نقد و بررسی
نقد هانیبال (Hannibal) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان زیبایی و هراس «Hannibal» از همان آغاز نشان میدهد که قرار نیست صرفاً روایتی جنایی دربارهٔ یافتن قاتلان زنجیرهای باشد. سریال ساختهٔ برایان فولر، ژانر پلیسی را به قلمرویی کابوسوار و شاعرانه میبرد؛ جایی که بدن، ذهن و هنر در قابهایی خیرهکننده به هم میرسند و زیبایی، بهجای آنکه هراس را خنثی کند، آن را تشدید میکند.
داستان با ویل گراهام آغاز میشود؛ مأمور افبیآیای که قدرت همدلی خارقالعادهاش به او امکان میدهد منطق و احساسات مجرمان را از درون بازسازی کند. جک کرافورد او را برای مشاوره نزد دکتر هانیبال لکتر میفرستد؛ روانپزشکی فرهیخته که آشنایی با ذهن جنایتکاران برایش تنها امری حرفهای نیست.
همین همراهی، محور رابطهای میشود که اعتماد، کنجکاوی و تهدید را درهم میآمیزد. ویل گراهام؛ همدلی بهمثابه زخم توانایی ویل در ورود ذهنی به جایگاه قاتلان، در روایتهای معمولی میتوانست صرفاً ابزار حل معما باشد؛ اما اینجا بهای روانی آن در مرکز توجه قرار میگیرد. ویل فقط سرنخها را کنار هم نمیگذارد، بلکه در تخیل خود به بازسازی خشونت نزدیک میشود و مرز میان مشاهدهگر و موضوع مشاهده را از دست میدهد.
این استعداد او را برای افبیآی ارزشمند میکند، اما همزمان به نیرویی فرساینده بدل میشود که آرامش و اطمینانش را تهدید میکند. هیو دنسی این شکنندگی را با بازیای پرجزئیات منتقل میکند. ویل او شخصیتی نیست که پریشانیاش را با نمایشهای بزرگ و پیوسته آشکار کند؛ خستگی در نگاه، مکثها و تردیدهایش رسوب میکند.
« همین همراهی، محور رابطهای میشود که اعتماد، کنجکاوی و تهدید را درهم میآمیزد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی دنسی به تماشاگر اجازه میدهد نه فقط از توانایی ویل شگفتزده شود، بلکه سنگینی آن را نیز حس کند. بخش مهمی از کشش سریال از این پرسش میآید که آیا همدلی میتواند انسان را به شناخت دیگری برساند، بیآنکه خود او را دگرگون کند. هانیبال لکتر؛ ادب بهمثابه نقاب مدس میکلسن تصویری از هانیبال میسازد که با هیاهو و خشونت آشکار تعریف نمیشود.
او آرام، خوشپوش و مؤدب است؛ رفتارش آدابی سنجیده دارد و گفتارش اغلب چون دعوتی برای تأمل به گوش میرسد. اما همین خویشتنداری، سرچشمهٔ تهدید است: تماشاگر در هر سکوت و لبخند احتمال معنایی پنهان را احساس میکند. میکلسن شخصیت را به هیولایی تکبعدی تقلیل نمیدهد؛ هانیبال او زیبایی و فرهنگ را میشناسد، از گفتوگو لذت میبرد و در عین حال دیگران را با دقتی سرد میسنجد.
قدرت این بازی در آن است که خطر را بیشتر از راه کنترل و ابهام منتقل میکند تا نمایش مستقیم. هانیبال در جمع میتواند حضوری دلپذیر و اطمینانبخش داشته باشد؛ همین ظاهرِ متمدن، تضاد میان تمدن و توحش را به یکی از مضمونهای اصلی سریال بدل میکند. او فقط دشمنی در تعقیبوگریز نیست، بلکه نیرویی است که برداشت شخصیتها از اخلاق، اراده و هویت را به پرسش میکشد.
