نقد و بررسی
نقد کلبه هورنر (Hampstead) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای آشنا، با جرقهای انسانی «Hampstead» از برخورد دو جهان آغاز میکند: امیلی والترز، بیوهای آمریکایی که در محلهای مرفه در لندن زندگی میکند، و دونالد هورنر، مردی گوشهگیر که سالها در کلبهای فرسوده کنار فضای سبز همپستد روزگار گذرانده است. هنگامی که خطر بیرونراندن دونالد از خانهاش جدی میشود، امیلی به دفاع از او برمیخیزد و رابطهای میان این دو شکل میگیرد.
این طرح، هم ظرفیت یک داستان عاشقانه را دارد و هم میتواند به روایتی دربارهٔ حقِ سرپناه، مالکیت و تفاوت طبقاتی بدل شود. فیلم اما بیش از آنکه یکی از این مسیرها را با ژرفا دنبال کند، میان آنها در رفتوآمد است. پشت ماجرای دونالد، الهامهایی از زندگی واقعی مردی به نام هری هالووز قرار دارد که در همپستد هیث برای خود سرپناهی ساخت و برای بهرسمیتشناختهشدن حقش بر زمین مبارزه کرد.
فیلم این پیشزمینه را به داستانی رمانتیک و خوشحالوهوا تبدیل میکند؛ انتخابی که به قصه جذابیت عمومی میبخشد، اما در عوض بخشی از دشواری و پیچیدگی موضوع اصلی را نرم و ساده میکند. همپستد؛ منظرهای دلنشین، تضادی کمجان فضای همپستد از امتیازهای آشکار فیلم است. خیابانهای آرام، درختان و چشماندازهای سبز، خانههای قدیمی و سکون محله، تصویری دلپذیر از لندن میسازند؛ شهری که در اینجا نه با شتاب و ازدحام، بلکه با مکث و خلوت شناخته میشود.
« فیلم اما بیش از آنکه یکی از این مسیرها را با ژرفا دنبال کند، میان آنها در رفتوآمد است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این فضا با شیوهٔ زندگی دونالد همخوانی دارد: او در دل شهری بزرگ، نوعی استقلال و فاصله از قواعد متعارف را برای خود فراهم کرده است. تقابل میان آپارتمان گرانقیمت امیلی و کلبهٔ دونالد میتوانست به یکی از محورهای اصلی فیلم بدل شود: دو شکل متفاوت از ناامنی، دو تصور متفاوت از خانه و دو نفر که هر کدام به نحوی جایگاه خود را در زندگی از دست دادهاند.
بااینحال، فیلم بیشتر از منظره و تضاد ظاهری بهره میگیرد تا از پیامدهای اجتماعی آن. سازندگان در مقام نیروی تهدیدکننده حضور دارند، اما انگیزهها و مناسباتی که مسئلهٔ خانه را به موضوعی واقعی و چندوجهی تبدیل میکنند، چندان بسط نمییابند. در نتیجه، کشمکش زمین و سرپناه بیشتر زمینهای برای پیشبرد رومنس است تا موضوعی که مستقلاً وزن دراماتیک داشته باشد.
امیلی و دونالد؛ جذابیت بازیگران، نه الزاماً رابطه بخش بزرگی از لطف فیلم بر دوش دایان کیتن و برندن گلیسون است. کیتن، امیلی را با سرزندگی و کمی دستپاچگی بازی میکند؛ زنی که میخواهد دوباره برای زندگی خود معنایی پیدا کند، اما هنوز دقیقاً نمیداند آن معنا چیست. گلیسون نیز به دونالد خشونتی خفیف و خشکی بیرونی میبخشد که در کنار لحظههای نرمتر شخصیت، او را از یک گوشهنشین کلیشهای کمی فراتر میبرد.
« بااینحال، فیلم بیشتر از منظره و تضاد ظاهری بهره میگیرد تا از پیامدهای اجتماعی آن. »
شخصیتها و اجرا
تفاوت انرژی این دو بازیگر، در صحنههای مشترک به فیلم جانی میدهد که گاه فیلمنامه بهتنهایی فراهم نمیکند. بااینهمه، جذابیت بازیها همیشه به باورپذیری پیوند عاطفی نمیانجامد. امیلی و دونالد از نظر خلقوخو و سبک زندگی فاصلهٔ زیادی دارند و فیلم انتظار دارد جاذبهای میانشان شکل بگیرد؛ اما برای تبدیل این تفاوت به صمیمیتی قانعکننده، زمان و ظرافت بیشتری لازم بود.
گاهی احساس میشود داستان بهجای آنکه رابطه را از دل کنشها و شناخت تدریجی بسازد، آن را از پیش پذیرفته و شخصیتها را به سویش هل میدهد. این مسئله بهویژه وقتی برجسته میشود که امیلی در زندگی دونالد مداخله میکند: نیت او همدلانه است، اما مرز میان کمککردن و تحمیل ارادهاش همیشه روشن نیست.
فیلمنامه؛ ایدهای بهتر از پرداخت آن فیلمنامه چند بذر جالب دارد: زنی که در میانسالی و پس از فقدان همسر به بازنگری زندگیاش نیاز پیدا کرده، مردی که بیرون از نظم معمول جامعه خانهای برای خود ساخته، و تهدیدی که میتواند هر دو را وادار به انتخاب کند. مشکل در این نیست که فیلم ایدهٔ تازهای ندارد؛ دشواری در آن است که ایدهها به اندازهٔ کافی به هم جوش نمیخورند.
