نقد و بررسی
نقد Great Expectations | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اقتباس میان وفاداری و فشردگی فیلم «آرزوهای بزرگ» ساختهٔ مایک نیول، برداشتی سینمایی از رمان پرآوازهٔ چارلز دیکنز است؛ اثری که میکوشد در زمانی محدود، جهان گستردهٔ نویسنده را از روستای خاموش پیپ تا فضای طبقاتی و پرزرقوبرق لندن بازآفرینی کند. فیلمنامهٔ دیوید نیکولز ستونهای اصلی داستان را حفظ میکند: یتیمی که فرصتی برای دگرگونکردن زندگیاش به دست میآورد، دلبستگی دیرپایش به استلا و حضور دو شخصیت رازآلودی که مسیر رشد او را شکل میدهند.
فیلم، برای آشنایان رمان، اغلب همچون دیداری دوباره با چهرهها و موقعیتهای محبوب آن عمل میکند؛ برای بینندهٔ ناآشنا نیز روایت را بهگونهای پیش میبرد که خط اصلی ماجرا قابلپیگیری بماند. بااینحال، این وفاداری بهایی دارد: گاهی اثر بهجای آنکه تجربهٔ مستقلی بسازد، بیشتر در پی عبور از ایستگاههای مهم رمان است.
پیپ و داستانِ بلوغ در مرکز فیلم، پیپ قرار دارد؛ پسری که با ورود به جهانی تازه، نهفقط از نظر موقعیت اجتماعی، بلکه در تصورش از خود و دیگران نیز دگرگون میشود. مسیر او داستان سادهٔ رسیدن به ثروت یا آداب نجیبزادگان نیست. پرسش مهمتر این است که چه چیزهایی را در راهِ بهترشدنِ جایگاهش از دست میدهد و تا چه اندازه نگاهش به آدمهای پیرامون، زیر تأثیر شیفتگی به منزلتی تازه تغییر میکند.
فیلم این کشمکش را بهروشنی طرح میکند و بر فاصلهٔ میان خاستگاه فروتنانهٔ پیپ و آرمانهایش تأکید دارد. جرمی ارواین در نقش پیپ، وقار و آسیبپذیری لازم را برای قهرمانی که پیوسته در حال شکلگرفتن است، فراهم میآورد. بااینهمه، بهسبب شتاب روایت، برخی دگرگونیهای درونی او بیش از آنکه بهتدریج احساس شوند، بهصورت گذارهایی سریع از برابر چشم میگذرند.
« مسیر او داستان سادهٔ رسیدن به ثروت یا آداب نجیبزادگان نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در رمان، زمان و جزئیات فرصت میدهند خواننده تضادهای پیپ را از نزدیک لمس کند؛ فیلم ناچار است بخشی از آن مکثها را حذف کند. بنابراین، تماشاگر گاه پیامدهای تصمیمهای او را میبیند، بیآنکه بهقدر کافی در فرایند رسیدن به آن تصمیمها شریک شود. هاویشام؛ خاطرهای که به اکنون چنگ زده است دوشیزه هاویشام از ماندگارترین حضورهای فیلم است: زنی که گذشته برایش نه خاطرهای سپریشده، بلکه فضایی بسته و زنده است؛ فضایی که همهچیز در آن به زخمی کهنه بازمیگردد.
اقامتگاه او، پوشش و حرکاتش و شیوهای که با استلا و پیپ روبهرو میشود، همگی تصویری از انسانی میسازند که زمان در روانش از حرکت بازمانده است. فیلم از این تصویر برای ایجاد حالوهوایی گوتیک بهره میگیرد، اما در عین حال شخصیت را به کاریکاتوری صرف از اندوه و جنون تقلیل نمیدهد. هلنا بونهام کارتر در این نقش حضوری پررنگ و حسابشده دارد.
او میان طنز تلخ، آسیبپذیری و تهدید تعادل برقرار میکند و کاری میکند که رفتارهای غریب هاویشام ریشه در رنجی انسانی داشته باشند، نه فقط در آرایش بیرونی شخصیت. البته برداشت او از هاویشام پررنگ و تئاتری است؛ انتخابی که ممکن است برای برخی تماشاگران از تصویر آرامتر و درونگراتری که از شخصیت در ذهن دارند فاصله بگیرد.
