نقد و بررسی
نقد صورتک خندان (Happy Face) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
طرحی ساده با هستهای عاطفی «Happy Face» ساختهٔ الکساندر فرانچی، در مونترآلِ سال ۱۹۹۲ میگذرد و از تصمیمی فریبکارانه آغاز میشود: استن، جوانی نوزدهساله که از مادر بیمار و مبتلا به سرطانش فاصله گرفته، چهرهاش را میپوشاند و با هویتی ساختگی وارد کارگاهی حمایتی برای افرادی با تفاوتهای ظاهری میشود.
این انتخاب، هم از سر درماندگی است و هم از ناتوانی او در مواجهه با رنجی که بیماری مادر به زندگیشان آورده است. فیلم از همان آغاز روشن میکند که مسئله فقط ظاهر نیست؛ استن میخواهد از راه تجربهای که متعلق به او نیست، به احساسی دست یابد که از روبهروشدن مستقیم با آن میگریزد. این موقعیت داستانی ظرفیت ملودراماتیک بالایی دارد، اما فیلم میکوشد آن را به حکایتی ساده درباره «درس گرفتن» یا «آدم بهتری شدن» تقلیل ندهد.
دروغ استن نه بیهزینه است و نه از ابتدا با انگیزهای کاملاً خیرخواهانه توجیه میشود. همین ناخالصی اخلاقی، شخصیت را از قالب قهرمان بیعیب بیرون میآورد و به روایت امکان میدهد درباره همدلی پرسشی دشوارتر طرح کند: آیا میتوان رنج دیگری را فهمید، بیآنکه نخست آن را به تجربهای برای رشد شخصی خود بدل کرد؟
چهره، نگاه و معیارهای زیبایی محور اجتماعی فیلم، شیوهای است که جامعه با بدنهای متفاوت برخورد میکند. افراد حاضر در کارگاه نه نمادهایی برای ترحماند و نه صرفاً وسیلهای برای آموزش به استن؛ آنان با خواستهها، ناامنیها، خشمها و میل به زندگی روزمره، به شخصیتهایی مستقل بدل میشوند.
« این انتخاب، هم از سر درماندگی است و هم از ناتوانی او در مواجهه با رنجی که بیماری مادر به زندگیشان آورده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در بهترین لحظاتش نگاه تماشاگر را از پرسشِ «چه اتفاقی برای چهرهٔ این افراد افتاده؟» به پرسش مهمتری میبرد: چرا دیدن تفاوت ظاهری چنین آسان به قضاوت، کنجکاوی بیجا یا فاصلهگیری میانجامد؟ عنوان اثر نیز در این چارچوب معنایی دوگانه پیدا میکند. «چهرهٔ شاد» میتواند نشانهای از نمای بیرونی و خوشنمایی باشد؛ صورتی که جامعه از ما انتظار دارد عرضه کنیم، حتی وقتی تجربهٔ درونیمان با آن سازگار نیست.
فیلم در برابر فرهنگ وسواسزدهٔ زیبایی، بهویژه ارزشگذاری بر ظاهر «عادی» و جذاب، موضعی روشن دارد. بااینحال، بحثش فقط محکومکردن نگاه بیرونی نیست؛ نشان میدهد شرم و داوری اجتماعی چگونه ممکن است به درون خود فرد نیز راه یابد و تصویر او از خویش را شکل دهد. استن؛ همدلی آمیخته با خودخواهی استن در آغاز بیش از آنکه آمادهٔ فهم دیگران باشد، در پی راهی برای حل بحران شخصی خودش است.
او با مادرش پیوندی گسسته دارد و با تغییر چهره میکوشد به فضای تجربهای قدم بگذارد که شاید او را برای مواجهه با بیماری مادر آماده کند. تناقض اصلی شخصیت همینجاست: او برای نزدیکشدن به حقیقت، به دروغ پناه میبرد. فیلم این تناقض را بهعنوان نقطهٔ عزیمت تحول او به کار میگیرد، اما همیشه در پرداخت آن به یک اندازه دقیق نیست.
