نقد و بررسی
نقد خدا به دختر کمک کند (God Help the Girl) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای که میخواهد با آهنگ نفس بکشد «God Help the Girl» ساختهٔ استوارت مرداک، فیلمی موزیکال و رمانتیک است که در گلاسگوی تابستانی و خیالانگیز میگذرد. ایو، دختری آسیبپذیر و کماعتمادبهنفس، موسیقی را پناهگاهی برای آشفتگیهای درونیاش مییابد. آشنایی او با جیمز و کَسی، دو جوان دیگر که هر یک با تردیدها و بنبستهای خود دستوپنجه نرم میکنند، به شکلگیری دوستی و گروهی موسیقایی میانجامد.
این چارچوب ساده، بیش از آنکه مقدمهای برای داستانی پرحادثه باشد، فرصتی است برای تماشای سه شخصیت در حال جستوجوی صدا و جایگاه خودشان. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که موسیقی صرفاً سرگرمی یا آرایهای بر روایت نیست؛ زبان اصلی شخصیتهاست، راهی برای بیان چیزهایی که در گفتوگوی معمولی از پس گفتنشان برنمیآیند.
بااینحال، رابطهٔ میان آوازها و داستان همیشه متوازن نیست. گاهی ترانهها احساسات و فضا را عمیقتر میکنند و گاهی چنان مستقل از خط روایی میایستند که تماشاگر ممکن است احساس کند بهجای تماشای یک فیلم واحد، میان قصه و مجموعهای از نماهنگها رفتوآمد میکند. گلاسگو در جامهٔ رؤیا یکی از امتیازهای مهم فیلم، ساختن جهانی است که بیش از آنکه واقعگرا باشد، تابع حالوهوای ذهنی شخصیتهاست.
گلاسگو نه فقط پسزمینهٔ رویدادها، بلکه بخشی از تخیل فیلم است: شهری برای پرسهزدن، کشفکردن و پناهگرفتن در فضاهای کوچک و روزمره. این جهان با رنگها، لباسها و چیدمانهایی شکل میگیرد که حس استقلال و سلیقهٔ ایندی را به نمایش میگذارند؛ نوعی زیباییشناسی که آگاهانه اندکی قدیمی، بازیگوش و دستساز به نظر میرسد.
« ایو، دختری آسیبپذیر و کماعتمادبهنفس، موسیقی را پناهگاهی برای آشفتگیهای درونیاش مییابد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین انتخابها به اثر شخصیت میدهند. فیلم نمیکوشد شهر را در قالب تصویری خنثی و مستند عرضه کند؛ آن را از صافی نگاه جوانانی میگذراند که زندگی بیرونیشان هنوز سامان روشنی ندارد، اما در خیال خود جهانی منظمتر و دلپذیرتر میسازند. این فاصله میان واقعیت و رؤیا، در بهترین لحظهها به فیلم لطافت میبخشد.
در لحظههایی دیگر، اما، زیبایی بصری جای پرداخت دراماتیک را میگیرد و فیلم بهجای پیشبردن شخصیتها، در جذابیت تصویرهایش مکث میکند. موسیقی؛ جانِ اصلی اثر ترانهها مهمترین سرمایهٔ «God Help the Girl» هستند. ملودیهای دلنشین، تنظیمهای پاپ مستقل و حالوهوای گاه شیرین و گاه اندوهگینشان، جهان فیلم را به تجربهای شنیداری بدل میکنند.
موسیقی در اینجا نه صرفاً همراه صحنهها، بلکه بخشی از هویت شخصیتهاست: وسیلهای برای نزدیکشدن، بیان میل و اضطراب، و آزمودن تصویری که هرکدام از خود در ذهن دارند. حتی وقتی قصه از انسجام میافتد، آهنگها میتوانند رشتهای عاطفی میان صحنهها ایجاد کنند. بااینهمه، قوت موسیقی شمشیری دولبه است.
هرچه ترانهها بهیادماندنیتر باشند، ضعف پیوندشان با روایت آشکارتر میشود. برخی اجراها بیشتر به لحظههایی مستقل و تزئینی شباهت دارند تا بخشهایی ضروری از تحول درام. نتیجه آن است که تماشاگر ممکن است آهنگها را بهخوبی به خاطر بسپارد، اما در بازگشت به خط داستانی، احساس کند فیلم هنوز نتوانسته نیروی موسیقی را به ساختاری روایی تبدیل کند.