همین اغراق، در عین حال، به هاویشام نیرویی نمایشی میبخشد و او را به یکی از کانونهای اصلی فیلم بدل میکند. استلا و عاطفهٔ سرد استلا بیش از آنکه صرفاً معشوق پیپ باشد، بخشی از معمای عاطفی جهان فیلم است. زیبایی و سردی او در کنار هم، پیپ را به سوی خود میکشند و همزمان رابطهٔ آن دو را دشوار و نامتوازن میکنند.
« هلنا بونهام کارتر در این نقش حضوری پررنگ و حسابشده دارد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم بهدرستی نشان میدهد که منش استلا در خلأ شکل نگرفته و رفتار او پیوندی با تربیت و فضای خانهٔ هاویشام دارد. از همین رو، نگاه پیپ به او بهتدریج با پرسشی اخلاقی درگیر میشود: آیا عشق میتواند دیگری را همانگونه که هست ببیند، یا او را به تصویری آرمانی و دلخواه تبدیل میکند؟ بااینحال، فرصت پرداخت به استلا محدود است.
فیلم برخی از لایههای شخصیتی و تناقضهای او را نشان میدهد، اما کمتر درنگ میکند تا مخاطب پیچیدگی عواطفش را از درون تجربه کند. نتیجه آن است که استلا گاه بیشتر نیرویی محرک برای مسیر پیپ به نظر میرسد تا شخصیتی با جهان درونی مستقل. این کاستی، بهویژه برای مخاطبی که رمان را میشناسد، محسوس است؛ زیرا بخشی از غنای رابطهٔ آن دو به تدریج و در بستر زمان ساخته میشود.
فضاسازی و جهان بصری یکی از دستاوردهای فیلم، ساختن فضایی است که میان واقعگرایی تاریخی و کیفیتی قصهوار نوسان دارد. خانهٔ هاویشام، با سکون سنگین و جزئیات فرسودهاش، در برابر محیطهای پرتحرکتر داستان قرار میگیرد و همچون بازتابی از وضعیت روانی ساکنانش عمل میکند. تضاد میان خانه و بیرون، میان روستا و شهر و میان سادگی خاستگاه پیپ و نمایش تشخص اجتماعی، به روایت بُعدی دیداری میدهد.
طراحی صحنه و لباس نیز در تثبیت دورهٔ تاریخی سهم دارد و به فیلم هویتی یکپارچه میبخشد. این انتخابهای بصری بیشتر بر جذابیت و دقت محیط تکیه دارند تا بر نوآوری چشمگیر در روایت سینمایی. فیلم نمیکوشد رمان را با زبانی فرمی کاملاً تازه بازآفرینی کند؛ در عوض، فضایی دلنشین و آشنا میسازد که اجازه میدهد شخصیتها و موقعیتها در پیشزمینه بمانند.
« فیلم بهدرستی نشان میدهد که منش استلا در خلأ شکل نگرفته و رفتار او پیوندی با تربیت و فضای خانهٔ هاویشام دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی و برخی لحظات نمایشی گاه بر احساسات تأکید میکنند، اما مجموع طراحی بصری به حفظ حالوهوای اثر کمک میکند. این جهانسازی حسابشده از نقاط قوت فیلم است، هرچند گاهی جلوهٔ آراستهٔ محیط بر حرکت دراماتیک داستان میچربد. بازیها و ناهماهنگیهای اجرایی بازیگران نامآشنا به فیلم وزنی میدهند که در بخشهایی از روایت، خودِ فیلمنامه بهتنهایی از عهدهٔ آن برنمیآید.
