربارهی خطر آرمانیکردن گذشته سخن بگوید. نوستالژی گاه چیزی را که از دست رفته به شکلی پاکیزه و دلخواه بازمیسازد؛ اما بازگشت واقعی، آدم را با بخشهایی روبهرو میکند که ترجیح میداد فراموش شوند.
این رویکرد بالقوه نیرومند است، اما اجرای آن همیشه سنجیده نیست. پیچوخم خاطرهها و خواستههای ناخوشایند میتوانند حس تعلیق بسازند، ولی وقتی مرز میان ابهام هدفمند و آشفتگی روشن نباشد، اثر بهجای برانگیختن پرسش، مخاطب را از نظر عاطفی فرسوده میکند. فیلم گاهی چنان بر ناخوشایندی موقعیتها اصرار میورزد که فرصت تأمل دربارهی آنها محدود میشود.
در نتیجه، آنچه باید پیچیدگی اخلاقی و روانی باشد، ممکن است بیشتر به سنگینی و دلزدگی بینجامد. ریتم و پیوندهای ناپایدار مدتزمان بلند فیلم، با توجه به ساختار چندلایه و رفتوآمد میان خاطره و اکنون، نیازمند ریتمی است که مکثهایش معنا داشته باشند و هر بخش به بخش بعدی نیرویی ببخشد. «Haruka, Nostalgia» در برخی صحنهها به این تعادل نزدیک میشود؛ اما در بخشهایی دیگر، مکثها بیش از آنکه عمق ایجاد کنند، حرکت داستان را کند میسازند.
تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم ایدههای متعددی در اختیار دارد، بیآنکه برای همهی آنها مسیر روایی روشنی پیدا کند. مشخصات منتشرشده، زمان فیلم را دو ساعت و چهلوپنج دقیقه ثبت کردهاند؛ زمانی که بار بیشتری بر دوش انسجام و ضرباهنگ اثر میگذارد. نقطهی آسیبپذیر فیلم، نه کمبود ایده، بلکه ناتوانی نسبی در بههمرساندن آنهاست.
« خاطره در آن میتواند جذاب باشد، اما همزمان ناراحتکننده، آشفته و حتی آزارآور نیز هست. »
قوتها و کاستیها
رشتههای داستانی گاه با جذابیت آغاز میشوند، اما پیوند میانشان آنقدر محکم نمیشود که همهی اجزا به یک تجربهی واحد بدل شوند. این مسئله، بهخصوص در بخش پایانی روایت، میتواند حس ناتمامماندن یا بینتیجهبودن به جا بگذارد؛ نه به این معنا که هر پرسشی باید پاسخ صریح داشته باشد، بلکه از آن رو که خودِ ابهام نیز به چارچوبی منسجم نیاز دارد.
جمعبندی «Haruka, Nostalgia» اثری است با زیبایی تصویری، موسیقی همراه و دغدغههایی قابلتوجه دربارهی خاطره، هویت و بازگشت به زادگاه. اوتارو در آن به فضایی شاعرانه و ذهنی بدل میشود و بخشهایی چون ماجرای خانوادهی هیروشی، توانایی فیلم را در پیوند دادن راز با عاطفه نشان میدهند. با این حال، روایت در دام پراکندگی، کندی و پیچیدگیهایی میافتد که همیشه به عمق بیشتر منجر نمیشوند.
فیلم میکوشد نشان دهد گذشته چگونه در اکنون ادامه مییابد، اما در پیوند دادن اجزای این اندیشه کامیابی یکدستی ندارد. تماشای آن برای مخاطبی که از روایتهای آرام، حالوهواپرداز و چندپهلو لذت میبرد، میتواند تجربهای دیدنی باشد؛ بهویژه اگر تصویر و موسیقی را بخش مهمی از معنا بداند. اما کسانی که انتظار قصهای خوشساخت و پیوندی روشن میان رازها دارند، ممکن است در پایان بیشتر با حس فرسودگی و ناتمامی روبهرو شوند تا با رضایت.
فیلم به خاطره بازمیگردد، اما در نهایت همهی آنچه برمیانگیزد را به شکلی قانعکننده در یک کل منسجم جمع نمیکند.
« با این حال، روایت در دام پراکندگی، کندی و پیچیدگیهایی میافتد که همیشه به عمق بیشتر منجر نمیشوند. »


ثبت دیدگاه