نقد و بررسی
نقد Goya in Bordeaux | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تصویری که به جای زندگی روایت میشود «گویا در بوردو» ساختهٔ کارلوس سائورا، زندگینامهای به معنای متعارف نیست؛ فیلم بیش از آنکه بخواهد مسیر زندگی فرانسیسکو گویا را از آغاز تا پایان بازگو کند، ذهن نقاش را در واپسین سالهای عمرش به صحنهای برای برخورد خاطره، هراس، میل و هنر بدل میسازد.
گویا در تبعیدی خودخواسته، بیمار و ناشنواست و گذشته پیوسته از خلال گفتوگو با دخترش روساریو، سردردها و فرسودگی جسمی به اکنون هجوم میآورد. این انتخاب، فیلم را از قالب زندگینامهای خطی دور میکند و به تجربهای ذهنی نزدیک میسازد؛ تجربهای که در آن خاطرهها نه همچون فصلهای مرتب یک زندگی، بلکه چون تصویرهایی پراکنده از حافظه سر برمیآورند.
این شیوه از همان ابتدا وعدهٔ فیلمی دربارهٔ «دیدن» میدهد، نه صرفاً دانستن. تماشاگر قرار نیست همهٔ رویدادهای زندگی گویا را به ترتیب تاریخی دریافت کند؛ قرار است جهان را از پشت چشم هنرمندی ببیند که حافظهاش میان اکنون و گذشته، زیبایی و خشونت، روشنایی و تیرگی حرکت میکند. چنین رویکردی در بهترین لحظات، وجهی شاعرانه و تأملبرانگیز دارد؛ اما در بخشهایی نیز باعث میشود رشتهٔ روایی از دست برود و فیلم برای مخاطبی که انتظار یک روایت پیوسته دارد، گسسته و دشوار به نظر برسد.
ذهن در تبعید، تاریخ در پسزمینه بوردو در فیلم تنها مکانِ اقامت گویا نیست؛ نشانهای از فاصلهگرفتن او از اسپانیا و از دستگاه قدرتی است که به آرمانهای آزادیخواهانهاش مجال آسودگی نمیدهد. تبعید، وضعیت بیرونی او را شکل میدهد، اما تبعید درونی نیز به همان اندازه اهمیت دارد: گویا از جامعه، از بخشی از گذشته و حتی از بدن رو به زوال خود فاصله گرفته است.
« این شیوه از همان ابتدا وعدهٔ فیلمی دربارهٔ «دیدن» میدهد، نه صرفاً دانستن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این جدایی را با شرح سیاسی مفصل توضیح نمیدهد؛ سیاست بیشتر همچون نیرویی حاضر در حاشیه عمل میکند، سایهای که بر زندگی خصوصی و تخیل هنرمند سنگینی میاندازد. این انتخاب از یک سو به فیلم امکان میدهد بر تجربهٔ شخصی و هنری گویا تمرکز کند و از سوی دیگر، گاهی زمینهٔ تاریخی را کمرنگ میسازد.
اعتراض به فردیناند هفتم و سرکوب سیاسی در جهان فیلم اهمیت دارد، اما همیشه به صورتی دراماتیک و روشن بسط نمییابد. در نتیجه، بیننده ممکن است بیش از آنکه تصویری جامع از نسبت گویا با دورانش به دست آورد، با حالوهوای مردی روبهرو شود که زیر فشار گذشته و بیماری، در پی حفظ استقلال نگاه خود است.
این محدودیت، بخشی از انتخاب فرمی اثر است، اما برای کسانی که انتظار شرحی تاریخیتر دارند، کمبود به شمار میآید. قابها؛ نقاشیهایی که نفس میکشند نیرومندترین دستاورد فیلم در زبان بصری آن است. قاببندیها با دقتی چشمگیر ساخته شدهاند و نورپردازی، فضاها را از واقعگرایی ساده بیرون میبرد و به قلمرو نقاشی نزدیک میکند.
چهرهها، اشیا و معماری گاه چنان در نور و سایه جای میگیرند که انگار پیش از آنکه بخشی از یک صحنهٔ سینمایی باشند، بر سطح بوم نقش بستهاند. استفاده از ترکیب رنگهای زنده، در کنار لحظههای تاریک و سنگین، به فیلم هویتی دیداری میدهد که بهسادگی فراموش نمیشود. بازسازی جهان تابلوها نیز صرفاً تزئینی نیست.
