نقد و بررسی
نقد Goodbye, Mr. Chips | 1969
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و بازخوانی داستانی آشنا «Goodbye, Mr. Chips» محصول ۱۹۶۹، اقتباسی موزیکال از داستان جیمز هیلتون است؛ داستان آموزگاری در مدرسهای شبانهروزی که زندگی حرفهای و عاطفیاش در پیوند با بروکفیلد شکل میگیرد. نسخهٔ سینمایی هربرت راس با فیلم مشهور سال ۱۹۳۹ تفاوتهایی دارد و روایت را در دورهای دیگر جای میدهد.
ترنس رتیگان فیلمنامه را نوشته و پیتر اوتول، پتالا کلارک و مایکل ردگریو در نقشهای اصلی ظاهر شدهاند. همین ترکیب، از همان ابتدا وعدهٔ فیلمی را میدهد که هم به سنت ملودرام مدرسهای وفادار است و هم میخواهد با آواز و موسیقی، به خاطره و احساس ابعادی تازه ببخشد. بااینحال، فیلم بیش از آنکه دربارهٔ رویدادهای بزرگ باشد، دربارهٔ تغییر تدریجی یک شخصیت است: مردی که نظم را میشناسد، اما در آغاز راه چندان نمیداند چگونه به دیگران نزدیک شود.
مدرسه، با سلسلهمراتب و آیینهایش، تنها محل کار او نیست؛ جهانی است که عادتهایش را ساخته و در عین حال فرصت میدهد تا معنای آموزگار بودن را دوباره بفهمد. فیلم از دل این فضا به سراغ پرسشی ساده اما ماندگار میرود: چه چیزی باعث میشود یک معلم در ذهن شاگردانش باقی بماند؟ پیتر اوتول؛ نیروی عاطفی فیلم مهمترین دارایی فیلم بازی پیتر اوتول است.
او نقش آرتور چیپینگ را نه با شیرینیِ آماده و نه با شوخیهای پررنگ میسازد؛ ابتدا او را مردی خشک، محتاط و گرفتار آداب میبینیم. آنچه بازی را اثرگذار میکند، تغییرهای کوچک در رفتار اوست: مکثی که جای پاسخ فوری را میگیرد، نگاهی که اندکی نرمتر میشود، یا لحظهای که انضباط دیگر تنها راه ارتباط با شاگردان نیست.
« جایگاه فیلم و بازخوانی داستانی آشنا «Goodbye, Mr. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اوتول به شخصیت اجازه میدهد تا آرامآرام از درون تغییر کند؛ ازاینرو، دگرگونی او باورپذیرتر از آن است که با یک چرخش نمایشی ناگهانی ساخته شود. اوتول همچنین تعادل ظریفی میان وقار و آسیبپذیری برقرار میکند. چیپس در برابر دانشآموزان جایگاه اقتدار دارد، اما این اقتدار به معنای بینیازی عاطفی نیست.
زیر ظاهر رسمیاش کسی حضور دارد که میخواهد پذیرفته شود و برای یافتن زبان مشترک با نسل تازه تقلا میکند. بازیگر این تنهایی را بیآنکه به خودترحمی بدل کند، در چهره و آهنگ گفتارش مینشاند. پتالا کلارک نیز با حضوری پرجنبوجوش، نیرویی متفاوت وارد روایت میکند و در برابر خویشتنداری چیپس، سبکتر و آزادتر به نظر میرسد.
همراهی این دو، موتور انسانی داستان است؛ هرچند فیلمنامه گاه برای پیشبردن این پیوند، شتابزده عمل میکند. مدرسه بهمثابه جهانِ خاطره بروکفیلد فقط پسزمینهای زیبا نیست؛ بخشی از شخصیت فیلم است. ساختمان کهن، راهروها، حیاطها و منظرههای پیرامون، حسی از تداوم میسازند؛ گویی نسلهای مختلف در آن رفتوآمد کردهاند و هر کدام چیزی از خود به جا گذاشتهاند.
این محیط به فیلم امکان میدهد تا زندگی فردی چیپس را به تجربهای جمعی پیوند بزند: او در میان دانشآموزان و همکارانش تعریف میشود و معنای سالهای عمرش را از رابطههایی میگیرد که در فضای مدرسه شکل میگیرند. فضاسازی فیلم از آن جنس زیباییهایی است که قرار نیست چشم را با شکوهی پرهیاهو خیره کند.
« اوتول همچنین تعادل ظریفی میان وقار و آسیبپذیری برقرار میکند. »
شخصیتها و اجرا
جذابیتش بیشتر در حس آشنایی و آرامشی است که میآفریند؛ چوب، سنگ، فضای سبز و نظم روزانهٔ مدرسه، به اثر بافتی ملموس میدهند. این کیفیت تصویری با حالوهوای نوستالژیک روایت سازگار است، اما در عین حال ممکن است تصویر بروکفیلد را بیش از اندازه آرمانی جلوه دهد. فیلم چندان در پی نقد ریشهای نظام آموزشی یا امتیازهای طبقاتی آن نیست؛ بیشتر میخواهد امکانهایی را ببیند که در بهترین شکل مدرسه، برای پرورش منش و مسئولیت فراهم میشود.
موسیقی؛ پیوندی نابرابر با روایت موزیکال بودن فیلم هم سرچشمهٔ تمایز آن است و هم مهمترین محل اختلاف. بعضی ترانهها میکوشند احساس شخصیتها را آشکارتر کنند یا حالوهوای جمعی مدرسه را بسازند، اما همهٔ آنها به یک اندازه در دل قصه جا نمیافتند. در برخی صحنهها، آواز ادامهٔ طبیعی فضای داستان به نظر میرسد؛ در برخی دیگر، ورود ناگهانی بخش موزیکال رشتهٔ درام را قطع میکند.
