نقد و بررسی
نقد فانوس سبز (Green Lantern) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی بزرگتر از روایت «Green Lantern» ساختهٔ مارتین کمپبل، ماجرای هال جردن را در نقطهٔ تلاقی دو قلمرو پیش میبرد: زندگی زمینیِ خلبانی جسور و جهان پهناوری که سپاه فانوس سبز در آن پاسدار نظم است. حلقهای که هال را برمیگزیند، او را به نخستین انسانِ این نیروی کهکشانی بدل میکند؛ اما فیلم میخواهد همزمان داستان آشنایی او با مسئولیت تازهاش را روایت کند، بخشی از اسطورهشناسی کیهانی را معرفی کند و تهدیدی بزرگ را به تصویر بکشد.
همین جاهطلبی، هم سرچشمهٔ جذابیت اثر است و هم یکی از مشکلات اصلی آن: جهان داستانی از ظرفیتهای روایی شخصیت محوری جلو میزند. حلقه؛ قلب تپندهٔ ایده جذابترین عنصر فیلم، خود حلقه است؛ ابزاری که قدرتش نه به یک توانایی ثابت، بلکه به نیروی اراده و تخیل دارندهاش وابسته است. این ویژگی، امکان خلق شکلها و ابزارهای گوناگون را فراهم میکند و به مبارزهها وجهی بازیگوشانه میبخشد.
حلقه فقط سلاح نیست؛ تصویر بیرونیِ توانایی شخصیت برای ساختن چیزی از دل ذهن و ایستادگی در برابر خطر است. از این رو، هر بار که هال با آن چیزی را در فضا مجسم میکند، فیلم فرصتی برای شگفتی بصری و آشکارکردن خصلت او به دست میآورد. با این حال، اثر از تمام ظرفیت این ایده بهره نمیگیرد. استفاده از حلقه گاهی به چند جلوهٔ آشنا و کنشهای کوتاه محدود میشود؛ درحالیکه سازوکار آن میتوانست منطق صحنههای اکشن را دگرگون کند.
پرسش مهم این نیست که هال چه نیرویی دارد، بلکه این است که در لحظهٔ خطر چه چیزی را میتواند تصور کند و چگونه ارادهاش را به کنش بدل میسازد. فیلم به این پرسش نزدیک میشود، اما بهندرت آن را به سرچشمهٔ خلاقیت روایی تبدیل میکند. در نتیجه، جذابیت بنیادی حلقه بیشتر در حد وعده باقی میماند تا تجربهای که در سراسر فیلم گسترش یابد.
« این ویژگی، امکان خلق شکلها و ابزارهای گوناگون را فراهم میکند و به مبارزهها وجهی بازیگوشانه میبخشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هال جردن و مسئلهٔ دگرگونی رایان رینولدز به هال جردن انرژی، شوخطبعی و بیپروایی میبخشد. حضور او از خشکشدن فیلم در لحنِ حماسی جلوگیری میکند و لحظاتی از سبکی و خودآگاهی به روایت میدهد. هال در آغاز، چهرهٔ قهرمانی بینقص نیست؛ جسارتش با بیاحتیاطی درهم آمیخته و اعتمادبهنفسش همیشه با آمادگی واقعی برای پذیرش مسئولیت همراه نیست.
این تضاد، مادهٔ خام مناسبی برای یک مسیر بلوغ فراهم میکند. مشکل آنجاست که تحول درونی هال گاه بیش از آنکه از دل تجربههای مشخص و انتخابهای دشوار بجوشد، به ضرباهنگ کلی داستان وابسته میماند. فیلم میگوید اراده و شجاعت میتوانند بر ترس غلبه کنند، اما این مضمون را با ظرافت یکسانی در همهٔ موقعیتها نمیپروراند.
در نتیجه، فاصلهٔ میان خلبان خودسر آغاز داستان و نگهبان مسئولیتپذیر پایان مسیر، آنقدر که باید ملموس و تدریجی احساس نمیشود. رینولدز همچنان حضوری دلپذیر دارد، اما جذابیت بازی او نمیتواند بهتنهایی عمق روانشناختیِ کمرنگ شخصیت را جبران کند. وسعت کیهانی و بار معرفی فیلم در بخشهایی که به جهان سپاه فانوس سبز سر میزند، حس ماجراجویی خود را بهتر پیدا میکند.