گاهی تغییر او سریعتر از آنچه از روابط و تجربههایش برمیآید رخ میدهد و رفتارهایش رنگِ راهحلهای نمایشی به خود میگیرد. بااینهمه، آسیبپذیری استن باورپذیر است. او نه از فقدان محبت رنج میبرد و نه صرفاً از ترس بیماری؛ مسئله، ناتوانی در روبهروشدن با تغییری است که ظاهر و رابطهٔ مادر را دگرگون کرده است.
« عنوان اثر نیز در این چارچوب معنایی دوگانه پیدا میکند. »
شخصیتها و اجرا
این ناتوانی را میتوان با بیرحمی محکوم کرد، اما فیلم میکوشد پیش از داوری، ترس و شرم نهفته در آن را آشکار سازد. نتیجه، شخصیتی است که میتوان هم از عملش خشمگین شد و هم اضطرابش را فهمید. بازیها و حضور چهرههای واقعی یکی از مهمترین امتیازهای فیلم، انتخاب بازیگرانی با تفاوتهای واقعی چهرهای برای نقشهای گروه است.
این تصمیم به اثر نوعی کیفیت ملموس میدهد که گریم یا بازنمایی قراردادی بهتنهایی نمیتوانست ایجاد کند. شخصیتها در قاب به موضوع تماشا تبدیل نمیشوند؛ حضورشان به روایت وزن و زندگی میبخشد و مانع میشود تفاوت ظاهری صرفاً آرایهای برای تأثیرگذاری عاطفی باشد. فیلم همچنین از این حضور برای گسترش دامنهٔ تجربهها استفاده میکند: افراد گروه در موقعیتهای اجتماعی و عاطفی مختلف ظاهر میشوند و هر یک واکنشی خاص به جهان پیرامون دارند.
بازی رابین لُومو در نقش استن، با آشفتگی و خودمحوری جوانی که هنوز نمیداند چگونه با رنج دیگران و خودش مواجه شود، تناسب دارد. دبی لینچوایت و دیگر بازیگران گروه نیز در بخشهایی که از فرصت کافی برای حضور مستقل برخوردارند، به شخصیتها گرما و سرزندگی میبخشند. فیلم البته در همهٔ لحظات از این ظرفیت بهخوبی بهره نمیگیرد؛ برخی شخصیتها بیش از آنکه مسیر روایی ویژهای داشته باشند، در خدمت تغییر استن قرار میگیرند.
این محدودیت، بهخصوص زمانی محسوس میشود که گروه به جای مجموعهای از آدمهای مستقل، به ابزاری برای پیشبردن درس اخلاقی داستان نزدیک میشود. طنز و درام؛ تعادلی ناپایدار «Happy Face» در پی آن نیست که تفاوت چهره را فقط با لحنی سوگوارانه تصویر کند. لحظات طنز، شوخی و حتی بیپروایی در کنار رنج و اندوه قرار میگیرند و به شخصیتها امکان میدهند از قالب قربانیان خاموش بیرون بیایند.
« نتیجه، شخصیتی است که میتوان هم از عملش خشمگین شد و هم اضطرابش را فهمید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب در اساس درست و ارزشمند است: زندگی آدمها، حتی در شرایط سخت، یکدست تراژیک نیست. طنز میتواند راهی برای مقاومت باشد، نه انکار درد. اما اجرای این آمیزش همیشه یکپارچه نیست. بعضی صحنهها با لحنی خشن یا شوخطبعانه آغاز میشوند و ناگهان به تأکید عاطفی سنگین میرسند؛ گذار میان این دو گاه آنقدر نرم نیست که تماشاگر بتواند هر دو را در یک تجربهٔ واحد بپذیرد.
در لحظاتی نیز فیلم برای رساندن پیامش به دیالوگهایی صریح و توضیحی تکیه میکند؛ گویی به جای اعتماد به کنش و رابطه، معنای صحنه را از پیش برای مخاطب روشن میسازد. همین صراحت، از ظرافت برخی موقعیتها میکاهد. ریتم و انسجام روایی روایت فیلم از ایدهای پرکشش برخوردار است، اما در میانهٔ مسیر همیشه با همان تمرکز پیش نمیرود.