مخاطبی که انتظار دارد ترانهها لایهای تازه به کشمکشها بیفزایند، ممکن است از کمبود پیوند میان موسیقی و تحول شخصیتها ناامید شود. این ناهماهنگی بهویژه از آنجا اهمیت دارد که داستان، بهخودیخود، بر احساسات کنترلشده و تغییرهای تدریجی تکیه میکند. آواز معمولاً وقتی در روایت ضروری میشود که هیجان شخصیت از گفتار روزمره فراتر رفته باشد؛ اما فیلم همیشه چنین ضرورتی را بهروشنی بنا نمیکند.
بنابراین بعضی شمارهها بیشتر حکم تزئین دارند تا زبان تازهٔ درام. بااینهمه، حضور پتالا کلارک و پیتر اوتول در بخشهای موسیقایی به آنها جذابیتی شخصی میبخشد. مسئله این نیست که موسیقی هیچ لحظهٔ دلنشینی ندارد؛ مسئله آن است که خاطرهٔ ترانهها اغلب به اندازهٔ خاطرهٔ شخصیتها یا فضای مدرسه ماندگار نمیشود.
« موسیقی؛ پیوندی نابرابر با روایت موزیکال بودن فیلم هم سرچشمهٔ تمایز آن است و هم مهمترین محل اختلاف. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم، زمان و گستردگی روایت فیلم برای روایت زندگیای که در گذر زمان شکل میگیرد، دامنهای وسیع انتخاب کرده است. این گستردگی به اثر فرصت میدهد تا تغییر چیپس و دگرگونی محیط پیرامونش را دنبال کند، اما در عوض خطر پراکندگی را به همراه دارد. مدتزمان طولانی فیلم، بهخصوص هنگامی که صحنهها به جای پیشبردن رابطهها صرف مکث بر حالوهوا میشوند، میتواند ریتم را کُند کند.
برخی بخشها چنان آرام پیش میروند که تماشاگر ممکن است احساس کند مضمونهای فیلم پیشتر روشن شدهاند و روایت همچنان در حال تکرار آنهاست. در سوی دیگر، همین کندی با موضوع فیلم تناسبی هم دارد. چیپس شخصیتی نیست که با چند تصمیم بزرگ ناگهان به انسانی دیگر بدل شود؛ او در سالها، برخوردها و عادتهای روزانه شکل میگیرد.
از این منظر، صبر روایت برای نشان دادن تغییرهای انباشتهشونده قابل دفاع است. مشکل زمانی پدید میآید که تأمل با کشآمدن اشتباه گرفته میشود. فیلم گاهی نمیتواند میان این دو مرز روشنی بکشد و همین سبب میشود تجربهٔ تماشایش بسته به میزان علاقهٔ مخاطب به درامهای آرام و نوستالژیک متفاوت باشد.
عاطفه، تدریس و معنای میراث هستهٔ عاطفی اثر در این اندیشه نهفته است که آموزش را نمیتوان به انتقال اطلاعات فروکاست. چیپس با موضوعاتی چون یونانی و لاتین سروکار دارد، اما آنچه رابطهاش با شاگردان را معنادار میکند، فقط درسهای رسمی نیست؛ توجهی است که به آنها نشان میدهد و انسانی است که در برابرشان از خود آشکار میکند.
« ریتم، زمان و گستردگی روایت فیلم برای روایت زندگیای که در گذر زمان شکل میگیرد، دامنهای وسیع انتخاب کرده است. »
قوتها و کاستیها
فیلم از این راه، مفهوم میراث را از شهرت یا دستاوردهای بزرگ جدا میسازد و آن را در تأثیر آرامی میبیند که یک انسان بر زندگی دیگران میگذارد. البته این نگاه گاه به احساساتگرایی نزدیک میشود. بعضی موقعیتها چنان برای برانگیختن همدلی طراحی شدهاند که پیچیدگیهای رابطهٔ آموزگار و شاگرد را ساده میکنند.
در نتیجه، فیلم بیشتر به ستایش چهرهٔ مهربان معلم علاقه دارد تا بررسی دشواریهای نهادی آموزش. اما همین سادگی عاطفی، وقتی با بازی مهارشدهٔ اوتول همراه میشود، از تبدیلشدن فیلم به موعظه جلوگیری میکند. اثر در بهترین لحظههایش نمیگوید آموزگار خوب دقیقاً چه باید بکند؛ نشان میدهد چگونه آدمی با گشودن خود به دیگری، معنای نقش حرفهایاش را تغییر میدهد.
جمعبندی «Goodbye, Mr. Chips» فیلمی گرم و خوشساخت دربارهٔ گذر زمان، آموزش و اثر ماندگار رابطههای انسانی است. پیتر اوتول بهتنهایی نیرویی چشمگیر به آن میبخشد و پتالا کلارک، فضای مدرسه و جلوههای بصری به روایت رنگ و جان میدهند. در برابر این امتیازها، ریتم طولانی و موسیقیای که همیشه به قصه نمیپیوندد، مانع از آن میشود که همهٔ اجزای فیلم به یک اندازه اثرگذار باشند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در ترانههایش یا تازگی ساختارش باشد، در شخصیتپردازی آرام و عاطفهٔ بیتکلفش نهفته است. ممکن است برخی بخشهایش امروز کند یا بیش از اندازه شیرین به نظر برسند، اما تصویر معلمی که بهتدریج راهی برای رسیدن به شاگردانش پیدا میکند، همچنان توان برانگیختن همدلی دارد.
« البته این نگاه گاه به احساساتگرایی نزدیک میشود. »



ثبت دیدگاه