نقد و بررسی
نقد Godard Mon Amour | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان عشق و انقلاب «Godard Mon Amour» به کارگردانی Michel Hazanavicius، بازهای پرتلاطم از زندگی ژانلوک گدار و آن ویازمسکی را در سالهای پایانی دههٔ شصت میلادی دستمایه قرار میدهد؛ دورانی که شور عاشقانهٔ آغازین رابطه با آشوب سیاسی و دگرگونی هنری درهم میآمیزد. فیلم از ساخت «چینی» آغاز میکند؛ جایی که گدار، فیلمساز نامدار و پرنفوذ، با آنِ نوزدهساله آشنا میشود.
اما روایت خیلی زود از قصهٔ یک دلدادگی فراتر میرود و به تنشی میرسد میان زندگی خصوصی و آرمانهای عمومی، میان میل به صمیمیت و وسوسهٔ انقلاب. عنوان انگلیسی فیلم، با آن بار عاطفی و رمانتیکش، در نگاه نخست وعدهٔ روایتی عاشقانه میدهد؛ حال آنکه اثر بیش از آنکه داستانی متعارف دربارهٔ عشق باشد، مطالعهای طنزآلود و گاه گزنده دربارهٔ مردی است که میخواهد همهچیز را از نو تعریف کند: سینما، سیاست، هنر و حتی خودش.
این انتخاب به فیلم هویتی دوگانه میدهد. از یک سو، با کمدی و بازیگوشی به سراغ اسطورهٔ گدار میرود؛ از سوی دیگر، در پرداخت تجربهٔ عاطفی آن و همسرش به عمقی که موضوع طلب میکند دست نمییابد. بازآفرینی جهان موج نو یکی از امتیازهای برجستهٔ فیلم، تواناییاش در زندهکردن حالوهوای سینمای موج نو فرانسه است.
قاببندیهای پرتحرک، برشهای ناگهانی، بازی با نشانههای تصویری و تغییرهای ریتمیک، جهان بصری فیلم را از قالب یک زندگینامهٔ سینماییِ آرام و متعارف بیرون میآورد. اثر میکوشد از زبان سینماییای بهره بگیرد که خود گدار در شکلدادنش نقشی بنیادین داشت؛ نه فقط دربارهٔ او سخن بگوید، بلکه تا اندازهای با شیوهٔ او فکر کند و تصویر بسازد.
« فیلم از ساخت «چینی» آغاز میکند؛ جایی که گدار، فیلمساز نامدار و پرنفوذ، با آنِ نوزدهساله آشنا میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این رویکرد گاه به نتیجهای سرزنده و دلپذیر میرسد. فیلم در لحظههایی با انرژی و شوخطبعی، فاصلهٔ میان واقعیت تاریخی و بازنمایی سینمایی را آشکار میکند و به تماشاگر یادآور میشود که هر زندگینامهای ناگزیر نوعی تفسیر است. بااینحال، ارجاعهای فرمی وقتی بیش از اندازه تکرار میشوند، از نیروی کشف خود میکاهند.
آنچه در آغاز نشانهٔ خلاقیت و احترام به زبان سینماست، ممکن است در ادامه به مجموعهای از چشمکهای آشنا بدل شود؛ گویی فیلم بیش از آنکه از دل موقعیتهایش شکل بگیرد، میخواهد پیوسته به مخاطب نشان دهد که سبک گدار را میشناسد. گدار؛ اسطوره و انسان لویی گارل در نقش گدار، میان تقلید و تفسیر، مسیری دشوار را میپیماید.
او تنها به بازسازی ظاهر یا حرکات مشهور این فیلمساز بسنده نمیکند؛ آهنگ گفتار، مکثها و حالتی از خودآگاهی عصبی را نیز به شخصیت میافزاید. حاصل، اجرایی زنده و گاه بامزه است که گدار را نه بهصورت تندیسی سنگی، بلکه همچون انسانی پرتناقض و آسیبپذیر پیش چشم میگذارد. گارل بهویژه در لحظههایی موفق است که غرور فکری شخصیت با ناتوانی او در برقراری رابطهای ساده برخورد میکند.
اما همین نگاه طنزآمیز، گاهی شخصیت را به کاریکاتور نزدیک میکند. گدارِ فیلم بیش از آنکه در بستر تاریخ اندیشه و سینما بررسی شود، مجموعهای از رفتارهای خودنمایانه، بدخلقیها و اداهای روشنفکرانه به نظر میرسد. چنین تصویری میتواند عمداً بخشی از افسانهٔ پیرامون او را فروبکاهد، ولی برای آنکه این فروکاستن به نقدی ژرف تبدیل شود، فیلم باید سویههای فکری و هنری او را نیز جدیتر درگیر کند.
« این رویکرد گاه به نتیجهای سرزنده و دلپذیر میرسد. »
شخصیتها و اجرا
در غیر این صورت، تمسخرِ عادتها جای فهمِ انگیزهها را میگیرد و شخصیت، با وجود جذابیت اجرایی، یکبعدی میماند. آن ویازمسکی و غیبت صدای مستقل نقطهٔ ضعف مهم فیلم در نسبت آن با آن ویازمسکی آشکار میشود. روایت تا اندازهای از خاطرات او سرچشمه میگیرد، اما حضور او در خود فیلم غالباً به نقش ناظرِ زندگی گدار محدود میشود: زنی که در آغاز جذب شور و کاریزمای اوست و سپس فاصلهٔ میان آرمانهای پرهیاهوی همسرش و واقعیت زندگی مشترک را تجربه میکند.
