نقد و بررسی
نقد روزگار خشن (Harsh Times) | 2005
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روزهای سخت؛ پرترهای از لغزش فیلم «Harsh Times» به نویسندگی و کارگردانی David Ayer، در لسآنجلسِ پرتنش و خشن میگذرد و زندگی جیم دیویس، تکاور سابق ارتش، و دوست نزدیکش مایک را دنبال میکند. جیم پس از ناکامماندن تلاشش برای ورود به اداره پلیس، میان رؤیای ساختن آیندهای تازه و کشش به زندگی آشنای خیابانی گرفتار میشود.
اما فیلم بیش از آنکه صرفاً داستانی درباره جرم و بزهکاری باشد، روایتِ ناتوانی مردی است که نمیتواند گذشتهاش را پشت سر بگذارد و برای رویارویی با آشفتگی درونی خود راهی سالم بیابد. «روزهای سخت» از همان آغاز فضایی عصبی و بیقرار میسازد؛ فضایی که در آن تصمیمها اغلب پیش از آنکه سنجیده شوند، از دل هیجان، خشم یا بیحوصلگی بیرون میآیند.
فیلم تماشاگر را با شخصیتهایی همراه میکند که ظاهراً وقت میگذرانند، اما زیر این روزمرگی، فرسودگی و بیثباتی انباشته شده است. عنوان فیلم هم با این جهان سازگار است: دشواری نه فقط در رخدادهای بیرونی، بلکه در ناتوانی شخصیتها برای تصور راهی متفاوت ریشه دارد. جیم؛ نیروی مغناطیسی ویرانی مرکز ثقل فیلم، بیتردید جیم است؛ شخصیتی که کریستین بیل او را با انرژی مهارنشدنی و رفتاری پیشبینیناپذیر جان میبخشد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در اجرای بیل، جیم میتواند در یک لحظه شوخطبع و دلنشین باشد و لحظهای بعد با پرخاشگری یا خودنمایی، محیط را به مرز خطر برساند. این تغییرهای ناگهانی، صرفاً ابزار ایجاد هیجان نیستند؛ آنها نشان میدهند که جیم تا چه اندازه در کنترل هیجانها و تصویرش از خود ناتوان است. بیل نقش را با حضوری فیزیکی و پرصدا پیش میبرد و مخاطب را همزمان جذب و پس میزند.
در بهترین لحظات، او حسِ آدمی را منتقل میکند که درونش مدام میان اعتمادبهنفس نمایشی و فروپاشی دستوپا میزند. بااینحال، شدت بازی گاه از حد لازم فراتر میرود و بهجای آنکه پیچیدگی شخصیت را روشنتر کند، توجه را به خودِ نمایشگری بازیگر میکشاند. لهجه و شیوهی گفتار جیم نیز ممکن است برای برخی تماشاگران بخشی از همین اغراق به نظر برسد؛ انتخابی که به شخصیت هویت میدهد، اما همیشه بینقص و طبیعی نمینشیند.
دوستی زیر سایهی فشار رابطهی جیم و مایک، یکی از پایههای دراماتیک فیلم است. مایک در کنار دوستش هم از رفاقت و هیجان آن بهره میبرد و هم با پیامدهای رفتارهای او روبهرو میشود. سیلویا، نامزد مایک، در سوی دیگر این رابطه ایستاده و خواهان آیندهای باثباتتر است. این سهگانه به فیلم امکان میدهد نشان دهد که انتخابهای یک فرد چگونه از مرز زندگی شخصی او بیرون میروند و اطرافیانش را نیز در معرض فشار قرار میدهند.
« بیل نقش را با حضوری فیزیکی و پرصدا پیش میبرد و مخاطب را همزمان جذب و پس میزند. »
شخصیتها و اجرا
فردی رودریگز در نقش مایک، بازیای کمادعاتر از بیل ارائه میکند و همین تفاوت به تعادل رابطه کمک میکند. مایک نه قهرمانی بینقص است و نه صرفاً قربانیِ جیم؛ او نیز در تصمیمهایش سهم دارد و در کشمکش میان وفاداری، خواستههای شخصی و مسئولیتپذیری گیر میافتد. بااینحال، فیلم گاهی فرصت نمییابد این تعارض را به عمق کافی برساند.
سیلویا بیشتر از آنکه شخصیتی مستقل با جهان درونی گسترده باشد، نقش نیرویی را دارد که مایک را به سوی زندگی منظمتر هل میدهد. کارگردانی و ضرباهنگ نامتوازن دیوید آیر در نخستین تجربهی کارگردانی بلندش، بهجای پرداختی صیقلی و حسابشده، سراغ خامی و آشفتگی میرود. دوربین و فضای صحنهها به جهانی نزدیک میشوند که شخصیتها در آن حضور دارند: خیابانها، خودروها و محفلهای روزمره، همگی حسِ محدودیت و بیقراری میسازند.