« این محدودیت، بخشی از انتخاب فرمی اثر است، اما برای کسانی که انتظار شرحی تاریخیتر دارند، کمبود به شمار میآید. »
شخصیتها و اجرا
فیلم بارها میان نقاشی و صحنهٔ زنده مرز میکشد و سپس آن را از میان میبرد؛ تصویری که ابتدا همچون بازآفرینی یک اثر هنری جلوه میکند، در تداوم حرکت و نگاه به بخشی از جهان گویا بدل میشود. طراحی صحنهٔ پرجزئیات در این روند نقشی اساسی دارد: اتاقها، کارگاهها و فضاهای استودیویی با نور و رنگ جان میگیرند و به ذهنیاتی قابل لمس تبدیل میشوند.
از همین رو، فیلم در بسیاری از لحظات بیشتر با چشم فهمیده میشود تا با گفتوگو یا پیرنگ. بازیها و حضور جسمانی گویا فرانسیسکو رابال در نقش گویا، مرکز ثقل عاطفی فیلم است. او شخصیت را نه با هیبت یک نابغهٔ دور از دسترس، بلکه با بدن فرسوده، دردهای مداوم و ذهنی سرشار از تصاویر میسازد. چهرهاش بهتنهایی تاریخ زیستهٔ شخصیت را حمل میکند: گاه خسته و رنجور، گاه تیزبین و سرکش، و گاه گرفتار آشفتگیای که نمیتوان آن را به بیماری جسمانی فروکاست.
این بازی، گویا را به حضوری ملموس بدل میکند و مانع میشود فیلم کاملاً در زیباییپردازی بصری خود حل شود. خوزه کورونادو در نقش گویا در جوانی، سویهٔ دیگری از شخصیت را نمایندگی میکند؛ حضور دو بازیگر برای دو دورهٔ زندگی، امکان میدهد که گویا نه یک چهرهٔ ثابت، بلکه مجموعهای از صورتها و خاطرهها باشد.
بااینحال، پیوند میان این دو دوره همیشه از نظر روایی به اندازهٔ پیوند بصری فیلم قانعکننده نیست. در کنار آنها، رابطهٔ گویا با لئوکادیا و روساریو فضایی خصوصیتر میآفریند، اما این روابط گاه بیشتر در خدمت بازکردن دروازهای به سوی خاطراتاند تا آنکه خودشان بهطور مستقل و عمیق گسترش یابند.
« از همین رو، فیلم در بسیاری از لحظات بیشتر با چشم فهمیده میشود تا با گفتوگو یا پیرنگ. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دوشس آلبا نیز با وجود جذابیت تاریخی و تصویریاش، در حدی باقی میماند که ظرفیت شخصیتی او را کامل آشکار نمیکند. خاطرههای گسسته و مسئلهٔ انسجام ساختار فیلم بر رفتوآمد میان سالهای پایانی عمر گویا و لحظههایی از گذشته تکیه دارد. گفتوگوها، درد و فرسودگی، خاطرات را فعال میکنند و فیلم از این محرکها برای پرش میان دورههای زندگی بهره میگیرد.
این ساختار با موضوع اثر سازگار است: حافظهٔ یک انسان سالخورده بهندرت همچون روایتی مرتب عمل میکند، و ذهن هنرمند ممکن است یک تصویر یا حس را بر توالی زمانی مقدم بداند. از این منظر، پراکندگی را میتوان نه خطایی تصادفی، بلکه بازتابی از جهان ذهنی شخصیت دانست. بااینهمه، سازگاریِ ایده با موضوع لزوماً به انسجام دراماتیک نمیانجامد.
برخی بازگشتها به گذشته تکراری به نظر میرسند و پیوند میان صحنهها همیشه نیرویی کافی برای پیشبردن روایت ایجاد نمیکند. در لحظاتی، فیلم بیشتر مجموعهای از تابلوهای زنده است تا داستانی که هر بخش آن پرسش تازهای پیش بکشد یا لایهای روشنتر از شخصیت را آشکار کند. نتیجه، تجربهای دوگانه است: پراکندگی میتواند حس آشفتگی حافظه را القا کند، اما گاهی تماشاگر را از پیوند عاطفی با مسیر کلی اثر دور میسازد.
