نقد و بررسی
نقد اسلحههای آکیمبو (Guns Akimbo) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایده و جهان فیلم «گنز آکیمبو» فیلمی است که از همان فرض داستانیِ اغراقآمیز خود نیرو میگیرد: مردی معمولی، پس از آنکه در فضای مجازی با گروهی خشن درگیر میشود، به شکلی ناخواسته وارد مسابقهای مرگبار میشود که برای سرگرمی تماشاگران اینترنتی پخش میشود. مایلز، برنامهنویسی کمجرئت و اهل طعنهزنی پشت صفحهکلید، ناگهان باید در خیابانهای شهری بیاعتنا به جان آدمها دوام بیاورد؛ در حالی که نیکس، مبارزی کارکشته و بسیار خطرناک، تعقیبش میکند و نامزد سابقش نیز در معرض تهدید قرار دارد.
این ایده بهخودیخود ظرفیت یک کمدی سیاه، تریلری پرتنش و هجویهای بر فرهنگ تماشای خشونت را در خود دارد. فیلم از همان ابتدا با انرژی و بیپروایی به دل ماجرا میزند و کمتر فرصت میدهد تماشاگر از آشوب فاصله بگیرد. بااینحال، «گنز آکیمبو» بیش از آنکه بخواهد سازوکار جهان خود را باورپذیر کند، به دنبال اثرگذاری فوری است.
همین انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیتی که در ادامه گریبانش را میگیرد. خشونت بهمثابه سرگرمی محور مهم فیلم، تبدیل خشونت به محتوایی برای مصرف جمعی است. نبردهای خیابانی نه فقط برای بقا، بلکه برای نگاهکردن، واکنش نشاندادن و تشویق مخاطبانی ناشناس شکل میگیرند. فیلم از این موقعیت برای اشاره به بیحسی تماشاگران در برابر رنج دیگران و پاداشگرفتن رفتارهای افراطی در فضای مجازی بهره میبرد.
در این جهان، مرز میان نمایش و واقعیت محو شده است: آنچه برای بیننده پشت صفحه سرگرمی است، برای قربانی پیامدی جسمانی و واقعی دارد. اما این مضمون بیشتر در سطح طرح و نشانه باقی میماند تا آنکه به اندیشهای پرورده بدل شود. فیلم بهروشنی از تماشاگر میخواهد سازوکار این سرگرمی بیرحمانه را هولناک بداند، ولی همزمان خودش خشونت را با تدوینی تند، شوخیهای خشن و تصویرهایی پرزرقوبرق عرضه میکند.
« این ایده بهخودیخود ظرفیت یک کمدی سیاه، تریلری پرتنش و هجویهای بر فرهنگ تماشای خشونت را در خود دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این دوگانگی میتوانست به تناقضی آگاهانه و جالب تبدیل شود؛ بااینحال، فیلم فرصت کافی برای واکاوی آن فراهم نمیکند. گاه چنین به نظر میرسد که اثر از همان چیزی انتقاد میکند که خود برای سرگرمکردن مخاطب به آن متکی است. دنیل ردکلیف و شخصیت مایلز دنیل ردکلیف در نقش مایلز، مهمترین منبع انرژی فیلم است.
او شخصیتی را بازی میکند که در آغاز برای خشونت ساخته نشده و واکنشهایش بیش از آنکه قهرمانانه باشد، آشفته، هراسان و گاه مضحک است. فاصلهٔ میان بدن نحیف و رفتار عصبی او با موقعیتی که در آن گرفتار شده، زمینهٔ اصلی طنز جسمانی فیلم را میسازد. ردکلیف با جسارت خود را در موقعیتهایی نامتعارف قرار میدهد و با بازی پرتحرک و اغراقآمیزش، حتی لحظاتی را که بر کاغذ میتوانند صرفاً شلوغ باشند، زنده نگه میدارد.
مایلز همچنین تصویری از فردی است که در اینترنت بیپروا و مهاجم به نظر میرسد، اما هنگام مواجهه با پیامدهای واقعی رفتار خود، آمادگی و توانایی لازم را ندارد. این تقابل، بالقوه شخصیت را پیچیده میکند؛ ولی فیلم چندان درونیات او را نمیکاود. تغییر او بیشتر در واکنشهای پیدرپی و وضعیتهای جسمانی دیده میشود تا در تحول روانیِ دقیق.
با وجود این، حضور ردکلیف مانع از آن میشود که مایلز به یک تیپ کاملاً بیروح فروکاسته شود؛ او ترس و درماندگی شخصیت را به بخشی از نیروی کمیک فیلم بدل میکند. نیکس و تقابل دو قهرمان سامارا ویوینگ در نقش نیکس حضوری مسلط و بهیادماندنی دارد. او شخصیت را با ترکیبی از خشونت، اعتمادبهنفس و بیقراری بازی میکند و در بسیاری از صحنهها تهدیدی واقعی به نظر میرسد.
« گاه چنین به نظر میرسد که اثر از همان چیزی انتقاد میکند که خود برای سرگرمکردن مخاطب به آن متکی است. »
شخصیتها و اجرا
در برابر مایلزِ سردرگم، نیکس همچون نیرویی آموزشدیده و مهارنشدنی وارد قاب میشود. همین ناهمترازی، موتور تعقیبوگریز و بخش مهمی از طنز موقعیت است: یک سوی ماجرا مبارزی باتجربه ایستاده و سوی دیگر مردی که حتی برای کنارآمدن با وضعیت تازهاش آمادگی ندارد. بااینحال، نیکس هم بیش از آنکه شخصیتی با زندگی درونیِ کامل باشد، در خدمت شدتبخشیدن به کنش داستان قرار میگیرد.
