نقد و بررسی
نقد هالووین ۵: انتقام مایکل مایرز (Halloween 5: The Revenge of Michael Myers) | 1989
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به هادونفیلد «Halloween 5: The Revenge of Michael Myers» ادامهای مستقیم بر قسمت پیشین مجموعه است؛ فیلمی که بار دیگر مایکل مایرز را به هادونفیلد بازمیگرداند و محور تعقیبوگریزهایش را بر جیمی، خواهرزادهٔ جوان او، میگذارد. جیمی پس از تجربهای هولناک در آسایشگاه بستری است و دیگر کودکی نیست که بتواند خطر را با فاصله تماشا کند: ترس و خشونت گذشته در وجودش رسوب کردهاند و پیوندی نامتعارف با مایکل، او را به گیرندهای ناخواسته برای تهدید تبدیل میکند.
فیلم از همان آغاز با انتخابی بحثبرانگیز روبهروست: بهجای آنکه پایان قسمت چهارم را نقطهٔ عزیمت تازهای قرار دهد، بخشهایی از آن را دوباره به نمایش میگذارد و مسیر وقایع را به شکلی پیش میبرد که برای بسیاری از مخاطبان، بیشتر به ترمیمی اضطراری میماند تا ادامهای سنجیده. این تصمیم از اعتماد تماشاگر به پیوستگی روایت میکاهد.
با این همه، فیلم میکوشد از دل همین بازگشت، داستانی بسازد که نه فقط بر زندهماندن قاتل، بلکه بر اثر ماندگار خشونت بر قربانیان تکیه دارد. جیمی؛ ترس در سکوت مهمترین دستاورد احساسی فیلم، بازی دنیل هریس در نقش جیمی است. او هراس شخصیت را به واکنشهای بزرگ و آشکار محدود نمیکند؛ بخش مهمی از تأثیر بازیاش در نگاههای مضطرب، مکثها و تلاش برای برقراری ارتباط در وضعیتی است که زبان از کار افتاده است.
سکوت جیمی صرفاً ویژگیای داستانی نیست، بلکه صورت بیرونیِ درماندگی و آسیبی است که هنوز مجال التیام نیافته. هریس با ظرافت نشان میدهد کودکی که از گفتن ناتوان است، همچنان میتواند بسیار ببیند، بفهمد و از خطر آگاه شود. با این حال، فیلمنامه همیشه به این ظرفیت وفادار نمیماند. جیمی در بخشهایی از فیلم حضوری کمرنگتر از آن دارد که جایگاه مرکزیاش اقتضا میکند.
« این تصمیم از اعتماد تماشاگر به پیوستگی روایت میکاهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سکوت او میتوانست به زبان سینمایی پویاتری بدل شود؛ مثلاً از راه تصمیمهایی که از مشاهده و هوش او برمیآیند. اما فیلم گاه او را بیش از اندازه به موضوع مراقبت دیگران یا وسیلهای برای دریافت نشانههای خطر تبدیل میکند. در نتیجه، تضادی شکل میگیرد میان توانایی بازیگر در انتقال درونیات جیمی و محدودیتی که روایت بر کنشگری او تحمیل میکند.
پیوند هراسانگیز و منطق داستان پیوند ذهنی جیمی و مایکل یکی از ایدههای اصلی فیلم است. این ارتباط، خطر را از تعقیب فیزیکی فراتر میبرد: جیمی گاه پیش از آنکه دیگران از تهدید آگاه شوند، حضور آن را حس میکند. از حیث تعلیق، این ایده فرصتهای مؤثری فراهم میآورد؛ تماشاگر میداند که نشانهای در راه است، اما شخصیتهای پیرامون جیمی ممکن است آن را جدی نگیرند.
فاصله میان آگاهی او و بیاعتنایی دیگران، سرچشمهٔ اضطرابی قابلتوجه است. مشکل آنجاست که فیلم دربارهٔ قواعد این پیوند انسجام کافی ندارد. گاهی ارتباط ذهنی همچون نیرویی رازآمیز و تکاندهنده عمل میکند و گاهی بیشتر وسیلهای برای پیشبرد صحنهها به نظر میرسد. رابطهٔ خویشاوندی نیز بهتنهایی توضیح کاملی برای این نیروی فراطبیعی فراهم نمیکند؛ فیلم بیشتر به تأثیرهای آن علاقه دارد تا روشنکردن ماهیتش.
این ابهام میتوانست بخشی از رازآلودگی اثر باشد، اما چون زمینهچینی و پیامدهای آن پیوسته و دقیق نیست، ایده گاه ناتمام جلوه میکند. لوومیس و چهرهٔ خطر دکتر لوومیس، با بازی دونالد پلینس، در این فیلم حضوری پرتنشتر از همیشه دارد. او دیگر تنها پزشک یا تعقیبکنندهای مصمم نیست؛ مردی است که سالها مواجهه با مایکل، داوری و رفتارش را دگرگون کرده است.
« سکوت او میتوانست به زبان سینمایی پویاتری بدل شود؛ مثلاً از راه تصمیمهایی که از مشاهده و هوش او برمیآیند. »
شخصیتها و اجرا
پلینس به این شخصیت نوعی اضطراب خشمآلود میبخشد و هر بار که وارد صحنه میشود، انگار نیرویی عصبی و مهارنشدنی با خود میآورد. همین شدت، گاه سرگرمکننده و حتی اثرگذار است، اما گاهی مرز میان نگرانی قابلدرک و رفتار افراطی را محو میکند. در برابر او، مایکل مایرز همچنان بهواسطهٔ سکون و کمگویی تهدیدآمیز است؛ اما طراحی ظاهریاش در این قسمت چندان موفق نیست.