استیسی مارتین با حضوری ظریف و پرجنبوجوش، به آن لطافت و هوشیاری میبخشد، اما فیلم کمتر به او مجال میدهد که جهان درونیاش را مستقل از گدار آشکار کند. این محدودیت از نظر روایی نیز پیامد دارد. رابطهٔ آن و گدار، در اصل میتوانست میدان برخورد دو تجربهٔ متفاوت از عشق، جوانی، شهرت و آزادی باشد؛ اما کانون توجه پیوسته به مردی بازمیگردد که تغییر موضعها و بحرانهایش موتور صحنههاست.
آن در بسیاری از لحظهها واکنش نشان میدهد، اما کمتر تصمیمها و خواستههایش را به نیرویی پیشبرنده بدل میکند. در نتیجه، فیلمی که میتوانست دربارهٔ زنی باشد که در کنار یک اسطوره زندگی میکند، بیش از حد به قصهٔ خود اسطوره وابسته میماند. سیاست؛ پسزمینهای پرهیاهو و کمعمق اعتراضها و التهابهای مهٔ ۱۹۶۸ در فیلم حضوری پررنگ دارند، اما این حضور بیشتر از جنس فضای تاریخی است تا واکاوی سیاسی.
تظاهرات، بحثهای ایدئولوژیک و جدال بر سر نسبت هنر و انقلاب، جهان بیرونی داستان را شکل میدهند و به رابطهٔ زوج اصلی فشار وارد میکنند. بااینهمه، فیلم کمتر توضیح میدهد که این جنبشها چه خواستهها و تعارضهایی داشتند یا چرا دگرگونی سیاسی برای گدار و همنسلانش چنین معنایی پیدا کرد.
« در غیر این صورت، تمسخرِ عادتها جای فهمِ انگیزهها را میگیرد و شخصیت، با وجود جذابیت اجرایی، یکبعدی میماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، سیاست گاه شبیه نیرویی نمایشی عمل میکند که شخصیتها را از آسایش روزمره بیرون میکشد، اما کمتر به تجربهای پیچیده و تاریخی بدل میشود. فیلم بهدرستی نشان میدهد که آرمانخواهی میتواند زندگی خصوصی را تحتالشعاع قرار دهد، ولی دربارهٔ خودِ آرمانها پرسش چندانی نمیپرورد. تماشاگر بیش از آنکه درگیر منطق فکری یک دوره شود، شاهد مجموعهای از نشانههای آشنای شورش و اعتراض است.
این کمپردازی، پیوند میان بحران زناشویی و بحران سیاسی را نیز تا حدی سطحی میکند. طنز، ریتم و پراکندگی روایی ریتم فیلم پویایی دلنشینی دارد و از سکون زندگینامههای رسمی فاصله میگیرد. شوخیها، شکستهای لحنی و بازیهای فرمی اجازه نمیدهند روایت به ستایشنامهای ساده از یک نابغه تبدیل شود.
فیلم در لحظههایی با سرزندگی، فاصلهٔ میان تصویر عمومی گدار و انسان خصوصی را برجسته میکند و به جای احترام بیچونوچرا، پرسش و تردید را به میدان میآورد. بااینحال، همین لحن بازیگوش همیشه به انسجام روایی کمک نمیکند. شوخیها و ارجاعهای سبکی اگر پیدرپی و بیآنکه معنای تازهای بیفزایند تکرار شوند، اثر را از مسیر عاطفیاش دور میکنند.
برخی صحنهها بیش از آنکه رابطه یا شخصیت را پیش ببرند، کارکردی تزئینی دارند: یادآوریِ لحن گدار یا افزودن تصویری دیگر به پرترهٔ او. از این رو، فیلم گاهی مجموعهای از لحظههای خوشساخت و بامزه به نظر میرسد که پیوند میانشان به اندازهٔ نیروی بصری هرکدام محکم نیست. جمعبندی «Godard Mon Amour» اثری پرشور و خوشساخت است که در بازآفرینی فضای سینمای موج نو و در اجرای لویی گارل، جذابیت واقعی دارد.
« تماشاگر بیش از آنکه درگیر منطق فکری یک دوره شود، شاهد مجموعهای از نشانههای آشنای شورش و اعتراض است. »
قوتها و کاستیها
طنز و بازیهای فرمی آن نیز به فیلم اجازه میدهند از قالب زندگینامهای متعارف فاصله بگیرد و با اسطورهٔ گدار رابطهای همزمان ستایشآمیز و انتقادی برقرار کند. بااینحال، این جسارت در سطح شخصیتپردازی و تحلیل تاریخی به همان اندازه کامیاب نیست: گدار بیش از حد به مجموعهای از عادتهای قابلتقلید تقلیل مییابد، آن ویازمسکی صدایی مستقل و کامل پیدا نمیکند و سیاستِ آن دوره بیشتر پسزمینه میماند تا موضوعی اندیشیدهشده.
حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه پرترهای جامع از گدار یا روایتی ژرف از زندگی مشترک او و آن باشد، بازی هوشمندانهای با تصویر سینماییِ گدار است. تماشاگر میتواند از انرژی، فضاسازی و حضور بازیگران لذت ببرد، اما احتمالاً پس از پایان، پرسشهایی دربارهٔ آنچه فیلم نگفته است با خود خواهد برد.
همین فاصله میان جذابیت سبکی و کمبود کاوش درونی، هم سرچشمهٔ گیرایی اثر است و هم محدودیت اصلی آن.
« همین فاصله میان جذابیت سبکی و کمبود کاوش درونی، هم سرچشمهٔ گیرایی اثر است و هم محدودیت اصلی آن. »
ثبت دیدگاه