نقد و بررسی
نقد هری پاتر و زندانی آزکابان (Harry Potter and the Prisoner of Azkaban) | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تغییر لحن و بلوغ جهان داستان «هری پاتر و زندانی آزکابان» نقطهای است که مجموعه از خیالپردازیِ روشن و ماجراجویانهٔ دو فیلم نخست فاصله میگیرد و به قلمرویی رازآلودتر، سردتر و از نظر عاطفی پیچیدهتر قدم میگذارد. آلفونسو کوارون، کارگردان فیلم، جهان هاگوارتز را از نو نمیسازد، اما زاویهٔ دید ما را نسبت به آن تغییر میدهد: مدرسه دیگر فقط مکانی شگفتانگیز برای آموختن جادو نیست؛ پناهگاهی است که تهدید میتواند از دل همان منظرههای آشنا به آن راه پیدا کند.
این تغییر لحن به معنای کنارگذاشتن حس بازیگوشی نیست. فیلم همچنان لحظاتی سرزنده و طنزآمیز دارد، اما شوخیها در فضایی شکل میگیرند که سایهٔ خطر بر آن افتاده است. همین همنشینیِ سبکبالی و اضطراب، به جهان داستان عمق میدهد و ماجرا را برای مخاطب نوجوان و بزرگسال همزمان جذاب میکند. فیلم بهجای آنکه تنها بر شگفتیهای جادویی تکیه کند، به ترس، فقدان و آسیبپذیری نیز میدان میدهد.
کارگردانی و زبان بصری مهمترین دستاورد فیلم در شیوهٔ روایت تصویری آن است. دوربین کوارون اغلب در حرکت است و با عبور از راهروها، محوطهها و فضاهای داخلی، حس تداوم و زندگی را به هاگوارتز میبخشد. قابها کمتر حالت ایستا و نمایشی دارند؛ بهنظر میرسد دوربین نه فقط صحنه را ثبت میکند، بلکه در حال جستوجو و کشف آن است.
این پویایی با تجربهٔ شخصیتها در مدرسه همخوانی دارد: محیط برای آنان آشناست، اما هر بار میتواند معنای تازهای پیدا کند. نورپردازی و رنگ نیز سهم مهمی در این تغییر دارند. طیفهای سرد و سایههای عمیقتر، حس تهدید را بیآنکه دائماً آن را به رخ بکشند، در پسزمینه نگه میدارند. مکانهای جادویی همچنان چشمنوازند، اما زیباییشان دیگر کاملاً بیخطر نیست.
« این تغییر لحن به معنای کنارگذاشتن حس بازیگوشی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در این زمینه بهخوبی از تضاد میان روشنایی و تاریکی بهره میگیرد؛ تاریکی صرفاً نشانهٔ شر نیست و روشنایی هم همیشه به معنای آسودگی نیست. این زبان بصری، مضمون ترس و تلاش برای یافتن امنیت را به تجربهای ملموس بدل میکند. هاگوارتز بهمثابه جهانی زنده در این فیلم، هاگوارتز از مجموعهای از دکورهای تماشایی فراتر میرود و به مکانی با ریتم و حالوهوای مستقل تبدیل میشود.
باد، باران، سرمای محیط و تغییرات فصلی، جهان مدرسه را از حالت صحنهای ثابت بیرون میآورند. احساس میکنیم دانشآموزان در مکانی واقعی زندگی میکنند؛ جایی که باید در آن درس بخوانند، وقت بگذرانند، با دوستانشان شوخی کنند و همزمان از خطرهایی که پیرامونشان شکل میگیرد آگاه باشند. این جزئیات روزمره، از پوشش دانشآموزان تا شیوهٔ حضورشان در فضاهای عمومی، به فیلم کیفیتی صمیمیتر میدهند.
جهان جادو کمتر شبیه نمایشگاهی از شگفتیهاست و بیشتر به محیطی زیسته شباهت دارد. البته گاهی همین توجه به زندگی روزمره از تمرکز بر خط اصلی معما میکاهد، اما در مجموع به فیلم شخصیت میبخشد و تفاوت آن را با قسمتهای پیشین آشکار میکند. دوستی و رشد شخصیتها هری، رون و هرماینی در این قسمت بیش از گذشته شبیه نوجوانانی واقعی بهنظر میرسند.
رابطهٔ آنها صرفاً به همراهی در ماجراجویی محدود نیست؛ اختلافنظر، دلخوری، شوخی و صمیمیت در کنار هم شکل میگیرند. دوستیشان در موقعیتهای عادی نیز حضور دارد و همین امر باعث میشود خطرهای داستان بر پیوند میان آنها اثر بگذارد، نه اینکه آن را فقط به ابزاری برای پیشبرد ماجرا تبدیل کند.
« این زبان بصری، مضمون ترس و تلاش برای یافتن امنیت را به تجربهای ملموس بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
هری نیز در این فیلم با ترسهایی روبهروست که فقط از تهدیدهای بیرونی سرچشمه نمیگیرند. گذشته و احساس فقدان، برای او موضوعاتی شخصی و دردناکاند. این لایهٔ عاطفی، شخصیتش را از قهرمانی که تنها باید بر مانعی جادویی غلبه کند، پیچیدهتر میسازد. در کنار او، رون و هرماینی هم حضورهایی متمایز دارند و واکنشهایشان همیشه یکسان نیست.