رابطهای در مرز اعتماد و دستکاری رابطهٔ ویل و هانیبال قلب تپندهٔ سریال است. گفتوگوهای آنان همزمان صمیمی و ناآرامکنندهاند: هر یک به دیگری نزدیک میشود، اما نزدیکی هیچگاه به معنای امنیت نیست. در این پیوند، فهمیدهشدن میتواند تسکینبخش باشد و در عین حال راهی برای نفوذ و اثرگذاری.
« بازی دنسی به تماشاگر اجازه میدهد نه فقط از توانایی ویل شگفتزده شود، بلکه سنگینی آن را نیز حس کند. »
شخصیتها و اجرا
هانیبال مجذوب ذهن ویل است؛ ویل نیز با انسانی روبهروست که بهظاهر میتواند دشواری تجربههایش را دریابد. از همینجا صمیمیت، به سطحی از خطر میرسد که در آن مرز میان همراهی و دستکاری مدام جابهجا میشود. سریال بهجای آنکه همهچیز را با توضیحهای صریح روشن کند، بر نگاهها، مکثها و گفتوگوهای چندلایه تکیه دارد.
این انتخاب به رابطه عمق میبخشد، ولی ممکن است برای مخاطبی که انتظار پیشروی سریع و توضیح روشن دارد، کند یا مبهم جلوه کند. تعلیق اصلی همیشه این نیست که پرونده چگونه حل میشود؛ گاه مهمتر آن است که هر شخصیت از نزدیکی با دیگری چه چیزی میگیرد و چه چیزی را از دست میدهد. زیباییشناسی کابوس بزرگترین امتیاز «Hannibal» را باید در زبان بصریاش جستوجو کرد.
رنگهای سرد، نورپردازی حسابشده و قاببندیهای دقیق، جهانی میسازند که هم دلانگیز است و هم ناآرامکننده. صحنههای جرم اغلب چنان طراحی میشوند که گویی با اثری هنری روبهروییم؛ اما این زیبایی، خشونت را بیخطر یا پذیرفتنی نمیکند. برعکس، فاصلهٔ میان شکل آراستهٔ تصویر و محتوای هولناک آن، احساس ناخوشایندی به وجود میآورد.
سریال از تماشاگر میخواهد به زیبایی تصویر خیره شود و همزمان از معنای آن روی برنگرداند. تصویرپردازی ذهنی ویل نیز در همین جهان بصری جای میگیرد. بازسازیهای او از صحنههای جنایت همیشه گزارشی واقعگرا نیستند؛ گاهی بیشتر به تجربهای ذهنی و شاعرانه شباهت دارند. این سبک، نگاه ویل را از نگاه سایر شخصیتها جدا میکند و تماشاگر را به تجربهٔ آشفتهٔ او نزدیک میسازد.
« هانیبال مجذوب ذهن ویل است؛ ویل نیز با انسانی روبهروست که بهظاهر میتواند دشواری تجربههایش را دریابد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی و طراحی صدا نیز این اثر را تقویت میکنند و فضایی میآفرینند که در آن سکوت بهاندازهٔ صدا نگرانکننده است. بااینهمه، همین زبان بصری گاهی بر روایت چیره میشود. بعضی تصویرها و استعارهها چنان برجستهاند که پیشبرد پرونده یا منطق درونی ماجرا در مرتبهٔ دوم قرار میگیرد. برای برخی مخاطبان، این غلبه نقصی جدی است؛ برای برخی دیگر، بخشی از هویت و جسارت هنری سریال.
پروندهها، ریتم و خشونت پروندههای جنایی به سریال امکان میدهند هر بار به شکل تازهای ذهن قاتلان و شیوههای گوناگون خشونت را بررسی کند. آنها صرفاً معماهایی جدا از شخصیتها نیستند؛ اغلب بازتابی از دغدغههای اصلی داستاناند: هویت، قدرت، بدن و آنچه انسان را به آفرینش یا ویرانی سوق میدهد.
