نقد و بررسی
نقد قلبهای غرّان (Guruldayan Kalpler) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رویا در حاشیهٔ شهر «Guruldayan Kalpler» ــ با عنوانی که میتوان آن را «قلبهای غُرّان» یا «قلبهای پرآشوب» برگرداند ــ از دل برخوردی نامتعارف نیرو میگیرد: مجسمهای انتزاعی به نام «آشوب» به محیطی پا میگذارد که ساکنانش بیش از آنکه مجال تأمل در نظریههای هنر داشته باشند، گرفتار دشواریهای ملموس زندگی روزمرهاند.
فیلم بهجای آنکه هنر را در گالری و محفلهای روشنفکری محصور کند، آن را به حاشیهٔ شهری میبرد و میپرسد با چیزی که فهمیدنش آسان نیست، چه میتوان کرد؛ بهویژه وقتی آدمها ناچارند هر چیز تازه را با نیازهای فوری و حسابوکتابهای معیشتی بسنجند. این ایده، هم خاستگاه کمدی است و هم امکان تراژدی.
مجسمه نه صرفاً شیئی عجیب برای خنداندن، بلکه کانونی میشود که خیال، منفعت، کنجکاوی و سوءتفاهم را در هم میپیچد. فیلم از همین تناقض بهره میبرد: «آشوب» در نظر برخی شاید چیزی بیمعنا یا بیمصرف باشد، اما حضورش نظم معمول محله را بر هم میزند و مناسبات آدمها را آشکار میکند. برخورد هنر با زندگی روزمره یکی از جذابترین انتخابهای فیلم، تغییر زاویهٔ دید دربارهٔ هنر است.
« این ایده، هم خاستگاه کمدی است و هم امکان تراژدی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در بسیاری از روایتها، هنر مدرن با زبان تخصصی و داوریهای نخبگانی همراه میشود؛ اینجا اما مردم محله با واژگان و معیارهای خودشان به سراغ آن میروند. آنان نه قرار است نمایندگان یک مکتب زیباییشناختی باشند و نه مخاطبانی که از پیش برای تحسین اثر آماده شدهاند. واکنشهایشان از تجربهٔ زیسته و محدودیتهای واقعیشان میآید.
این برخورد، بالقوه نقدی اجتماعی نیز در خود دارد. فیلم نشان میدهد فاصلهٔ میان هنر و مردم فقط از ناآگاهی یا بیذوقی ناشی نمیشود؛ شرایط زندگی و دسترسی نابرابر به فرصتهای فرهنگی هم در شکلگیری این فاصله دخیلاند. بااینحال، اثر گاهی بهجای کاوش عمیق این نسبت، به خود موقعیت کمیکِ نفهمیدن یا بهرهبرداری از مجسمه اکتفا میکند.
در نتیجه پرسشهای مهمی طرح میشوند، اما همیشه فرصت نمییابند تا به اندیشهای دقیقتر و چندلایهتر تبدیل شوند. «آشوب»؛ شیء، نماد و آینه مجسمهٔ مرکزی فیلم را میتوان هم یک شیء واقعی در جهان داستان دانست و هم آینهای برای شخصیتها. هرکس بر اساس نیاز، ترس یا آرزوی خود معنایی بر آن میافکند.
« آنان نه قرار است نمایندگان یک مکتب زیباییشناختی باشند و نه مخاطبانی که از پیش برای تحسین اثر آماده شدهاند. »
شخصیتها و اجرا
همین چندگانگی، ایدهای مناسب برای فیلمی دربارهٔ هنر انتزاعی است: اثر هنری لزوماً معنایی آماده و یکسان ندارد و مواجهه با آن، بخشی از ذهنیت تماشاگر را نیز آشکار میکند. بااینهمه، ظرفیت نمادین «آشوب» همیشه بهطور کامل پرورده نمیشود. فیلم گاه به این بسنده میکند که شخصیتها دربارهٔ مجسمه واکنش نشان دهند، بیآنکه تفاوت نگاههایشان به سطحی عمیقتر از موقعیتهای روایی راه پیدا کند.
بنابراین، مجسمه بیش از آنکه به محور یک تأمل پیوسته بدل شود، نیروی محرکی برای مجموعهای از برخوردها و سوءتفاهمهاست. این انتخاب به اثر سرزندگی میدهد، اما از انسجام فکری آن نیز میکاهد. کمدی با سایهای از تلخی لحن فیلم بر مرز خنده و اندوه حرکت میکند. طنز آن از فاصلهٔ میان معنای ادعایی هنر و کاربردی که آدمها برایش تصور میکنند نیرو میگیرد؛ فاصلهای که گاه مضحک است و گاه تلخ.
مردمی که میکوشند از هر موقعیت برای گذران زندگی بهرهای ببرند، بهسادگی نمیتوانند به شیئی نامتعارف صرفاً از منظر زیباییشناختی نگاه کنند. این واکنش، در عین خندهآور بودن، یادآور فشارهای اجتماعی و اقتصادیای است که افق انتخابهای آنان را محدود کرده است. اما طنز فیلم همواره به یک اندازه مؤثر نیست.