نقابِ گشاد و ناهماهنگ، بهجای آنکه هیبت چهرهای بیهویت را تقویت کند، توجه را به خودِ وسیله جلب میکند. مایکل زمانی بیشترین اثر را دارد که بدن و نقابش به حضوری یکپارچه و تقریباً بیچهره بدل شوند؛ هر نشانهٔ آشکار از ناهماهنگی طراحی، این وهم را مختل میکند. بعضی لحظههای رفتاری او نیز از باورپذیری میکاهند و ناخواسته فاصلهای میان تهدید روی پرده و واکنش تماشاگر میسازند.
فضا، تصویر و موسیقی در سوی دیگر، فیلم در ساختن فضای پاییزی و بازآفرینی حالوهوای هالووین دستاوردهایی دارد. هادونفیلد همچنان شهری آرام است که زیر سطح روزمرگیاش اضطرابی پنهان جریان دارد. تزیینات فصل، خیابانهای نیمهخلوت و خانههایی که بهظاهر امناند، به فیلم امکان میدهند تضاد میان جشن و خطر را حفظ کند.
دلهره از همین برخورد زاده میشود: شبِ جشن باید زمان بازی و بیخیالی باشد، اما در جهان فیلم، هر گوشه میتواند به صحنهٔ تهدید بدل شود. موسیقی آلن هاوورث نیز در تداوم سنت صوتی مجموعه نقش مهمی دارد. ضربآهنگهای آشنا و تأکید بر سکوتهای پیش از واقعه، فضا را به سمت انتظار و تشویش سوق میدهند.
« همین شدت، گاه سرگرمکننده و حتی اثرگذار است، اما گاهی مرز میان نگرانی قابلدرک و رفتار افراطی را محو میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی همیشه برای پنهانکردن کمبودهای روایی به کار نمیرود؛ در لحظات موفق، خودش بخشی از زبان تعلیق است و به تصویر فرصت میدهد تهدید را آهسته آشکار کند. کارگردانی دومینیک اوتنن-ژیرار نیز نسبت به سادگی سرد و کمینهگرایانهٔ قسمت نخست، گرایشی نمایشیتر و گاه گوتیکتر دارد؛ انتخابی که به فیلم رنگوبویی مستقل میدهد، هرچند همیشه با منطق خام و زمینی مجموعه هماهنگ نمیشود.
ریتم، شخصیتها و لغزشهای فیلمنامه ضعف اصلی فیلم در نیمهٔ دوم بیش از هر جا در تصمیمهای شخصیتها آشکار میشود. برخی انتخابها نه از شناخت روشن شخصیتها، بلکه از نیاز فیلمنامه به رساندن آنها به موقعیتی خطرناک ناشی میشوند. این مسئله در ژانر اسلشر تازگی ندارد، اما وقتی تکرار شود، تعلیق را از دل نگرانی واقعی بیرون میآورد و به انتظار برای اشتباه بعدی بدل میکند.
تماشاگر بهجای آنکه صرفاً بپرسد چه بر سر شخصیتها خواهد آمد، ممکن است از خود بپرسد چرا آنها چنین تصمیمی گرفتهاند. ریتم نیز یکدست نیست. بخشهایی از فیلم با انتظار، تعقیب و نشانههای پراکندهٔ خطر پیش میروند، اما میان این لحظات، صحنههایی هست که شخصیتپردازی یا پیشرفت داستانی چندانی ندارند.
گروهی از شخصیتهای فرعی بیشتر برای ایجاد موقعیتهای بعدی حضور دارند تا آنکه زندگی یا انگیزهای مستقل پیدا کنند. از همین رو، خطرِ مایکل بهتنهایی همیشه برای حفظ کشش کافی نیست. فیلم بهویژه هنگامی موفق است که بر جیمی، لوومیس و فضای هادونفیلد تمرکز میکند؛ هنگامی کماثرتر میشود که به مجموعهای از واکنشها و تصمیمهای کماقناع فرو میغلتد.
« ریتم، شخصیتها و لغزشهای فیلمنامه ضعف اصلی فیلم در نیمهٔ دوم بیش از هر جا در تصمیمهای شخصیتها آشکار میشود. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «Halloween 5» اثری ناهموار است که میان چند جهت متفاوت سرگردان میماند: میخواهد دنبالهای بر قسمت پیشین باشد، بر آسیب روانی جیمی تمرکز کند، پیوندی فراطبیعی را بپروراند و همزمان قواعد آشنای اسلشر را حفظ کند. حاصل، فیلمی است با ایدههایی که گاه تعلیقآفریناند، اما پرداخت یکسانی نمییابند.
بازی دنیل هریس و حضور پرانرژی دونالد پلینس، در کنار فضای پاییزی و موسیقی دلهرهآور، نقاط اتکای مهم آن هستند؛ در مقابل، دستکاری آغازین در پیوستگی داستان، کمرنگشدن جیمی و تصمیمهای ناموجه شخصیتها از قدرت اثر میکاهند. تماشای فیلم برای دوستداران مجموعه میتواند تجربهای جذاب و حتی سرگرمکننده باشد، بهخصوص اگر از آن انتظار نداشته باشند که همهٔ ایدههایش را با ظرافتی کامل به نتیجه برساند.
این قسمت بیشتر از آنکه نمونهای استوار از ترس حسابشده باشد، روایتی آشفته اما پرانرژی است که در بهترین لحظاتش از آسیبپذیری یک کودک و حضوری بیامان برای ساختن اضطراب بهره میگیرد؛ و در ضعیفترین لحظاتش، همان اضطراب را با منطق سست و انتخابهای تصنعی هدر میدهد.
« حاصل، فیلمی است با ایدههایی که گاه تعلیقآفریناند، اما پرداخت یکسانی نمییابند. »
ثبت دیدگاه