نقد و بررسی
نقد Grand Illusion | 1937
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و افق تاریخی «توهم بزرگ» ساختهٔ ژان رنوار، فیلمی دربارهٔ جنگ است که نبرد را تقریباً بهتمامی از قاب خود بیرون میگذارد. میدان اصلی آن نه جبهه، بلکه اردوگاه اسراست؛ فضایی بسته که در آن آدمها، فارغ از یونیفورم و پرچم، ناچار میشوند یکدیگر را از فاصلهای نزدیک ببینند. همین انتخاب، فیلم را از روایت متعارف قهرمانی نظامی دور میکند و به مطالعهای انسانی و اجتماعی بدل میسازد: جنگ بیش از آنکه در انفجارها و پیشرویها تصویر شود، در مرزهایی حضور دارد که میان آدمها کشیده شدهاند؛ مرز ملیت، طبقه، زبان و منزلت.
فیلم با فاصلهای اندک از آغاز جنگ جهانی دوم ساخته شد و همین زمینه به نگاه ضدجنگ آن فوریتی ویژه میدهد، بیآنکه اثر به بیانیهای سیاسی و یکسویه فروکاسته شود. ماجرا و کشش روایی در سطح داستان، گروهی از افسران فرانسوی پس از اسارت در اردوگاهی آلمانی، راهی برای گریز میجویند. جابهجایی آنان به دژی با مراقبت سختگیرانه، مناسبات را دگرگون میکند و نقشههای فرار را در برابر قدرت، مراقبت و محدودیت قرار میدهد.
این طرح به فیلم امکان میدهد تعلیق بسازد، اما رنوار از هیجان فرار بهعنوان مقصد نهایی استفاده نمیکند. هر مانع، فرصتی است برای آشکارشدن خلقوخو و جایگاه اجتماعی شخصیتها؛ هر نقشه، آزمونی برای همکاری، اعتماد و تحمل دیگری. به همین دلیل، «توهم بزرگ» هم فیلمی سرگرمکننده دربارهٔ اسارت و فرار است و هم اثری که از دل ماجراجویی، پرسشهایی وسیعتر بیرون میکشد.
تنش داستانی در لحظاتی بهخوبی شکل میگیرد، اما ریتم آن پیوسته و یکدست نیست. بعضی بخشها، بهویژه هنگامی که روند نقشهریزی یا انتظار طولانی میشود، از حرکت میایستند و تماشاگر ممکن است بیش از آنکه درگیر خطر فوری باشد، متوجه کشآمدن زمان شود. این کندی همیشه عیب محض نیست؛ گاه به فیلم مجال میدهد در فضای اردوگاه و رابطههای میان زندانیان مکث کند، اما گاهی نیز از نیروی تعلیق میکاهد.
« این طرح به فیلم امکان میدهد تعلیق بسازد، اما رنوار از هیجان فرار بهعنوان مقصد نهایی استفاده نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طبقه؛ حصاری نادیدنی یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم، نگاه نافذ آن به طبقهٔ اجتماعی است. تفاوت میان کاپیتان دوبولدو، اشرافزادهای تربیتشده در سنتی رو به زوال، و مارشال، مردی برخاسته از طبقهٔ کارگر، صرفاً اختلافی در رفتار یا لهجه نیست. هر یک جهان را از منظری متفاوت میفهمد و در برابر نظم نظامی و خطر، سرمایههای اجتماعی متفاوتی با خود دارد.
رنوار این شکاف را به تقابل سادهٔ «خوب» و «بد» تبدیل نمیکند؛ طبقه در اینجا میراثی است که هم فرصت میآفریند و هم محدودیت. دوستی و همکاری این مردان، امکان عبور از مرزهای اجتماعی را نشان میدهد، اما فیلم وانمود نمیکند که این مرزها بهآسانی محو میشوند. تفاوتهای طبقاتی حتی در لحظات همدلی باقی میمانند و بر شیوهٔ سخنگفتن، تصمیمگرفتن و تصور آینده اثر میگذارند.
از این منظر، اردوگاه تنها زندانی با دیوار و نگهبان نیست؛ خود جامعه نیز حصارهایی دارد که زندانیان پیش از جنگ درون آن زندگی کردهاند. فیلم با ظرافت نشان میدهد که اسارت نظامی، نابرابریهای اجتماعی را حذف نمیکند، بلکه گاه آنها را آشکارتر میسازد. دو اشرافزاده در دو سوی جنگ رابطهٔ دوبولدو و فون راوفنشتاین، قلب فکری و عاطفی فیلم است.