برخی بخشها مکثهای مفیدی فراهم میکنند تا تماشاگر با افراد کارگاه و فضای رابطههایشان آشنا شود؛ برخی دیگر بیش از اندازه کش میآیند و حرکت داستان را کند میکنند. مسئله فقط آهستگی ریتم نیست، بلکه گاهی معلوم نمیشود کدام خط عاطفی باید مرکز توجه باقی بماند: فاصلهٔ استن از مادر، نقش او در گروه، یا رابطههایی که میان اعضا شکل میگیرد.
این پراکندگی، در کنار تمایل فیلم به گنجاندن چندین مضمون اجتماعی و خانوادگی، سبب میشود بعضی ایدهها بهجای آنکه بهتدریج بسط یابند، تنها طرح شوند و کنار بروند. فیلم از یک سو میخواهد داستانی صمیمی درباره رابطهٔ مادر و پسر باشد و از سوی دیگر، درباره نگاه جامعه به تفاوتهای ظاهری و امکان حضور برابر در اجتماع سخن بگوید.
« این انتخاب در اساس درست و ارزشمند است: زندگی آدمها، حتی در شرایط سخت، یکدست تراژیک نیست. »
قوتها و کاستیها
این دو مسیر بالقوه مکمل یکدیگرند، اما اتصال میانشان همیشه به اندازهٔ کافی محکم نیست. در نتیجه، اثر گاهی میان درام خانوادگی و روایت گروهی در رفتوآمد میماند. کارگردانی و فضای اثر فرانچی بهجای ساختن تصویری پرزرقوبرق از مونترآل، فضا را در خدمت روابط و موقعیتهای انسانی نگه میدارد.
کارگاه درمانی، با جمعشدن آدمهایی که هر یک رابطهای پیچیده با بدن و نگاه دیگران دارند، به مرکز اجتماعی و اخلاقی فیلم تبدیل میشود. این فضای محدود به اثر امکان میدهد برخوردها را مستقیم و بیواسطه پیش ببرد؛ در عین حال، همین تمرکز مکانی میتواند حس تکرار ایجاد کند، بهویژه هنگامی که صحنههای کارگاه اطلاعات یا تغییر تازهای به داستان نمیافزایند.
لحن فیلم در مجموع به واقعگرایی عاطفی گرایش دارد، هرچند گاهی استعارهها و سخنرانیهای صریح آن را به سمت بیان نمادینتر میبرند. این رفتوآمد میان واقعگرایی و پیامگویی، هم سرچشمهٔ نیروی اثر است و هم منشأ ناهماهنگیهایش. «Happy Face» در لحظاتی که اجازه میدهد سکوت، واکنش چهرهها و رفتارهای کوچک حامل معنا باشند، تأثیرگذارتر از زمانی است که مضمون خود را با تأکید کلامی توضیح میدهد.
جمعبندی «Happy Face» فیلمی انسانی و دغدغهمند است که با استفاده از یک موقعیت اخلاقاً پیچیده، به پذیرش خود، شرم، نگاه اجتماعی و دشواری همدلی میپردازد. انتخاب بازیگرانی با تفاوتهای واقعی چهرهای، به روایت اعتباری ملموس میبخشد و شخصیتهای گروه را از تصویرهای کلیشهایِ صرفاً ترحمبرانگیز دور میکند.
« این دو مسیر بالقوه مکمل یکدیگرند، اما اتصال میانشان همیشه به اندازهٔ کافی محکم نیست. »
جمعبندی
بازیها و ترکیب لحظات خندهدار با موقعیتهای دردناک نیز به فیلم نیرویی صادقانه میدهند. در سوی دیگر، ریتم نابرابر، تمرکز روایی پراکنده و تغییرهای ناگهانی لحن از انسجام اثر میکاهند. برخی شخصیتها فرصت کافی برای استقلال نمییابند و گاه پیام فیلم بیش از اندازه توضیح داده میشود. با وجود این کاستیها، اثر در بهترین لحظاتش تماشاگر را وادار میکند به شیوهٔ نگاهکردنش بیندیشد: به اینکه چه کسی را «عادی» مینامد، از چه کسی روی میگرداند، و همدلی را چگونه از یک واکنش لحظهای به رابطهای واقعی بدل میکند.
« بازیها و ترکیب لحظات خندهدار با موقعیتهای دردناک نیز به فیلم نیرویی صادقانه میدهند. »



ثبت دیدگاه