بونهام کارتر در نقش هاویشام حضوری بهیادماندنی دارد و رالف فاینز نیز با بازی در نقش مگوئیچ، لایهای از خشونت، سرسختی و عاطفهٔ پنهان را به شخصیتی میافزاید که میتوانست آسانتر به تیپی آشنا تبدیل شود. رابرت کولترین در نقش جاگرز نیز به جهان داستان صلابت و خشکی لازم را میبخشد. در سوی دیگر، دیوید والیامز در نقش پامبلچوک انتخابی است که ممکن است برای همه با لحن فیلم جور درنیاید؛ بازی او گاه رنگوبویی نمایشیتر از فضای اطراف پیدا میکند و توجه را از یکپارچگی جهان داستان منحرف میسازد.
مسئله فقط تفاوت در سبک بازی نیست، بلکه تعادل میان نقشها نیز اهمیت دارد. بازیگران باتجربه گاهی بهسبب حضور مسلط خود، شخصیتهای جوانتر را در سایه میبرند. این امر در داستانی که قرار است رشد و دگرگونی پیپ را در مرکز نگه دارد، دو اثر متضاد دارد: از یک سو صحنهها را پرکششتر میکند؛ از سوی دیگر، سهم پیپ و استلا را از توجه عاطفی کاهش میدهد.
فیلم در بهترین لحظههایش از همین تفاوتها بهره میگیرد، اما همیشه نمیتواند آنها را در ترکیبی کاملاً هماهنگ جای دهد. ریتم و محدودیت اقتباس بزرگترین دشواری فیلم، فشردن روایتی گسترده در زمانی محدود است. رمان دیکنز با شخصیتهای متعدد، رابطههای پیچیده و تغییرهای تدریجی پیش میرود؛ فیلم باید انتخاب کند چه چیزی را نگه دارد و از کدام مسیرها سریعتر عبور کند.
« موسیقی و برخی لحظات نمایشی گاه بر احساسات تأکید میکنند، اما مجموع طراحی بصری به حفظ حالوهوای اثر کمک میکند. »
قوتها و کاستیها
این انتخابها به حفظ خط اصلی داستان کمک میکنند، اما شماری از رابطهها و موقعیتهای فرعی مجال کافی برای اثرگذاری نمییابند. به همین دلیل، برخی پیوندها بیشتر بهعنوان اطلاعاتی برای فهم ادامهٔ روایت عرضه میشوند تا تجربههایی که تماشاگر زمان کافی برای درگیرشدن با آنها داشته باشد. ریتم نیز در همهٔ بخشها یکسان نیست.
گاه فیلم برای ساختن فضا درنگ میکند و گاه با شتاب از مرحلهای به مرحلهٔ دیگر میرسد. این ناهمواری از کشش داستان کم میکند و میتواند باعث شود برخی لحظههای عاطفی آنچنان که باید در ذهن ننشینند. با وجود این، فیلم در حفظ استخوانبندی روایی موفق است و مسیر کلی پیپ را روشن نگه میدارد؛ ضعفش بیش از آنکه در گمکردن داستان باشد، در کمبود زمان برای ژرفکردن آن است.
جمعبندی «آرزوهای بزرگ» اقتباسی وفادار و خوشفضا از رمانی است که بهسبب گستردگی شخصیتها و مضمونهایش، بهآسانی در قالب فیلمی فشرده جا نمیگیرد. حضور برجستهٔ هلنا بونهام کارتر، بازی تأثیرگذار رالف فاینز و طراحی بصری حسابشده، به اثر جان میبخشند؛ در مقابل، شتاب در پرداخت بعضی شخصیتها، نوسان ریتم و ناهماهنگیهایی در لحن بازی، از قوت آن میکاهند.
فیلم برای دوستداران رمان، فرصتی دلپذیر برای دیدار دوباره با فضای دیکنزی است و برای مخاطب تازه، روایتی روشن از جاهطلبی، طبقه و دگرگونی. بااینحال، آنچه از پیچیدگی و آرامآرام شکلگرفتن رمان بر جای میماند، گاه بیشتر طرحی موجز از داستان است تا تجربهای به همان اندازه ژرف و گسترده.
« گاه فیلم برای ساختن فضا درنگ میکند و گاه با شتاب از مرحلهای به مرحلهٔ دیگر میرسد. »
ثبت دیدگاه