نقد و بررسی
نقد هپی (HAPPY!) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
برخورد دو جهان نامتجانس «HAPPY!» از همان آغاز بر تضادی بنا میشود که هم نیروی محرک آن است و هم سرچشمهٔ طنزش: نیک ساکس، پلیس سابقی که به آدمکشی مزدور و مردی فرسوده و تلخ تبدیل شده، ناگهان با هَپی روبهرو میشود؛ اسبی بالدار و آبیرنگ که سرشار از خوشبینی است و جز نیک کسی او را نمیبیند.
هَپی از نیک میخواهد برای نجات دختری ربودهشده کمکش کند؛ اما همراهی این دو، نه ماجرایی ساده و دلگرمکننده، بلکه پرتابی به جهانی آشفته، خشن و بهغایت نامتعارف است. سریال با کنار هم نشاندن دو قطب متضاد، از همان ابتدا هویت خود را اعلام میکند: بدبینی و امید، خشونت و معصومیت، واقعگرایی جنایی و خیالپردازی کارتونی.
این تضاد صرفاً ترفندی برای ساختن چند شوخی نیست؛ در بهترین لحظهها، نیرویی دراماتیک میشود که شخصیت نیک را وادار میکند با چیزی روبهرو شود که مدتها از آن گریخته است. «HAPPY!» اقتباسی از داستان مصوری به همین نام است که گرانت موریسون و داریک رابرتسون خلق کردهاند. سریال در سال ۲۰۱۷ آغاز شد و کریستوفر ملونی و پتن آزوالت، در نقش نیک و صدای هَپی، در مرکز تجربهٔ آن قرار دارند.
نیک ساکس؛ قهرمانی که قهرمان نیست نیک ساکس از آن شخصیتهایی نیست که تماشاگر بیدرنگ به او اعتماد کند. او زخمخورده، خودویرانگر و از نظر اخلاقی لغزنده است؛ مردی که خشونت برایش نه حادثهای استثنایی، بلکه جزئی از زندگی روزمره شده. سریال نیز برای جذابکردن او، تلخی و تباهیاش را پاک نمیکند.
« HAPPY!» اقتباسی از داستان مصوری به همین نام است که گرانت موریسون و داریک رابرتسون خلق کردهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در عوض، میکوشد نشان دهد که پشت این چهرهٔ خشن، انسانی باقی مانده که هنوز میتواند نسبت به دیگری احساس مسئولیت کند؛ هرچند این امکان بهآسانی و با چند گفتوگوی احساساتی به دست نمیآید. بازی کریستوفر ملونی در جانبخشیدن به چنین شخصیتی اهمیت فراوان دارد. او نیک را هم مضحک و هم خطرناک، هم بیاعتنا و هم در لحظههایی آسیبپذیر میسازد.
تعادل میان این کیفیتها دشوار است: اگر خشونت شخصیت بیش از اندازه دلپذیر شود، پیچیدگی اخلاقیاش از بین میرود؛ اگر تلخیاش یکنواخت بماند، تماشای او طاقتفرسا میشود. ملونی با تکیه بر حضور فیزیکی و بازی پرانرژی، اغلب از این دام میگریزد و نیک را به شخصیتی بدل میکند که حتی هنگام رفتارهای ناخوشایند، نگاه را از خود نمیدزدد.
هَپی و معنای امید هَپی در ظاهر عنصری ساده و بامزه به نظر میرسد: موجودی خیالی با رنگی درخشان و روحیهای سرشار از امید. اما کارکرد او فقط آن نیست که در میان صحنههای خشن، کمی رنگ و سبکی وارد کند. خوشبینیاش در برخورد با جهان نیک مدام آزموده میشود و همین فاصله، رابطهٔ آن دو را از یک شوخی تصویری فراتر میبرد.
