نقد و بررسی
نقد Half a Chance | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
داستانی میان پیوند خانوادگی و تعقیبوگریز «Half a Chance» ساختهٔ پاتریس لوکنت، ماجرای آلیس توماسو را با دو مسیر روایی بههم میدوزد: جستوجوی او برای یافتن پدری که هرگز نشناخته، و ماجرای پرشتاب تعقیبوگریزی که با دزدیدهشدن خودرویی متعلق به مافیای روسیه آغاز میشود. آلیس پس از آزادی از زندان سراغ لئو و ژولین میرود؛ دو مردی که هر یک ممکن است پدر او باشند.
اما پیش از آنکه پرسش خانوادگی به پاسخی برسد، هر سه درگیر ماجراهایی میشوند که به سلاح، پول و خلافکاران گره خورده است. این ترکیب، از همان ابتدا وعدهٔ فیلمی میدهد که قرار نیست در یک ژانر محصور بماند. اثر میخواهد هم کمدی ماجراجویانه باشد، هم فیلمی دربارهٔ پدری و هویت، و هم ادای احترامی به دو ستارهٔ نامدار سینمای فرانسه.
حاصل، فیلمی پرتحرک و خوشتماشا است که گاهی از انرژی بازیگرانش نیرو میگیرد و گاهی زیر بار عناصر داستانی پراکنده و اغراقشده از نفس میافتد. مثلثی که موتور اصلی فیلم است بزرگترین سرمایهٔ فیلم، رابطهٔ میان آلیس، لئو و ژولین است. حضور ژانپل بلموندو و آلن دلون در کنار ونسا پارادی فقط تکیه بر شهرت بازیگران نیست؛ تضاد میان دو مرد، یکی پرتحرکتر و بازیگوشتر و دیگری خویشتندارتر و مرموزتر، به صحنهها کشش میدهد.
فیلم از این تفاوت برای ساختن شوخی، رقابت و اصطکاک استفاده میکند، بیآنکه لازم باشد رابطهٔ آنها را بیش از حد توضیح دهد. پارادی نیز در جایگاهی صرفاً منفعل قرار نمیگیرد. آلیس، با گذشتهای دشوار و سرزندگی خاص خود، عامل حرکت داستان است؛ اوست که این دو مرد را وارد سفری میکند که پیش از آن برایشان ضرورتی نداشته است.
« آلیس پس از آزادی از زندان سراغ لئو و ژولین میرود؛ دو مردی که هر یک ممکن است پدر او باشند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت مثلث در این است که پرسش از پدری، بهجای آنکه تنها معمایی برای حلکردن باشد، فرصتی برای شکلگیری نوعی خانوادهٔ نامتعارف فراهم میآورد. البته فیلم این امکان عاطفی را بیشتر در قالب سرگرمی و طنازی پی میگیرد تا کاوشی عمیق در زخمهای گذشته. بازیگران؛ نیرویی فراتر از فیلمنامه بلموندو و دلون با حضورشان به فیلم وزن و خاطره میبخشند.
تماشای کنارهمآمدن این دو، خود بخشی از لذت اثر است: هرکدام با منش و زبان بدنی متفاوتی وارد قاب میشود و صحنه را به شیوهٔ خاص خود شکل میدهد. فیلم از این سابقهٔ ستارهبودن آگاه است و بهجای پنهانکردنش، آن را به یکی از منابع جذابیت بدل میکند. نتیجه در بهترین لحظهها نوعی بازیگوشی خودآگاه است؛ گویی فیلم از تماشاگر میخواهد نهفقط ماجرا، بلکه حضور این دو چهره در کنار هم را نیز تماشا کند.
ونسا پارادی نیز مرکز عاطفی داستان را در اختیار دارد. آلیس باید میان آسیبپذیری و جسارت تعادل برقرار کند و پارادی به نقش حالوهوایی زنده میدهد. بازیگران فرعی نیز در مجموع به فضای پرجنبوجوش فیلم کمک میکنند، هرچند فرصت چندانی برای شکلدادن به شخصیتهایی مستقل و بهیادماندنی نمییابند.
