نقد و بررسی
نقد Gone Girl | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی بر سطح آینه «دختر گمشده» ساختهٔ دیوید فینچر، در ظاهر با معمایی آشنا آغاز میشود: زنی در سالگرد ازدواجش ناپدید شده و شوهرش، نیک دان، ناگهان در مرکز توجه پلیس و رسانهها قرار میگیرد. اما فیلم خیلی زود روشن میکند که مسئلهاش فقط یافتن پاسخ یک پرسش جنایی نیست. اینجا هر روایت میتواند بخشی از حقیقت را پنهان کند، هر تصویر ممکن است ساختهوپرداختهٔ دیگران باشد و حتی صمیمیترین رابطه نیز از نگاه بیرونی به نمایشی عمومی تبدیل شود.
فیلمنامهٔ گیلیان فلین، برگرفته از رمان خودش، اطلاعات را با وسواس و حسابگری توزیع میکند. تماشاگر در جایگاه ناظری مطمئن نمینشیند؛ پیوسته باید برداشتهایش را بازبینی کند و میان نشانهها، انگیزهها و تناقضها رابطهای تازه بیابد. این بازی با دانستههای مخاطب، موتور اصلی تعلیق است؛ فیلم نه فقط میپرسد چه اتفاقی افتاده، بلکه میسنجد چرا به یک روایت بیش از روایت دیگر اعتماد میکنیم.
ازدواج بهمثابه میدان قدرت هستهٔ عاطفی فیلم، تصویری آرام و سالم از زندگی مشترک نیست. نیک و ایمی دان در پیوندی فرسوده گرفتارند که در آن صمیمیت، دلخوری، خاطره و میل به کنترل درهم تنیده شدهاند. فیلم بهجای آنکه شکست ازدواج را به یک علت ساده فروبکاهد، آن را محصول مجموعهای از فاصلهها و سوءتفاهمها نشان میدهد: فاصلهٔ میان آنچه زوج از خود نشان میدهند و آنچه در خلوت تجربه میکنند، میان انتظارات گذشته و واقعیت اکنون، و میان نقشهایی که برای یکدیگر بازی میکنند.
نکتهٔ تلخ و مؤثر اثر این است که رابطه را نه پناهگاهی امن، بلکه عرصهای برای سنجش قدرت تصویر میکند. هر یک از دو شخصیت میکوشد بر برداشت دیگری و گاه بر برداشت عموم اثر بگذارد. در این جهان، شناختن شریک زندگی به معنای دسترسی کامل به او نیست؛ گاهی سالها همزیستی فقط مجموعهای از عادتها و حدسها میسازد.
« اما فیلم خیلی زود روشن میکند که مسئلهاش فقط یافتن پاسخ یک پرسش جنایی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین نگاه، فیلم را از یک معمای جنایی صرف فراتر میبرد و به مطالعهای ناآرام دربارهٔ اعتماد بدل میکند. بازی با روایت و نگاه تماشاگر ساختار دوپارهٔ فیلم، با جابهجایی میان اکنون و گذشته، نقش مهمی در شکلدادن به قضاوت تماشاگر دارد. آنچه ابتدا روشن و قابلفهم به نظر میرسد، در ادامه معنایی دیگر پیدا میکند؛ نه لزوماً چون واقعیت عوض شده، بلکه چون زاویهٔ دید ما تغییر کرده است.
فیلم از مخاطب میخواهد به واکنشهای خود نیز بدگمان باشد: چرا از یک شخصیت دفاع میکنیم؟ کدام رفتار را نشانهٔ بیگناهی میدانیم و کدام را مدرکی علیه او؟ این شیوه، بهویژه در پیوند با موضوع رسانه، کارآمد است. «دختر گمشده» نشان میدهد که داستانهای عمومی چگونه با حذف جزئیات و برجستهکردن چند تصویر ساده ساخته میشوند.
رسانهها نه صرفاً گزارشگر رویدادها، بلکه نیرویی فعال در شکلدادن به معنای آنها هستند. یک چهره، یک مکث یا یک پاسخ نامناسب میتواند در چشم مخاطبان به نشانهای قطعی تبدیل شود؛ حال آنکه هیچیک بهتنهایی الزاماً حقیقت را آشکار نمیکند. شخصیتها و بازیها بازی بن افلک در نقش نیک، بر خویشتنداری و ابهام تکیه دارد.
چهرهٔ او اغلب چیزی را آشکار نمیکند که بتوان با اطمینان تفسیرش کرد؛ همین ویژگی با جایگاه شخصیتی که زیر نگاه عمومی قرار گرفته، هماهنگ است. او در عین حال، نوعی بیدقتی و خودمحوری را به نقش میآورد که مانع از آن میشود نیک صرفاً قربانیِ بدفهمی دیگران جلوه کند. تماشاگر میتواند همزمان از او بدگمان باشد و نسبت به فشار موقعیتش حساس بماند.
« همین نگاه، فیلم را از یک معمای جنایی صرف فراتر میبرد و به مطالعهای ناآرام دربارهٔ اعتماد بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
در سوی دیگر، رزاموند پایک به ایمی حضوری دقیق و چندلایه میبخشد. بازی او بر کنترل، ظرافت و تغییرات کوچک در لحن و حالت استوار است؛ ازاینرو شخصیتش حتی در سکوت نیز نیروی دراماتیک دارد. پایک ایمی را به چهرهای آسان برای دستهبندی تبدیل نمیکند و همین مقاومت در برابر داوری سریع، با ساختار کلی فیلم پیوند میخورد.