« تفاوت انرژی این دو بازیگر، در صحنههای مشترک به فیلم جانی میدهد که گاه فیلمنامه بهتنهایی فراهم نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خط عاشقانه، ماجرای دفاع از خانه و مسائل زندگی شخصی امیلی هر کدام گاه جداگانه پیش میروند، بیآنکه همیشه نیروی مشترکی داشته باشند. بعضی رخدادها نیز بیش از آنکه نتیجهٔ طبیعی تصمیمهای شخصیتها باشند، راهحلی برای عبور از گرههای روایی به نظر میرسند. همین امر مسیر داستان را در بخشهایی قابلپیشبینی میکند و گاه از انسجام آن میکاهد.
تماشاگر معمولاً میتواند حدس بزند فیلم به سوی چه نوع فرجامی حرکت میکند، اما آنچه کمتر روشن است، چگونگی رسیدن شخصیتها به آن نقطه است. پایانبندی، حالوهوایی شیرین و دلگرمکننده دارد، ولی شیرینیِ فرجام بهتنهایی جای خالیِ پرداخت دقیقتر را پر نمیکند. ریتم و لحن؛ آرامش یا رخوت؟ «Hampstead» فیلمی پرشتاب یا پرحادثه نیست و آرامش آن بخشی از هویت اثر است.
این کندی گاهی به نفع فیلم عمل میکند: فرصت میدهد فضا را تماشا کنیم، به مکثهای میان شخصیتها توجه کنیم و از هیاهوی ملودرام فاصله بگیریم. برای بینندهای که به دنبال سرگرمی سبک و بیدردسر است، همین لحن نرم میتواند دلپذیر باشد؛ اثری که میشود در یک شب آرام تماشایش کرد، بیآنکه از مخاطب تمرکزی طاقتفرسا بخواهد.
« همین امر مسیر داستان را در بخشهایی قابلپیشبینی میکند و گاه از انسجام آن میکاهد. »
قوتها و کاستیها
اما آرامبودن با کشدارشدن یکی نیست. در برخی قسمتها، فیلم بیش از اندازه در موقعیتهایی میماند که تغییر چشمگیری در رابطه یا کشمکش ایجاد نمیکنند. ریتم، بهجای آنکه مکثی سنجیده باشد، گاهی به سکون نزدیک میشود. از سوی دیگر، جابهجایی میان لحن کمدی، عاشقانه و درام اجتماعی همیشه نرم و هماهنگ نیست؛ لحظهای فیلم از مخاطب میخواهد با مسئلهای جدی همدلی کند و لحظهای بعد، همان مسئله را در چارچوبی بسیار سبک و ساده قرار میدهد.
عاشقانهای دربارهٔ سن، تنهایی و امکان دوباره یکی از انتخابهای دوستداشتنی فیلم این است که مرکز رومنس را به شخصیتهایی میانسال و سالخورده میسپارد. در بسیاری از آثار عاشقانه، میل و آغاز دوباره به جوانی گره میخورد؛ اما اینجا تجربهٔ زیسته، فقدان و تنهایی بخشی از بافت رابطهاند. این انتخاب بهخودیخود ارزشمند است و حضور کیتن و گلیسون نیز به آن گرما میدهد.
فیلم یادآوری میکند که امکان دلبستگی و تغییر، با گذشت زمان از میان نمیرود. بااینحال، این ایدهٔ انسانی گاه زیر سایهٔ رفتارهای شتابزده و طرحهای آشنای داستانی قرار میگیرد. امیلی همیشه به اندازهای که لازم است پیچیده و خودآگاه نوشته نشده و ممکن است مداخلههایش برای برخی تماشاگران آزاردهنده باشد.
« در برخی قسمتها، فیلم بیش از اندازه در موقعیتهایی میماند که تغییر چشمگیری در رابطه یا کشمکش ایجاد نمیکنند. »
جمعبندی
دونالد نیز، هرچند حضور گیراتری دارد، بیشتر از آنکه به شخصیتی با گذشته و خواستههای کاملاً گشوده بدل شود، در هیئت مردی مستقل و رازآلود باقی میماند. بنابراین، فیلم در ترسیم تنهایی موفقتر از واکاوی کامل دو انسانی است که قرار است از آن فاصله بگیرند. جمعبندی «Hampstead» اثری خوشمنظره و کمتنش است که جذابیت اصلیاش را از بازیهای دلنشین دایان کیتن و برندن گلیسون، فضای آرام همپستد و ایدهٔ عاشقانهای دربارهٔ آغاز دوباره میگیرد.
فیلم میتواند برای شبی که تماشاگر خواهان روایتی سبک، گرم و بیتکلف است، انتخابی مناسب باشد و پایان شیرینش نیز با همین نیت سازگار است. در سوی دیگر، قصه از تازگی و پرداخت محکم بیبهره نیست، اما ایدههایش را به اندازهٔ ظرفیتشان نمیپروراند؛ رابطه گاه بهزور پیش میرود، کشمکش اجتماعی ساده میشود و ریتم در بخشهایی از حرکت بازمیماند.
حاصل، فیلمی دوستداشتنی اما نه چندان ماندگار است: اثری که گرمایش بیشتر از بازیگران میآید تا از فیلمنامه، و دلپذیریاش بیش از آنکه حاصل غافلگیری باشد، از لحن نرم و پایان امیدوارکنندهاش سرچشمه میگیرد.
« بنابراین، فیلم در ترسیم تنهایی موفقتر از واکاوی کامل دو انسانی است که قرار است از آن فاصله بگیرند. »



ثبت دیدگاه