هر دو به طبقهای تعلق دارند که ارزشهای مشترک و آیینهای آشنایی برای خود ساخته است؛ با وجود آنکه در دو سوی جنگ ایستادهاند، در زبان منزلت، آداب و خاطره به یکدیگر نزدیکاند. این آشنایی، دشمنی را از میان نمیبرد، اما تصویر دشمنِ بیچهره را پیچیده میکند. آنان میتوانند همزمان افسرانی وفادار به وظیفه و انسانهایی باشند که در دیگری پژواکی از جهان خود مییابند.
« طبقه؛ حصاری نادیدنی یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم، نگاه نافذ آن به طبقهٔ اجتماعی است. »
شخصیتها و اجرا
در بازی اریش فون اشتروهایم و پیر فرنِه، این پیوند با خویشتنداری و اندوهی فروخورده شکل میگیرد. نگاهها و مکثها بیش از توضیح مستقیم کار میکنند؛ در رفتارشان نوعی آگاهی از پایان یک نظم تاریخی احساس میشود. اشرافیت، که زمانی هویت و اقتدار این دو مرد را تضمین میکرد، در جهان مدرن جنگ به میراثی شکننده بدل شده است.
از این رو، رابطهٔ آنان فقط برخورد دو افسر نیست؛ سوگواری آرامی برای طبقهای است که پیوندهایش هنوز زندهاند، اما آیندهاش دیگر تضمینشده نیست. انسانیت در سوی دشمن رنوار سربازان آلمانی را به هیولاهایی بیچهره تبدیل نمیکند و فرانسویها را نیز معصومانی بینقص نمینمایاند. این انتخاب، بخش مهمی از نیروی ضدجنگ فیلم است: دشمنانگاری آسان، جای خود را به مشاهدهٔ آدمهایی میدهد که درون ساختارهایی بزرگتر از خود عمل میکنند.
اردوگاه، با وجود قدرت و انضباطش، محل تماس روزمرهٔ زندانی و نگهبان نیز هست؛ لحظههای کوچکِ ملاحظه و همدردی نشان میدهند که انسانیت میتواند در میان قواعد خصمانه دوام بیاورد. این نگاه به معنای نادیدهگرفتن تفاوت قدرت یا رنج اسارت نیست. زندانی، زندانی است و نگهبان اختیار بیشتری دارد؛ اما فیلم اجازه نمیدهد این رابطه به تقسیمبندی اخلاقی مطلق بدل شود.
جنگ با ملیتها و عنوانها سخن میگوید، درحالیکه زندگی فردی از فقدان، ترس، تنهایی و عاطفه ساخته شده است. روایت با کمکردن سهم صحنههای نبرد، توجه را از شکوه نظامی به پیامدهای انسانی آن منتقل میکند. فاجعهٔ جنگ در اینجا نه نمایش پیروزی، بلکه اتلاف زندگیها و دشوارشدن همدلی است. کارگردانی، میزانسن و لحن کارگردانی رنوار بهجای تأکید مداوم بر هیجان، به حرکت طبیعی آدمها در فضا و تداوم صحنهها اعتماد میکند.
« در بازی اریش فون اشتروهایم و پیر فرنِه، این پیوند با خویشتنداری و اندوهی فروخورده شکل میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دوربین و میزانسن غالباً اجازه میدهند شخصیتها در یک محیط مشترک حضور داشته باشند و مناسباتشان در دل همان فضا شکل بگیرد. نتیجه، حسی از زندگی جمعی است: زندانیان صرفاً مهرههایی در مسیر گریز نیستند، بلکه آدمهاییاند که وقت میگذرانند، اختلاف میکنند، سرگرمی میسازند و به شکلهای گوناگون با اسارت کنار میآیند.
موسیقی و نمایشهای درونداستانی نیز به فیلم رنگی دوگانه میدهند. در کنار اندوه و خطر، لحظههایی از شوخی، آواز و نمایش پدید میآید؛ نه برای سبککردن تصنعی جنگ، بلکه برای نشاندادن اینکه زندگی در شرایط دشوار نیز به آفرینش و بازی نیاز دارد. این بخشها از سرزندگی فیلم میکاهند؟ نه؛ بلکه دامنهٔ عاطفی آن را گستردهتر میکنند.