در واقع، هرگاه فیلمنامه از مسیر اصلی خود منحرف میشود، انرژی بازیگران است که دوباره توجه را به صحنه بازمیگرداند. ریتم ماجراجویی و لذت تماشای بیتکلف «Half a Chance» بیش از هر چیز بر حرکت تکیه دارد. تعقیب، گریز، مواجهه با خلافکاران و جابهجایی سریع میان موقعیتها، فیلم را به تجربهای سبک و پرجنبوجوش تبدیل میکند.
« البته فیلم این امکان عاطفی را بیشتر در قالب سرگرمی و طنازی پی میگیرد تا کاوشی عمیق در زخمهای گذشته. »
شخصیتها و اجرا
اثر چندان به واقعنمایی سختگیرانه پایبند نیست و از تماشاگر انتظار دارد منطق اغراقآمیزش را بپذیرد؛ در عوض، وعدهٔ سرگرمی و لحظههای پرتحرک میدهد. این رویکرد در بخشهایی جواب میدهد، بهویژه وقتی شوخی و کنش در خدمت رابطهٔ میان شخصیتهای اصلی قرار میگیرند. بااینحال، ریتم تند همیشه به معنای انسجام نیست.
فیلم گاه از یک موقعیت به موقعیت دیگر میپرد، بیآنکه گذار میان آنها بهاندازهٔ کافی طبیعی یا سنجیده باشد. تدوین ناهماهنگ و گسسته، این مشکل را تشدید میکند: بعضی صحنهها پیش از آنکه به نقطهٔ مؤثر خود برسند قطع میشوند و برخی انتقالها احساس پیوستگی روایی را کمرنگ میسازند. به این ترتیب، سرعتی که میتوانست سرچشمهٔ هیجان باشد، گاهی به شتابزدگی بدل میشود.
مافیای روسیه و مرز باورپذیری داستانِ خودروی دزدیدهشده و محمولهای که گروهی از تبهکاران برای بازپسگیریاش دست به تعقیب میزنند، زمینهٔ اصلی ماجراجویی را فراهم میکند. اما این خط داستانی از نظر لحن و منطق، همیشه با قصهٔ خانوادگی آلیس همخوان نیست. تهدیدها و خشونت گاه چنان اغراقآمیزند که از فضای کمدی ـ ماجراجویانه بیرون میزنند، بیآنکه به تعلیقی جدی و باورپذیر تبدیل شوند.
خلافکاران بیشتر ابزار پیشبردن حادثهاند تا شخصیتهایی با انگیزه و حضور دراماتیک روشن. در نتیجه، خطرِ داستانی گاهی واقعی به نظر نمیرسد؛ نه از آن رو که فیلم باید حتماً واقعگرا باشد، بلکه چون اغراق آن پیوسته و قاعدهمند نیست. اثر میان شوخی سبک، خشونت نمایشی و لحظههای عاطفی رفتوآمد میکند، اما همیشه نمیتواند این لحنها را در یک جهان واحد جمع کند.
« این رویکرد در بخشهایی جواب میدهد، بهویژه وقتی شوخی و کنش در خدمت رابطهٔ میان شخصیتهای اصلی قرار میگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین نوسان، از قدرت تعلیق میکاهد و گاه باعث میشود تعقیبوگریزها بیش از آنکه هیجانانگیز باشند، شلوغ و تصنعی جلوه کنند. خردهپیرنگ پلیسی و پراکندگی روایت یکی از نقاط ضعف مهم فیلم، خردهپیرنگ پلیسی آن است؛ خطی که بهجای آنکه لایهای تازه به ماجرا بیفزاید یا شخصیتها را پیچیدهتر کند، بیشتر احساس انحراف ایجاد میکند.