ریتمی که مجال تأمل میدهد و گاه فرسوده میکند کندی ریتم در «گویا در بوردو» با روح مراقبهگر فیلم تناسب دارد. سائورا عجلهای برای تبدیل زندگی هنرمند به زنجیرهای از فراز و فرودهای پرشتاب ندارد؛ صحنهها فرصت مییابند در قاب، رنگ و حرکت نگاه مکث کنند. این مکثها برای تماشاگرانی که از سینما انتظار تجربهای دیداری و تأملی دارند، بخشی از جذابیت اثر است.
« دوشس آلبا نیز با وجود جذابیت تاریخی و تصویریاش، در حدی باقی میماند که ظرفیت شخصیتی او را کامل آشکار نمیکند. »
قوتها و کاستیها
اما همان ویژگی ممکن است برای دیگران به کشآمدن بیحاصل بدل شود، بهویژه وقتی صحنهای پس از آنکه تصویر یا معنای اصلیاش را منتقل کرده، همچنان ادامه مییابد. دیالوگها نیز همیشه به اندازهٔ تصویرها غنی نیستند. برخی گفتوگوها به بیان مستقیم ایدهها یا احساسات نزدیک میشوند و از پیچیدگیای که در قابها وجود دارد، فاصله میگیرند.
این ناهمواری سبب میشود فیلم در لحظههایی بهجای آنکه معنا را از برخورد تصویر، سکوت و بازی بیرون بکشد، آن را توضیح دهد. بااینحال، سکون و تکرار را نمیتوان یکسره ضعف دانست: فیلم میکوشد زمانِ فرسودگی و بازگشت خاطره را به تماشاگر تحمیل کند. مسئله این است که این تجربه همیشه به کشف تازهای منتهی نمیشود.
هنر، حافظه و محدودیت زندگینامه فیلم در نهایت پرسشی دربارهٔ نسبت زندگی هنرمند با آثارش پیش میکشد: آیا میتوان جهان یک نقاش را از مسیر رخدادهای زندگیاش توضیح داد، یا باید به شیوهٔ نگاه و تصویرسازی او نزدیک شد؟ «گویا در بوردو» بیشتر به راه دوم گرایش دارد. آثار و زبان بصری گویا در فیلم نه نتیجهای تزئینی در پایان روایت، بلکه نیرویی هستند که گذشته را سازمان میدهند.
زندگی از خلال نقاشیها به یاد آورده میشود و نقاشیها، به نوبهٔ خود، به صورت بخشی از زندگی جاری درمیآیند. این رویکرد، فیلم را از زندگینامهای جامع دور میکند و در عوض به آن شخصیتی هنری میبخشد. مخاطب ممکن است اطلاعات تازه یا تصویری کامل از همهٔ دورههای زندگی گویا به دست نیاورد، اما با ذهنی آشنا میشود که در آن درد، سیاست، میل و حافظه به تصویر تبدیل شدهاند.
« دیالوگها نیز همیشه به اندازهٔ تصویرها غنی نیستند. »
جمعبندی
همین تمرکز، هم سرچشمهٔ زیبایی فیلم است و هم منشأ محدودیتش: اثر در بازآفرینی جهان بصری گویا موفقتر از شرح همهجانبهٔ انسان و زمانهٔ اوست. جمعبندی «گویا در بوردو» فیلمی چشمنواز و آگاهانه نامتعارف است که زندگی واپسینِ فرانسیسکو گویا را به سفری در حافظه و تصویر بدل میکند. قاببندیهای سنجیده، نورپردازی خیرهکننده، طراحی صحنهٔ پرجزئیات و بازی پرقدرت فرانسیسکو رابال، اثری میسازند که در سطح دیداری و حسی ماندگار است.
در مقابل، روایت پراکنده، بازگشتهای تکراری، ریتم کند و برخی شخصیتپردازیهای کمعمق، مانع میشوند فیلم برای همهٔ تماشاگران به تجربهای یکدست بدل شود. ارزش فیلم بیش از آنکه در ارائهٔ زندگینامهای کامل باشد، در تلاشش برای ساختن سینمایی نقاشانه نهفته است؛ سینمایی که میخواهد ذهن یک هنرمند را با نور، رنگ و قاب بازآفرینی کند.
اگر تماشاگر با روایتی آزاد و مکثدار همراه شود، فیلم میتواند همچون گالریای زنده از خاطرات و اضطرابهای گویا عمل کند؛ اما اگر پیوستگی داستانی و تحول روشن شخصیتها را در اولویت بگذارد، احتمالاً فاصلهای میان زیبایی تصویر و درگیری روایی احساس خواهد کرد.
ثبت دیدگاه