همین انتخابها به فیلم رنگوبویی زنده میدهند و از تبدیلشدن آن به درامی کاملاً انتزاعی جلوگیری میکنند. اما این رویکرد در نیمهی نخست، با مسئلهی ضرباهنگ روبهرو میشود. رفتوآمدهای طولانی و گفتوگوهایی که گاه بیش از آنکه اطلاعات یا لایهی تازهای بیفزایند، حالوهوای رفاقت را تکرار میکنند، ممکن است تماشاگر را از مسیر داستان دور کنند.
« فردی رودریگز در نقش مایک، بازیای کمادعاتر از بیل ارائه میکند و همین تفاوت به تعادل رابطه کمک میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نیمهی دوم کشش بیشتری پیدا میکند و تنشهای پیشین سرانجام وزن دراماتیک روشنتری میگیرند؛ بااینحال، این افزایش نیرو نمیتواند کاملاً کندی بخش آغازین را جبران کند. فیلم در ساختن حالوهوا موفقتر از تنظیم یکنواخت حرکت روایی است. خشونت، هیجان و مرز نقد خشونت در «روزهای سخت» تنها عنصر تزئینی یا راهی برای افزودن هیجان نیست؛ بخشی از زبان فیلم و شیوهی زیست شخصیتهاست.
رفتار جیم نشان میدهد که چگونه خشونت میتواند برای او به وسیلهای جهت کسب قدرت، پنهانکردن ترس یا فرار از احساس ناتوانی بدل شود. فیلم فضایی میسازد که در آن خط میان بازیگوشی و تهدید، رفاقت و خطر، پیوسته ناپایدار است. بااینهمه، همین انتخاب گاهی به نقطهضعف اثر تبدیل میشود. تکرار ژستهای سرکشانه و لحظات پرخاشگرانه ممکن است بهجای آنکه نقدی روشن دربارهی مردانگی خشن و خودویرانگر بسازد، آن را جذاب و نمایشی جلوه دهد.
فیلم به پیامدهای این جهان بیاعتنا نیست، اما همیشه فاصلهی انتقادی کافی از آن نمیگیرد. به همین دلیل، تماشاگر ممکن است در بخشی از مسیر بیش از آنکه دربارهی خشونت بیندیشد، از نمایش مداوم آن خسته شود. تجربهی سربازی و زخمهای پنهان پیشینهی نظامی جیم لایهای مهم به شخصیت میافزاید.
« فیلم در ساختن حالوهوا موفقتر از تنظیم یکنواخت حرکت روایی است. »
قوتها و کاستیها
تجربههای جنگی و آشفتگی روانی او در رفتار و روابطش سایه میاندازند، اما فیلم آنها را با عمق و دقتی که موضوع میطلبد، پی نمیگیرد. در نتیجه، میان نشانههای پریشانی جیم و چارچوب کلی داستان پیوندی حس میشود، ولی این پیوند گاه بیشتر ابزاری برای توضیح رفتارهای تند او باقی میماند تا مسیری کامل برای شناخت تجربهی روانیاش.
این کمپرداختی از آن جهت اهمیت دارد که فیلم به موضوعی انسانی و پیچیده نزدیک میشود: دشواری بازگشت به زندگی عادی پس از تجربهی خشونت سازمانیافته. اما اثر در بخشهایی، این مسئله را زیر سایهی ماجراهای خیابانی و شخصیتپردازی پرسروصدا قرار میدهد. از این رو، ظرفیت تأملبرانگیز موضوع کاملاً بالفعل نمیشود، هرچند حضور آن به جیم بُعدی فراتر از یک جوان قانونگریز میبخشد.
جمعبندی «Harsh Times» فیلمی نابرابر اما دارای نیرویی محسوس است. بازی پرتنش کریستین بیل، فضای عصبی لسآنجلس و رابطهی متزلزل دو دوست، آن را به اثری قابلتوجه تبدیل میکنند؛ بهویژه هنگامی که داستان در نیمهی دوم شتاب میگیرد و رفتارهای شخصیتها پیامدهای ملموستری پیدا میکند. در برابر، کندی آغاز، اغراق در برخی اجراها و تکرار خشونت و ژستهای سرکشانه، از انسجام و عمق آن میکاهند.
« اما اثر در بخشهایی، این مسئله را زیر سایهی ماجراهای خیابانی و شخصیتپردازی پرسروصدا قرار میدهد. »
جمعبندی
ارزش فیلم بیش از آنکه در پرداختی کاملاً سنجیده یا تصویری جامع از زخمهای روانی باشد، در حضور نافذ جیم و حسِ لغزشی است که پیرامون او شکل میگیرد. تماشاگر ممکن است از رفتار شخصیتها خسته یا دلزده شود، اما بهسختی میتواند بیتفاوت بماند. این اثر، با همهی خامیهایش، تصویری ناآرام از دوستی، ناکامی و خودویرانگری بهجا میگذارد؛ تصویری که قوتش در انرژی و تنش آن است و محدودیتش در ناتوانی از تبدیل همهی این انرژی به تأملی یکدست و ژرف.
« تماشاگر ممکن است از رفتار شخصیتها خسته یا دلزده شود، اما بهسختی میتواند بیتفاوت بماند. »



ثبت دیدگاه