وقتی داستان از رابطهٔ آلیس با لئو و ژولین فاصله میگیرد، فیلم بخشی از نیروی عاطفی و کمدی خود را از دست میدهد. این گسست، بهخصوص در اثری که از ابتدا با یک پرسش شخصی و روشن آغاز شده، محسوس است: مخاطب میخواهد بداند این سه نفر چگونه به هم نزدیک میشوند، اما روایت گاهی توجهش را به مسیرهایی فرعی میکشاند که پیوند محکمی با هستهٔ عاطفی ندارند.
مشکل، صرفاً وجود چند خط داستانی نیست؛ فیلم میتوانست با کنارهمگذاشتن آنها تعلیق بسازد. دشواری در این است که خردهپیرنگ پلیسی به تحول روابط اصلی خدمت نمیکند و در نتیجه، زمان و تمرکز فیلم را پراکنده میسازد. این پراکندگی در کنار تدوین گسسته، انسجام کلی را کاهش میدهد و اجازه نمیدهد بخشهای عاطفی و حادثهای بهخوبی یکدیگر را تقویت کنند.
لحن و مضمون: پدران، خاطره و ستارهبودن در زیر لایهٔ ماجراجویی، فیلم پرسشی ساده اما دلنشین دارد: پدرشدن فقط به پیوند زیستی وابسته است یا در رفتار و مسئولیتپذیری نیز شکل میگیرد؟ آلیس در جستوجوی پاسخ به گذشتهٔ مادرش است، اما آنچه میان او و دو مرد پدید میآید، از معمای تبار فراتر میرود.
« وقتی داستان از رابطهٔ آلیس با لئو و ژولین فاصله میگیرد، فیلم بخشی از نیروی عاطفی و کمدی خود را از دست میدهد. »
قوتها و کاستیها
فیلم در بهترین لحظههایش به جای تأکید بر پاسخ قطعی، بر امکان نزدیکی و حمایت میان آدمهایی تکیه میکند که پیشتر غریبه بودهاند. بااینحال، این مضمون بهندرت فرصت مییابد عمقی مستقل پیدا کند. لحن سبک و حرکت دائمی روایت، اجازه نمیدهد اندوه و ابهامِ نهفته در گذشتهٔ آلیس چندان بسط یابد.
همزمان، حضور بلموندو و دلون به فیلم کیفیتی خودارجاع میدهد: اهمیت دو مرد فقط از نقشهایشان نمیآید، بلکه از جایگاه ستارهای و خاطرهٔ سینماییشان نیز سرچشمه میگیرد. این وجه برای دوستداران آن دو جذاب است، اما گاه سایهاش بر خود شخصیتها میافتد؛ گویی فیلم بیش از آنکه بخواهد آنها را در موقعیتی تازه بیازماید، از تماشای دوبارهٔ دو چهرهٔ آشنا لذت میبرد.
جمعبندی «Half a Chance» فیلمی خوشانرژی و سرگرمکننده است که نیروی اصلیاش را از شیمی سه بازیگر محوری، بهویژه هماهنگی و تقابل بلموندو و دلون، میگیرد. آلیس نیز با حضور پرانرژی پارادی، محور مناسبی برای پیوند کمدی، ماجراجویی و پرسش خانوادگی فراهم میکند. اما خردهپیرنگ پلیسی، تدوین ناهماهنگ و اغراق نامتوازن در ماجرای گانگسترها، مانع شکلگیری روایتی یکپارچه میشوند.
فیلم در مقام سرگرمیِ سبک، لحظههای دلپذیری دارد؛ در مقام درامی دربارهٔ خانواده و هویت، کمتر از ظرفیت ایدهٔ مرکزی خود بهره میبرد. ارزش تماشای آن بیش از هر چیز در لذت دیدن بازیگران و انرژی ماجراجویانهاش نهفته است، نه در استحکام داستان یا باورپذیری جهانش.
« بااینحال، این مضمون بهندرت فرصت مییابد عمقی مستقل پیدا کند. »
ثبت دیدگاه