موجودات بیگانه، ساختارهای عظیم و تصور نیرویی که از مرزهای زمین فراتر میرود، به داستان مقیاسی دلانگیز میبخشند. برای تماشاگر، آشنایی با این تشکیلات میتواند وعدهٔ سفری به جهانی باشد که قوانین و تاریخ مخصوص خود را دارد. حضور شخصیتهایی چون سینسترو نیز به این قلمرو وزن و پیچیدگی بالقوه میدهد.
« هال جردن و مسئلهٔ دگرگونی رایان رینولدز به هال جردن انرژی، شوخطبعی و بیپروایی میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
اما انبوه اطلاعات و نامها گاهی به جای آنکه جهان را زندهتر کند، فاصلهای میان تماشاگر و قصه میسازد. بخشهایی که باید شگفتی و کشف ایجاد کنند، همیشه فرصت کافی برای جاافتادن ندارند؛ فیلم میخواهد قواعد، پیشینه و تهدیدهای بزرگ را معرفی کند، بیآنکه همهٔ این عناصر را به تجربهای عاطفی و پیوسته پیوند بزند.
جهانسازی بهخودیخود ارزشمند است، ولی وقتی رابطهٔ مخاطب با شخصیتها هنوز استوار نشده باشد، جزئیات فراوان ممکن است بیشتر شبیه اطلاعاتی برای حفظکردن به نظر برسند تا اجزای ضروری یک ماجراجویی. ریتم و توازن میان خطوط داستانی یکی از دشواریهای محسوس «فانوس سبز» ریتم آن است. روایت میان گذشته و اکنون هال، زندگی زمینی او، آموزش و آشناییاش با سپاه و تهدید فراگیر در رفتوآمد است.
این جابهجاییها میتوانستند تنوعی سودمند بسازند، اما پیوند میان بخشها همیشه روان نیست. بعضی صحنهها زمان زیادی صرف پیشبردن اطلاعاتی میکنند که اثر عاطفی محدودی دارند؛ سپس بخشهای مهمتر، مانند شکلگیری اعتماد هال به توانایی خود، با شتابی بیش از اندازه از کنارمان میگذرند. ناهمواری ریتم سبب میشود فیلم گاهی کُند و گاهی فشرده به نظر برسد.
این دوگانگی، بهویژه در اثری ماجراجویانه که باید حس حرکت و کشف را حفظ کند، اثرگذار است. رابطهٔ هال با کارول فریس نیز میتوانست تکیهگاهی انسانی برای ماجرا باشد، اما فرصت چندانی برای تبدیلشدن به رابطهای پیچیده و مستقل پیدا نمیکند. داستان به اندازهای به زمین بازمیگردد که خط شخصی قهرمان را یادآوری کند، ولی نه همیشه به اندازهای که آن خط را به اندازهٔ جهان کیهانیاش پرورش دهد.
« اما انبوه اطلاعات و نامها گاهی به جای آنکه جهان را زندهتر کند، فاصلهای میان تماشاگر و قصه میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تهدید، شخصیتهای فرعی و کشمکش پارالاکس تهدیدی با ابعاد عظیم است و حضورش به فیلم امکان میدهد مقیاس خطر را از یک بحران شخصی فراتر ببرد. در کنار آن، هکتور هموند میتوانست تضادی زمینیتر و روانشناختیتر ایجاد کند؛ شخصیتی که داستانش به آسیبپذیری، حسادت و میل به قدرت گره میخورد. تقابل میان خطر کیهانی و بحران انسانی، روی کاغذ ظرفیت چشمگیری دارد، اما فیلم در پرداخت همزمان این دو مسیر چندان موفق نیست.