بازیگران مکمل نیز، بهویژه کری کون در نقش مارگو، به جهان فیلم گرما و واقعگرایی میبخشند؛ شخصیتی که در میان هیاهوی رسانهای، پیوند خانوادگی را ملموس نگه میدارد. کارگردانی و زبان بصری فینچر جهان فیلم را با نظمی سرد و حسابشده میسازد. ترکیببندیهای دقیق، حرکتهای کنترلشدهٔ دوربین و فضاهای داخلیِ کمجان، حس ناامنی را بیآنکه به نمایش اغراقآمیز وحشت وابسته شوند، تقویت میکنند.
خانهها و خیابانها اغلب چنان قاببندی شدهاند که گویی شخصیتها از پیش زیر نظارتاند؛ تصویری مناسب برای داستانی که در آن زندگی خصوصی پیوسته به صحنهٔ نمایش بدل میشود. موسیقی ترنت رزنر و اتیکاس راس نیز در ایجاد این فضای سرد سهمی اساسی دارد. صداها گاه بهجای آنکه هیجان را مستقیم اعلام کنند، نوعی اضطراب زیرپوستی میسازند؛ گویی چیزی در پس آرامش ظاهری ناآرام است.
تدوین سنجیدهٔ فیلم نیز اجازه میدهد اطلاعات بهتدریج انباشته شوند و تعلیق از دل فاصلهٔ میان دانستهها و نادانستهها شکل بگیرد. بااینحال، همین کنترل و تأکید بر جزئیات در بخشهایی به طولانیشدن روایت میانجامد و ممکن است از شتاب آن بکاهد. رسانه، جنسیت و نمایش عمومی یکی از لایههای مهم فیلم، نقد تبدیل رنج خصوصی به سرگرمی عمومی است.
« در سوی دیگر، رزاموند پایک به ایمی حضوری دقیق و چندلایه میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دوربینهای تلویزیونی و گفتوگوهای پرحرارت، زندگی آدمها را به داستانی قابلمصرف و سادهشده تبدیل میکنند؛ داستانی که باید قهرمان، مقصر و نشانههایی روشن داشته باشد. فیلم در این زمینه تیزبین است: جامعه اغلب پیش از آنکه واقعیت را بشناسد، به تصویر مورد علاقهاش دل میبندد. در نتیجه، قضاوت نه فقط بر پایهٔ شواهد، بلکه بر اساس جذابیت روایت و تناسب آن با پیشداوریهای مخاطب شکل میگیرد.
اما نگاه فیلم به جنسیت و مناسبات قدرت، گاه عمداً تند و تحریکآمیز میشود. این تندی بخشی از لحن هجوآمیز و گزندهٔ اثر است، ولی ممکن است برای برخی مخاطبان به تصویری یکسویه از زنان و مردان بینجامد. شخصیتها چنان اغراقشده و رفتارهایشان چنان حسابگرانهاند که گاهی جهان واقعی به صحنهای برای اجرای فرضیههای فیلم بدل میشود.
این انتخاب از انرژی دراماتیک اثر میکاهد یا میافزاید؟ پاسخ وابسته به میزان پذیرش مخاطب نسبت به لحن بدبینانهٔ آن است. ریتم و فرود دراماتیک تعلیق فیلم با شتابی پیوسته و بیوقفه پیش نمیرود. روایت گاهی در جزئیات و مراحل میانی مکث میکند و این مکثها میتوانند برای مخاطبی که انتظار تریلری پرسرعت دارد، کند یا حتی خستهکننده باشند.
بااینحال، این کندی همیشه نقص نیست: فینچر از آن برای ساختن حس انتظار و انباشتن فشار روانی استفاده میکند. مسئله آنجاست که در بعضی لحظات، طولانیشدن مسیر بیش از آنکه لایهای تازه به شخصیتها اضافه کند، فقط زمان رسیدن به گام بعدی را افزایش میدهد. پایانبندی نیز بهجای آنکه همهٔ پرسشها را به شکلی آرام و متعارف ببندد، ممکن است برای بعضی تماشاگران ناگهانی یا کماثرتر از پیچشهای پیشین به نظر برسد.
« فیلم در این زمینه تیزبین است: جامعه اغلب پیش از آنکه واقعیت را بشناسد، به تصویر مورد علاقهاش دل میبندد. »
قوتها و کاستیها
فیلم در این مرحله بیش از آنکه به دنبال یک گرهگشایی پاکیزه باشد، بر پیامدهای روانی و اخلاقی موقعیت متمرکز میشود. این انتخاب از نظر مضمونی با بدبینی اثر سازگار است، اما لزوماً رضایتبخش نیست؛ بهخصوص برای کسی که انتظار دارد پایان، هیجان پیشین را با ضربهای روشن و قاطع پاسخ دهد. جمعبندی «دختر گمشده» تریلری روانشناختی است که معمای ناپدیدشدن را به پرسشی دربارهٔ اعتماد، تصویر عمومی و ساختن روایت پیوند میزند.
کارگردانی کنترلشدهٔ دیوید فینچر، فیلمنامهٔ حسابگرانهٔ گیلیان فلین و بازیهای چندلایهٔ بن افلک و رزاموند پایک، جهانی سرد و پراضطراب میسازند که تماشاگر را وادار میکند از قضاوتهای زودهنگام خود فاصله بگیرد. در مقابل، کشآمدن بخشهایی از روایت، اغراق در ترسیم شخصیتها و پایانی که ممکن است برای همه به یک اندازه رضایتبخش نباشد، از کاستیهای اثرند.
بااینهمه، فیلم پس از پایان نیز در ذهن میماند؛ نه فقط به سبب رازهایی که برملا میکند، بلکه به خاطر این پرسش ناخوشایند که در یک رابطه، چه کسی دیگری را واقعاً میشناسد و چه کسی صرفاً به تصویری که از او ساخته دل بسته است.



ثبت دیدگاه