بازیگران جوان با طبیعیتر شدن اجراهایشان، این مرحلهٔ تازه از رشد شخصیتها را باورپذیر میکنند. بازیها و شخصیتهای تازه گری اولدمن در نقش سیریوس بلک حضوری پرتنش و چندوجهی دارد. بازی او بر ابهام تکیه میکند و به شخصیت حالتی میبخشد که هم هراسانگیز است و هم پرسشبرانگیز. فیلم در معرفی او از توضیح مستقیم و طولانی پرهیز میکند؛ این انتخاب به حفظ راز کمک میکند، اما در عین حال ممکن است انگیزههایش را برای برخی تماشاگران فشرده و ناکافی جلوه دهد.
ابهام در آغاز نیروی محرک روایت است، ولی وقتی اطلاعات مهم با شتاب کنار هم قرار میگیرند، تماشاگر فرصت چندانی برای سنجیدن آنها پیدا نمیکند. دیوید تیولیس در نقش پروفسور لوپین به فیلم آرامش و گرمایی محتاطانه میبخشد؛ شخصیتی که حضورش در برابر فضای سرد داستان، تعادلی عاطفی ایجاد میکند.
آلن ریکمن نیز با خویشتنداری همیشگی، همچنان یکی از حضورهای بهیادماندنی فیلم است. از سوی دیگر، مایکل گمبون در مقام دامبلدور، برداشت متفاوتی از این شخصیت ارائه میکند؛ حضوری پرتحرکتر که با حالوهوای تازهٔ فیلم هماهنگ است. دمنتورها، صدا و موسیقی دمنتورها از موفقترین عناصر تصویری و عاطفی فیلماند.
« هری نیز در این فیلم با ترسهایی روبهروست که فقط از تهدیدهای بیرونی سرچشمه نمیگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حضورشان تنها تهدیدی فیزیکی نیست؛ آنها با حس سرما، سکون و فرسودگی پیوند دارند و گویی شادی و آرامش را از محیط بیرون میکشند. طراحی صدا و موسیقی در همراهی با تصویر، این احساس را تقویت میکند: سکوتها و صداهای خفهشده گاه بیش از جلوههای پرهیاهو نگرانکنندهاند. در نتیجه، ترس نه فقط چیزی برای دیدن، بلکه حالتی است که تماشاگر در فضا تجربه میکند.
موسیقی جان ویلیامز نیز در این قسمت میان آشنایی و دگرگونی تعادل برقرار میکند. تمهای شناختهشده هنوز به جهان مجموعه پیوند میخورند، اما حالوهوایی تازه و کمابیش ناآرام در آنها شنیده میشود. موسیقی در بسیاری از لحظهها بهجای تحمیل احساس، آن را زیر پوست صحنه جاری میکند و به فیلم امکان میدهد از هیجان صرف فراتر برود.
روایت، فشردگی و محدودیتها فیلم در تبدیل مواد داستانی به تجربهای سینمایی دستاوردهای فراوانی دارد، اما فشردگی روایت گاه به بهای پرداخت عاطفی تمام میشود. برخی گذارها سریعاند و اطلاعات مهم پشت سر هم عرضه میشوند؛ در چنین لحظاتی، تماشاگر ممکن است بیش از آنکه فرصت کند پیامدهای عاطفی هر رخداد را دریابد، ناچار شود خود را با توضیح بعدی همراه کند.
این شتاب بهویژه در بخشهای پایانی محسوس است، جایی که گرهگشاییها و تغییر زاویهٔ نگاه به ماجرا با انرژی پیش میروند، اما مجال مکث و هضم کامل را محدود میکنند. این ایراد از ضعف ایدهٔ مرکزی ناشی نمیشود، بلکه بیشتر به نحوهٔ فشردهسازی روایت مربوط است. فیلم میخواهد هم فضای رازآلود را حفظ کند، هم شخصیتها را بپروراند و هم رشتهای از اطلاعات مرتبط با گذشته را آشکار سازد.
« در نتیجه، ترس نه فقط چیزی برای دیدن، بلکه حالتی است که تماشاگر در فضا تجربه میکند. »
قوتها و کاستیها
نتیجه در بیشتر زمانها پرکشش است، اما گاهی پیوند میان این اجزا بیش از اندازه سریع به نظر میرسد. مخاطبی که انتظار توضیحی روشن و مفصل دربارهٔ همهٔ انگیزهها دارد، ممکن است از بخشی از ابهام فیلم رضایت نداشته باشد. جمعبندی «هری پاتر و زندانی آزکابان» اثری است که با تغییر زبان بصری و عاطفی، مجموعه را وارد مرحلهای پختهتر میکند.
آلفونسو کوارون به جهان آشنا انرژی تازهای میبخشد؛ هاگوارتز را زندهتر و در عین حال ناامنتر میسازد و پیوند میان هری، رون و هرماینی را به رابطهای طبیعی و قابلباور نزدیک میکند. بازیها، طراحی صدا و فضای سرد و رازآلود، به فیلم وزن و هویتی مستقل میدهند. در برابر این موفقیتها، فشردگی برخی گذارهای روایی و فرصت محدود برای مکث بر احساسات، کاستیهای واقعی فیلماند.
بااینحال، همین جسارت در تغییر لحن و تمرکز بر تجربهٔ درونی شخصیتهاست که آن را از یک ماجرای جادوییِ صرف فراتر میبرد. فیلم هم سرگرمکننده است و هم دربارهٔ ترس، خاطره و نیاز انسان به پیوندهای قابلاعتماد حرف میزند؛ بیآنکه شگفتی دنیای جادو را از دست بدهد.
« نتیجه در بیشتر زمانها پرکشش است، اما گاهی پیوند میان این اجزا بیش از اندازه سریع به نظر میرسد. »



ثبت دیدگاه