« بااینهمه، ظرفیت نمادین «آشوب» همیشه بهطور کامل پرورده نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی موقعیتها از دل شخصیتها و تناقضهایشان شکل میگیرند و از همین رو گرما دارند؛ برخی دیگر بیشتر به تکرار ایدهٔ اصلی متکیاند و پس از آشکار شدن شوخی، نیروی تازهای نمییابند. در چنین لحظاتی، کمدی بهجای آنکه لایهای تازه به روایت بیفزاید، تنها بر تفاوت میان جهان هنر و جهان معیشت تأکید میکند.
این نوسان، کیفیت عاطفی فیلم را ناهموار میسازد، هرچند گرایش آن به همدلی مانع از آن میشود که شخصیتها صرفاً دستمایهٔ تمسخر قرار گیرند. محله و شخصیتهای جمعی حاشیهٔ شهر در فیلم فقط پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ بخشی از منطق روایت است. محدودیتها، مناسبات نزدیک و محاسبات روزانهٔ ساکنان، شیوهٔ مواجههٔ آنان با «آشوب» را شکل میدهد.
از این منظر، فیلم مجسمه را به محیطی میآورد که در آن ارزش هر چیز معمولاً با اثرش بر زندگی سنجیده میشود. همین جابهجایی، به اثر هویتی متمایز میبخشد. در عین حال، نگاه فیلم به جمع گاهی بیش از اندازه کلی میشود. شخصیتها قرار است نمایندهٔ واکنشهای متفاوت به مجسمه و شرایط پیرامونشان باشند، اما همهٔ آنان به یک اندازه از فردیت و عمق برخوردار نیستند.
« محله و شخصیتهای جمعی حاشیهٔ شهر در فیلم فقط پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ بخشی از منطق روایت است. »
قوتها و کاستیها
برخی بیشتر کارکرد روایی دارند: موقعیتی را پیش میبرند، سوءتفاهمی میسازند یا وجهی از طنز را آشکار میکنند. به همین سبب، محله بهعنوان یک فضای انسانی باورپذیرتر از تکتک شخصیتهایی میشود که باید آن را بسازند. ریتم و انسجام روایت روایت از برخوردهای پیاپی با مجسمه و پیامدهای حضور آن در محله پیش میرود.
این ساختار به فیلم اجازه میدهد از تنوع واکنشها و موقعیتهای کمیک بهره ببرد؛ اما در برابر، خطر پراکندگی را نیز به همراه دارد. داستان گاه بیشتر شبیه زنجیرهای از ایدهها و ماجراهاست تا مسیری که هر مرحلهاش ضرورتاً مرحلهٔ بعد را آماده کند. این پراکندگی، بهخصوص در پیوند میان مضمون و پیشروی داستان، محسوس است.
فیلم دربارهٔ ارزش هنر، تنگنای معیشت و میل به یافتن منفعت در جهان نابرابر حرفهایی برای گفتن دارد، اما همهٔ این رشتهها همواره در یک مسیر واحد جمع نمیشوند. بعضی ایدهها معرفی میشوند و سپس بیآنکه به اندازهٔ کافی بسط یابند، جای خود را به موقعیت بعدی میدهند. نتیجه، اثری است که لحظههای دوستداشتنی و پرسشهای جالبی دارد، اما در ساختن تصویری کاملاً منسجم از مجموع آنها با دشواری روبهروست.
« برخی بیشتر کارکرد روایی دارند: موقعیتی را پیش میبرند، سوءتفاهمی میسازند یا وجهی از طنز را آشکار میکنند. »
جمعبندی
جمعبندی «Guruldayan Kalpler» فیلمی استوار بر ایدهای خیالانگیز و انسانی است: آوردن مجسمهای سوررئال به میان مردمی که هنر را از رهگذر نیازها و تجربههای روزانهٔ خود میسنجند. ارزش اصلی اثر در همین جابهجایی نهفته است؛ در گرمای برخورد میان امر نامتعارف و زندگی معمولی، و در آمیزهای از خنده و تلخی که از این برخورد پدید میآید.
فیلم میکوشد فاصلهٔ میان هنر و زندگی را نه با بحثی نظری، بلکه با موقعیتی داستانی و مردمی بیازماید. بااینحال، ظرفیت موضوعی آن از پرداخت نهایی فراتر میرود. روایت گاه پراکنده میشود، برخی شخصیتها بیشتر ابزار پیشبرد موقعیتاند تا انسانهایی کامل، و ایدههای مربوط به هنر همیشه به عمق لازم نمیرسند.
طنز نیز در همهٔ لحظات همسنگ ایدهٔ مرکزی نیست. با وجود این کاستیها، فیلم بهسبب نگاه متفاوتش به حاشیهنشینی و هنر، اثری کنجکاویبرانگیز و صمیمی باقی میماند؛ تجربهای که بیش از آنکه پاسخ قطعی بدهد، ما را به تماشای معنایی دعوت میکند که آدمها بر چیزهای نامفهوم و نامتعارف میافکنند.
« فیلم میکوشد فاصلهٔ میان هنر و زندگی را نه با بحثی نظری، بلکه با موقعیتی داستانی و مردمی بیازماید. »



ثبت دیدگاه