بااینحال، همهٔ پروندهها به یک اندازه باورپذیر یا منسجم نیستند. گاهی طراحی آنها چنان نمایشی و پیچیده میشود که حس واقعگرایی جای خود را به منطق کابوس میدهد. اگر انتظار یک درام پلیسی متعارف با معماهایی کاملاً واقعنما وجود داشته باشد، این فاصله ممکن است آزاردهنده باشد. ریتم نیز آرام و تأملگراست.
مکثهای طولانی، گفتوگوهای فلسفی و فرصتدادن به تصویرها برای اثرگذاری، به ساختن فضا کمک میکنند؛ در عین حال، ممکن است حوصلهٔ تماشاگرانی را که به روایتی پرشتاب عادت دارند به آزمون بگذارند. خشونت سریال نیز صریح و گاه دلخراش است. این نمایش برای همه مناسب نیست، حتی اگر در خدمت ساختن فضای داستان باشد.
« بااینهمه، همین زبان بصری گاهی بر روایت چیره میشود. »
قوتها و کاستیها
«Hannibal» از تماشاگر انتظار دارد با تصاویر ناخوشایند روبهرو شود، نه آنکه تنها از دور دربارهٔ آنها بشنود. گروه بازیگران و جهان مکمل در کنار دو بازیگر اصلی، بازیگران مکمل به جهان سریال بافتی گستردهتر میدهند. لارنس فیشبرن، جک کرافورد را به مدیری بدل میکند که میان وظیفهٔ حرفهای و فشارهای شخصی گرفتار است؛ حضور او وزن نهادی و انسانی داستان را حفظ میکند.
کارولین داورنَس نیز آلنـا بلوم را با ظرافتی همراه میسازد که در برابر فضای سرد و آشفتهٔ سریال، صدایی متعادلتر ایجاد میکند. جیلین اندرسون در نقش بدیلیا دو موریه، با خویشتنداری و ابهامی سنجیده، به مجموعه لایهای دیگر از راز میافزاید. با این حال، سریال همواره به یک اندازه به همهٔ شخصیتها نمیپردازد.
در مقاطعی، برخی چهرههای مکمل بیشتر در خدمت پیشبرد پیرنگ قرار میگیرند تا آنکه فرصتی کامل برای رشد پیدا کنند. این نابرابری، در مجموعهای که بخش عمدهٔ جذابیتش از پیچیدگی روانی شخصیتها میآید، محسوس است؛ اما بازیهای نیرومند و جهان منسجم اثر، معمولاً مانع از آن میشوند که این کاستی مرکز توجه بماند.
جمعبندی «Hannibal» بازآفرینی نامتعارفی از داستانی آشناست: سریالی که جنایت را بهانهای برای کاوش در روان، زیبایی و مناسبات قدرت میکند. نقطهٔ قوت اصلی آن، پیوند میان بازیهای دقیق هیو دنسی و مدس میکلسن و زبان بصری جسورانهای است که هر صحنه را به تجربهای حسی بدل میسازد. رابطهٔ ویل و هانیبال نیز به آن نیرویی میدهد که از حل پروندهها فراتر میرود و پرسشهایی دربارهٔ همدلی، اعتماد و آسیبپذیری مطرح میکند.
« Hannibal» از تماشاگر انتظار دارد با تصاویر ناخوشایند روبهرو شود، نه آنکه تنها از دور دربارهٔ آنها بشنود. »
جمعبندی
در برابر این قوتها، ریتم کند، پروندههای گاه بیشازحد نمایشی و خشونت گرافیکی قرار دارند. افزون بر آن، گاهی تصویرپردازی شاعرانه چنان برجسته میشود که انسجام روایی را تحت فشار میگذارد. با وجود این، همین افراط در سبکپردازی بخشی از امضای مجموعه است. «Hannibal» برای تماشاگر مشتاق تعلیق پرشتاب و واقعگرایی پلیسی ساخته نشده؛ اما برای کسی که آمادگی ورود به کابوسی زیبا، غریب و روانشناختی را دارد، اثری ماندگار و بهیادماندنی است.
« در برابر این قوتها، ریتم کند، پروندههای گاه بیشازحد نمایشی و خشونت گرافیکی قرار دارند. »



ثبت دیدگاه