هَپی نمایندهٔ آن تصویری از نیک است که دخترک ربودهشده در ذهن دارد؛ تصویری از پلیسی که میتواند نجاتبخش باشد، نه مردی که به زندگی خود و دیگران آسیب میزند. صدای پتن آزوالت به هَپی طراوت و سرزندگی میبخشد و مانع میشود که او صرفاً به نشانهای نمادین تقلیل یابد. گفتوگوهایش با نیک، در کنار لحظههای خندهآور، نوعی فشار اخلاقی نیز ایجاد میکنند: آیا کسی که زمانی در نقش قهرمان تصور شده، میتواند دوباره به آن تصویر نزدیک شود؟
« بازی کریستوفر ملونی در جانبخشیدن به چنین شخصیتی اهمیت فراوان دارد. »
شخصیتها و اجرا
سریال پاسخ را نه با موعظه، بلکه از راه برخوردهای ناهماهنگ و گاه مضحک این دو میجوید. البته گاهی خوشبینی هَپی آنقدر پررنگ میشود که به جای پیچیدهکردن رابطه، صرفاً به ابزار شوخی بدل میگردد؛ اما حضور او در مجموع مهمترین لنگر احساسی داستان است. طنز سیاه، خشونت و لحن سریال یکی از ویژگیهای شاخص «HAPPY!» امتناع آن از انتخاب یک لحن واحد است.
سریال از جنایت و خشونت تغذیه میکند، اما همزمان از عناصر خیالپردازانه و شوخیهای تند بهره میگیرد. گاه درست در جایی که انتظار میرود فضای داستان کاملاً جدی شود، رخدادی نامنتظر یا حضور هَپی مسیر صحنه را منحرف میکند. این بازی با انتظار تماشاگر میتواند بسیار سرگرمکننده باشد، زیرا جهان سریال همواره خطرِ تبدیلشدن به چیزی مضحک را میپذیرد و از آن استفاده میکند.
بااینحال، افراط در خشونت همیشه به پیچیدگی یا اثرگذاری بیشتر نمیانجامد. برخی صحنهها بیش از آنکه مضمون یا شخصیت را پیش ببرند، بر شوک و زمختی تکیه دارند. برای تماشاگرانی که با نمایش عریان خشونت یا شوخیهای خشن راحت نیستند، این لحن میتواند نه جسورانه، بلکه آزارنده باشد. گاهی نیز طنز از مرز سیاهنمایی خلاقانه عبور میکند و به لودگی نزدیک میشود.
سریال در بهترین حالت، از این تضاد برای آشکارکردن بیرحمی جهانش بهره میبرد؛ در ضعیفترین حالت، آن را به هدفی فینفسه تبدیل میکند. روایت و جهان داستان «HAPPY!» با یک خط داستانی نسبتاً روشن آغاز میشود: نیک باید در مسیر نجات دخترکی ربودهشده قدم بگذارد و هَپی او را همراهی میکند. اما روایت بهتدریج از یک ماجرای جنایی مستقیم فاصله میگیرد و قلمروهای تازهای را به جهان خود میافزاید.
« سریال پاسخ را نه با موعظه، بلکه از راه برخوردهای ناهماهنگ و گاه مضحک این دو میجوید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این گسترش، با حالوهوای نامتعارف اثر سازگار است، ولی همیشه به انسجام روایی کمک نمیکند. گاهی رویدادها چنان سریع و نامنتظر از پی هم میآیند که رابطهٔ علت و معلولی کمرنگ میشود و مخاطب بهجای دنبالکردن مسیر قصه، ناچار است خود را با جهشهای آن تطبیق دهد. این آشفتگی تا اندازهای بخشی از جذابیت سریال است؛ «HAPPY!» قرار نیست تصویری منظم و متین از جهان ارائه کند.
بااینحال، تفاوتی هست میان بیقاعدگیِ آگاهانه و روایتی که گاه تمرکز خود را از دست میدهد. در برخی بخشها، شخصیتها یا رخدادهای فرعی فرصت مییابند فضای داستان را رنگینتر کنند، اما حضورشان ریتم را نیز کند میکند. تماشاگرانی که قصهای سرراست، با مسیر روشن و گرهگشایی دقیق میخواهند، احتمالاً با پراکندگی روایت بیقرار خواهند شد.
در مقابل، مخاطبی که از نوسانهای ژانری و بیپروایی داستان لذت میبرد، ممکن است همین آشفتگی را بخشی از شور اثر بداند. بازیگران و کیفیت اجرا بازیگران مکمل نیز به ساختن جهان متنوع سریال کمک میکنند. در کنار ملونی و آزوالت، چهرههایی چون ریچی کوستر، لیلی میرویژیک و مدینا سنگور به داستان حضور و وزن میبخشند.