گاه یکی زیر سایهٔ دیگری قرار میگیرد و هیچکدام به اندازهٔ کافی فرصت نمییابند تا بار دراماتیک خود را کامل کنند. سینسترو از چهرههایی است که حضوری مقتدر و حسابشده دارد. او به جهان فیلم حس سلسلهمراتب و جدیت میدهد و نشان میدهد سپاه صرفاً مجموعهای از قهرمانان بیاختلاف نیست. بااینحال، شخصیتهای فرعی در مجموع بیش از آنکه مسیرهای مستقل داشته باشند، در خدمت معرفی جهان یا پیشبردن موقعیتهای هال قرار میگیرند.
نتیجه آن است که تعارضها ایدههای جالبی دارند، اما کمتر به شخصیتهایی بدل میشوند که پس از پایان فیلم مدت زیادی در ذهن بمانند. تصویر و جلوههای ویژه بخش بزرگی از زیبایی بصری فیلم بر تصاویر دیجیتال و طراحی جهانهای غیرزمینی تکیه دارد. این انتخاب با ماهیت داستان سازگار است: سپاهی میانکهکشانی و حلقهای که سازههای نورانی میآفریند، به جلوههایی گسترده نیاز دارند.
در برخی لحظهها، رنگ سبز و مقیاس کیهانی به ماجرا شکوهی کمیکبوکی میدهند؛ اما در بخشهایی دیگر، تصویر بیش از حد مصنوعی به چشم میآید. گذشت زمان نیز این نابرابری را آشکارتر کرده است: جلوههایی که قرار بوده جادوی جهان را بیواسطه منتقل کنند، گاهی مرز میان شخصیت زنده و محیط رایانهای را برجسته میکنند.
« سینسترو از چهرههایی است که حضوری مقتدر و حسابشده دارد. »
قوتها و کاستیها
مسئله تنها کهنگی فناوری نیست؛ انسجام لحن دیداری نیز اهمیت دارد. هرچه فیلم بیشتر به تصاویر دیجیتال متکی میشود، نیازمند ترکیب دقیقتر نور، طراحی و حرکت است تا تماشاگر در جهان آن غرق شود. وقتی این هماهنگی برقرار نیست، صحنه به جای آنکه هیجانانگیز باشد، یادآور شیوهٔ ساختش میشود. بااینحال، طراحی کلی جهان و تنوع شکلهایی که حلقه میتواند بسازد، همچنان لحظاتی سرگرمکننده فراهم میکند و برای تماشاگر علاقهمند به خیالپردازیهای ابرقهرمانی بیجاذبه نیست.
جمعبندی «فانوس سبز» فیلمی است که ایدههای زنده و ظرفیتهای فراوانی در اختیار دارد، اما برای بدلکردن آنها به روایتی ماندگار به انسجام بیشتری نیازمند است. حلقهٔ سبز، جهان گستردهٔ سپاه و انرژی رایان رینولدز دلایلیاند که اثر را از تماشایینبودن کامل دور میکنند؛ در مقابل، ریتم نابرابر، شخصیتپردازی کمعمق و جلوههایی که امروز گاه ناپخته به نظر میرسند، مانع از آن میشوند که این اجزا به تجربهای کاملاً رضایتبخش تبدیل شوند.
تماشای دوبارهٔ فیلم میتواند حس دوگانهای ایجاد کند: هنوز میشود از خیالپردازی حلقه و وسعت جهان لذت برد، اما دشوار است نادیده گرفت که داستان بارها از امکانهای خودش کمتر استفاده میکند. این اثر نه فاجعهای بیارزش است و نه ماجراجوییای که به تمامی شکوه اسطورهاش دست یافته باشد؛ بیشتر طرحی جذاب است که در اجرا بخشی از نیروی خود را از دست میدهد.
برای دوستداران ابرقهرمانان و جهانهای کیهانی، لحظاتی سرگرمکننده در آن پیدا میشود، هرچند بعید است همهٔ شخصیتها و صحنههایش پس از پایان فیلم بهآسانی در خاطر بمانند.
« مسئله تنها کهنگی فناوری نیست؛ انسجام لحن دیداری نیز اهمیت دارد. »



ثبت دیدگاه