بااینهمه، همین گشودگی روایی گاه به نوسان لحن میانجامد: فیلم از تعلیق فرار به معاشرت و تأمل میرسد و دوباره به خطر بازمیگردد، بیآنکه همیشه این گذارها از نظر ریتم کاملاً هموار باشند. بازیها و شخصیتپردازی بازیها از پایههای اصلی باورپذیری فیلماند. ژان گابن در نقش مارشال، صلابت و خستگی مردی عادی را با حضوری زمینی و بیتکلف منتقل میکند؛ شخصیتی که بهجای خطابهخوانی، از واکنشهای ساده و رفتار عملی شناخته میشود.
مارسل دالیو در نقش روزنتال نیز به جمع زندانیان رنگی دیگر میبخشد و او را از یک تیپ اجتماعی فراتر میبرد. دوبولدو و فون راوفنشتاین، در سوی دیگر، با بازیهای مهارشده و پرجزئیات، وقار و آسیبپذیری اشرافی را همزمان زنده میکنند. شخصیتها بهندرت با توضیحهای طولانی معرفی میشوند؛ جایگاهشان از نوع رابطه با دیگران، انتخابهایشان و شیوهٔ حضورشان در فضا روشن میشود.
« موسیقی و نمایشهای درونداستانی نیز به فیلم رنگی دوگانه میدهند. »
قوتها و کاستیها
همین اقتصاد در شخصیتپردازی، وجهی مستندگونه و طبیعی به جمع میدهد. البته همهٔ رابطهها به یک اندازه پرورده نیستند. پیوند عاطفی مارشال و اِلسا، با وجود لحظههای انسانی و آرامشبخشش، سریع شکل میگیرد و برای برخی تماشاگران ناگهانی به نظر میرسد. فیلم بیش از آنکه مراحل تدریجی این دلبستگی را بکاود، بر اهمیت پناه، سوگواری و تماس انسانی در دل جنگ تأکید میکند؛ انتخابی که از نظر تماتیک روشن است، اما از نظر پرداخت عاطفی میتوانست ظریفتر و مفصلتر باشد.
ریتم و امتداد پایان «توهم بزرگ» به تماشاگرانی که انتظار روایتی تند و پیوسته دارند، همواره پاداش فوری نمیدهد. بعضی صحنهها برای رسیدن به نقطهٔ بعدی زمان زیادی صرف میکنند و مسیر فرارها گاه بیش از اندازه کش میآید. این کندی با شیوهٔ مشاهدهگرانهٔ رنوار سازگار است، اما در همهٔ لحظهها به عمق بیشتر نمیانجامد.
بهخصوص در بخشهای پایانی، مکثها و امتداد بعضی صحنهها ممکن است حس پایانپذیری روایت را تضعیف کند. بااینحال، این انتخاب بخشی از منطق فیلم نیز هست: گریز از اسارت، بهتنهایی پایان تجربهٔ جنگ نیست؛ پیامدهای انسانی و عاطفی آن همچنان ادامه دارند. بدون ورود به جزئیات رخدادهای نهایی، میتوان گفت پایان فیلم بیش از آنکه بر غافلگیری تکیه کند، بر فاصلهٔ میان آزادی جسمانی و رهایی از جهان جنگ مکث میکند.
همین رویکرد، تأثیر عاطفی اثر را با شتاب کمتر و تأمل بیشتر میسازد؛ ولی برای تماشاگرانی که پایان فشردهتری میپسندند، ممکن است طولانی جلوه کند. جمعبندی «توهم بزرگ» فیلمی دربارهٔ فرار است، اما ارزش ماندگارش را نه فقط از نقشهها و تعلیق، بلکه از پرسشهایی میگیرد که در دل اسارت طرح میکند: چه چیز آدمها را از یکدیگر جدا میسازد و چه چیزی، حتی در زمان جنگ، امکان همدلی را باقی میگذارد؟
« همین اقتصاد در شخصیتپردازی، وجهی مستندگونه و طبیعی به جمع میدهد. »
جمعبندی
رنوار با شخصیتهایی چندلایه، بازیهای دقیق و نگاهی انسانی به دو سوی جبهه، تصویری از جنگ میسازد که از قهرمانپروری و نفرت آسان فاصله دارد. کندی و نوسان ریتم، رابطهٔ عاشقانهٔ کمپرداخت و امتداد برخی مکثهای پایانی از کاستیهای فیلماند؛ اما این ضعفها نیروی مشاهدهگرانه و اندیشهٔ اخلاقی اثر را از میان نمیبرند.
حاصل، فیلمی است که ممکن است بیش از آنکه در هر لحظه سرگرم کند، به ذهن بازگردد و با گذشت زمان لایههای تازهتری از معنایش را آشکار سازد.



ثبت دیدگاه