نقشآفرینیها عموماً با لحن اغراقآمیز اثر هماهنگاند: شخصیتها بهندرت آرام و متعادل باقی میمانند و بسیاری از آنان با انرژی نمایشی وارد قاب میشوند. چنین اجرایی میتواند سریال را زنده و غافلگیرکننده کند، اما در بعضی لحظهها خطر آن وجود دارد که اغراق جای پرداخت شخصیت را بگیرد. از نظر تصویری و اجرایی، «HAPPY!» به جهان خود شکل خاصی میدهد: بخشهای خیالانگیز در برابر محیط شهری زمخت قرار میگیرند و این تقابل به یادماندنیترین ویژگی بصری اثر را میسازد.
« این گسترش، با حالوهوای نامتعارف اثر سازگار است، ولی همیشه به انسجام روایی کمک نمیکند. »
قوتها و کاستیها
هَپی، با ظاهر رنگارنگش، نه فقط عنصری فانتزی، بلکه اختلالی دیداری در فضای تلخ داستان است. این انتخاب ساده اما مؤثر، تفاوت جهان درونی و بیرونی نیک را ملموس میکند. سریال هرگاه این تضاد را با دقت به کار میگیرد، از تقلید صرف فاصله میگیرد و صاحب هویتی مشخص میشود. ریتم و تجربهٔ تماشا انرژی «HAPPY!» از نقاط قوت اصلی آن است، اما انرژی بالا همیشه به معنای ریتم بینقص نیست.
سریال در بسیاری از صحنهها با شتاب پیش میرود، تصویر و شوخی و خشونت را در هم میتند و نمیگذارد مخاطب در آسودگی کامل بنشیند. بااینحال، در برخی بخشها صحنهها بیش از نیاز ادامه مییابند یا بر ایدهای تکراری تکیه میکنند. نتیجه آن است که تماشاگر ممکن است گاهی احساس کند داستان متوقف شده تا صرفاً جلوهای دیگر از افراط و آشوب خود را به نمایش بگذارد.
پایانبندی نیز، بیآنکه نیازی به ورود به جزئیات داستانی باشد، ممکن است برای برخی مخاطبان کمتر غافلگیرکننده از حد انتظار به نظر برسد. این مسئله در اثری که بخش مهمی از جذابیتش را از غیرقابلپیشبینیبودن میگیرد، محسوس است. بااینحال، لذت «HAPPY!» وابسته به شگفتیِ هر لحظه نیست؛ بخش مهمی از تجربه، در همراهی با شخصیتها و تماشای برخوردهای نامتعارف آنان شکل میگیرد.
اگر مخاطب با نوسانهای لحن و روایت کنار بیاید، سریال همچنان لحظههای فراوانی برای سرگرمکردن و غافلگیرکردن دارد. جمعبندی «HAPPY!» تجربهای پرانرژی، زمخت و متفاوت است که از تقابل یک آدمکش تلخ با موجودی خیالی و خوشبین، نیروی دراماتیک خود را میسازد. بازی کریستوفر ملونی و صدای پتن آزوالت به این همراهی جان میبخشند و طنز سیاه و خیالپردازی، سریال را از قالب یک قصهٔ جنایی متعارف بیرون میکشند.
« هَپی، با ظاهر رنگارنگش، نه فقط عنصری فانتزی، بلکه اختلالی دیداری در فضای تلخ داستان است. »
جمعبندی
در عین حال، روایت گاه پراکنده میشود، خشونت میتواند افراطی و آزارنده باشد و بعضی صحنهها ریتم را کند میکنند. این سریال بیش از آنکه برای هر سلیقهای ساخته شده باشد، اثری است که از مخاطب میخواهد با آشوبش همراه شود. کسانی که قصهای منظم، لحن یکدست و خشونتی مهارشده میجویند، ممکن است با آن ارتباط نگیرند؛ اما برای تماشاگرانی که از ترکیبهای عجیب، طنز تلخ و شخصیتهای پرتناقض لذت میبرند، «HAPPY!» میتواند اثری بهیادماندنی و سرگرمکننده باشد.
جذابیتش نه در بینقصبودن، بلکه در جسارت آمیختن دو جهان ناسازگار نهفته است.
« در عین حال، روایت گاه پراکنده میشود، خشونت میتواند افراطی و آزارنده باشد و بعضی صحنهها ریتم را کند میکنند. »



ثبت دیدگاه