فیلم نشانههایی از گذشته و انگیزههای او میدهد، اما آنها را به اندازهای بسط نمیدهد که بتوانند پیچیدگی رفتارش را بهتمامی روشن کنند. ویوینگ با حضور پرقدرت خود این کمبود را تا حدی میپوشاند، ولی نیروی بازی بهتنهایی نمیتواند جای شخصیتپردازی عمیق را بگیرد. تقابل دو بازیگر جذاب است، اما ظرفیت عاطفی آن بیش از آنچه فیلم واقعاً به کار میگیرد.
اکشن، تدوین و شوخیهای تصویری «گنز آکیمبو» از نظر ریتم تصویری میخواهد مخاطب را در دل آشوب نگه دارد. تعقیبها، درگیریها و موقعیتهای ناممکن با سرعت زیاد از پی هم میآیند و شوخیهای بصری، بخش مهمی از لحن فیلم را شکل میدهند. دستوپاچلفتیبودن مایلز در برابر خطر، و ناتوانیاش در انجام کارهای ساده در شرایطی کاملاً نامعمول، گاهی به لحظاتی واقعاً سرگرمکننده میانجامد.
فیلم از این ظرفیت استفاده میکند تا اکشن را از جدیت قهرمانانه دور کند و به هجویهای پرهیاهو نزدیک سازد. بااینهمه، شتاب همیشه به معنای هیجان نیست. هنگامی که تدوین بیش از اندازه به سرعت و آشفتگی تکیه میکند، ضربهٔ درگیریها کاهش مییابد و تماشاگر فرصت نمییابد پیامد هر کنش را حس کند.
« در برابر مایلزِ سردرگم، نیکس همچون نیرویی آموزشدیده و مهارنشدنی وارد قاب میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تکرار تعقیب و گریز و برخوردهای خشن نیز بهتدریج تازگی اولیه را کم میکند. موسیقی و انتخابهای صوتی به حفظ سرزندگی صحنهها کمک میکنند، اما نمیتوانند تمام ناهمواریهای میزانسن و جلوههای گاه نابرابر را بپوشانند. بهترین لحظههای اکشن آنهاییاند که شوخی و حرکت را در یک موقعیت روشن به هم پیوند میدهند؛ ضعیفترینشان صحنههاییاند که صرفاً بر شدت و شلوغی تکیه دارند.
فیلمنامه، دیالوگ و ریتم فیلمنامه از ایدهای پرکشش آغاز میکند، اما در پرداخت جزئیات به همان اندازه جسور نیست. برخی دیالوگها تصنعی یا بیش از حد متکی به لحن اینترنتیاند و شوخیهایی که باید تلخی موقعیت را به طنز بدل کنند، گاهی تنها به ناهنجاری و تصنع میرسند. فیلم در معرفی جهان خود تند و مؤثر است، اما برای ساختن قواعدی منسجم و قابلقبول تلاش کمتری میکند.
ازاینرو، هرچه داستان جلوتر میرود، پرسشهای منطقی بیشتری بیپاسخ میمانند و تصمیمهای شخصیتها بیش از آنکه نتیجهٔ رشد یا انگیزهای روشن باشند، راهی برای رساندن قصه به صحنهٔ بعدی به نظر میرسند. نیمهٔ نخست از تازگی موقعیت سود میبرد؛ مایلز هنوز با وضعیتی روبهروست که هر حرکتش میتواند به دردسری مضحک یا خطرناک تبدیل شود.
اما در نیمهٔ دوم، تکرار الگوی فرار و مقابله، بخشی از کشش را فرسوده میکند. فیلم گاه میان هجو، کمدی سیاه و اکشن جدی جابهجا میشود، بیآنکه این لحنها همیشه به تعادل برسند. شخصیتهای فرعی نیز غالباً برای پیشبرد ماجرا حضور دارند و فرصت چندانی برای داشتن انگیزهها و مسیرهای مستقل پیدا نمیکنند.
« تکرار تعقیب و گریز و برخوردهای خشن نیز بهتدریج تازگی اولیه را کم میکند. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، جهان فیلم شلوغ است، اما همیشه عمیق یا زنده احساس نمیشود. جمعبندی «گنز آکیمبو» فیلمی پرانرژی و نامتعارف است که ایدهای جذاب را با بازیهای پرجنبوجوش دنیل ردکلیف و سامارا ویوینگ، خشونت اغراقشده و شوخیهای تصویری به اثری سرگرمکننده تبدیل میکند. فیلم در لحظههایی که به آشوب آگاهانهٔ خود اعتماد میکند، تماشایی است؛ بهویژه وقتی درماندگی مایلز در کنار تسلط نیکس قرار میگیرد.
اما ایدههای مربوط به خشونت اینترنتی و مصرف نمایشیِ رنج، بیش از آنکه بسط یابند، بهانهای برای حرکت سریع داستان باقی میمانند. اگر معیار اصلی، تجربهای پرهیاهو و عجیبوغریب باشد، فیلم میتواند مخاطب خود را سرگرم کند. اما انتظار شخصیتپردازی عمیق، منطق روایی محکم یا هجویهای دقیق بر فرهنگ دیجیتال، به ناامیدی میانجامد.
جذابیت «گنز آکیمبو» در بیپروایی و انرژی آن است؛ کاستیاش نیز در اینکه همان انرژی را جایگزین انسجام و عمق میکند.
« در نتیجه، جهان فیلم شلوغ است، اما همیشه عمیق یا زنده احساس نمیشود. »
ثبت دیدگاه