« این فاصله میان واقعیت و رؤیا، در بهترین لحظهها به فیلم لطافت میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
این شکاف، تفاوت میان یک آلبوم موفق و یک موزیکال منسجم را برجسته میسازد. سه شخصیت در جستوجوی جایگاه ایو مرکز عاطفی فیلم است؛ شخصیتی که شکنندگیاش در کنار خیالپردازی و اشتیاقش به موسیقی، او را به چهرهای همزمان آسیبپذیر و خلاق تبدیل میکند. امیلی براونینگ در این نقش حضوری گیرا دارد و میتواند میان بیقراری، خجالت و لحظههای کوتاه جسارت تعادل برقرار کند.
بازی او به ایو اجازه میدهد بیش از یک ایدهٔ کلی دربارهٔ «دختری غمگین که آواز میخواند» باشد؛ در چهره و رفتار او میتوان دید که موسیقی هم پناه است و هم راهی برای آزمودن استقلال. جیمز و کَسی نیز بهعنوان دو همراه متفاوت، فضای جمعی فیلم را کامل میکنند. جیمز با وسواسها و نگاه انتقادیاش، گاه نیرویی مقاوم در برابر شور خیالپردازانهٔ ایو است؛ کَسی با منش متمایز و ظاهر آراستهاش، رنگ دیگری به گروه میدهد.
رابطهٔ این سه بر دوستی، شیفتگی و تفاوتهای شخصیتی استوار است، اما پرداخت هر سه به یک اندازه عمیق نیست. گاهی شخصیتها بیشتر حامل حالوهوای اثر به نظر میرسند تا انسانهایی که مسیر تحولشان با جزئیات و پیوستگی روشن دنبال میشود. روایت پراکنده و ریتم کشدار ضعف اصلی فیلم در ساختار روایی آن آشکار میشود.
رویدادها گاه حالتی پراکنده دارند و پیوند میانشان آنقدر محکم نیست که تماشاگر همیشه بتواند مسیر عاطفی یا داستانی را دنبال کند. فیلم بهجای آنکه هر صحنه را به گامی روشن در تحول شخصیتها تبدیل کند، بارها به فضای کلی، ترانهها و لحظههای گذرا تکیه میکند. این انتخاب با منطق رؤیایی اثر سازگار است، اما برای مخاطبی که انتظار داستانی پیوسته دارد، میتواند گیجکننده باشد.
« این شکاف، تفاوت میان یک آلبوم موفق و یک موزیکال منسجم را برجسته میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم کند نیز این مسئله را تشدید میکند. مکث و پرسهزنی ذاتاً با جهان فیلم ناسازگار نیست؛ حتی بخشی از جذابیت آن از همین فرصت برای ماندن در فضاها میآید. مشکل زمانی پدیدار میشود که مکثها به تکرار بدل شوند و صحنهای که قرار است حس یا رابطهای را بپروراند، بیش از ظرفیتش ادامه یابد.
در چنین لحظههایی، فیلم میان تأمل شاعرانه و ایستایی تمایز روشنی نمیگذارد. بنابراین کندی آن برای برخی تماشاگران آرامشبخش و برای برخی دیگر فرساینده خواهد بود. لحن و تجربهٔ تماشا «God Help the Girl» فیلمی است که بیش از تکیه بر تعلیق یا کشش داستانی، از مخاطب میخواهد خود را به لحنش بسپارد.
طنز ملایم، شیرینی نامتعارف، اندوه پنهان و شوق موسیقایی در کنار هم قرار میگیرند و گاه ترکیبی جذاب میسازند. این لحن یکدست و متعارف نیست؛ ممکن است ناگهان از لحظهای صمیمی به اجرایی سبکپردازانه برسد یا احساس جدی را با نوعی بازیگوشی تعدیل کند. همین نوسان، برای مخاطبی که با جهان ایندی و خیالپردازیهای نوجوانانه ارتباط میگیرد، بخشی از دلربایی اثر است.
اما همین ویژگی احتمالاً دلیل اصلی دوپارهشدن واکنشها نیز هست. تماشاگرانی که موسیقی، لباسها و فضای رؤیایی را در مرکز تجربه میگذارند، ممکن است از پراکندگی قصه چشم بپوشند و از فیلم خاطرهای خوشایند با خود ببرند. در مقابل، کسانی که انتظار دارند داستان بهروشنی پیش برود و هر صحنه نقشی مشخص در پیشبرد آن داشته باشد، احتمالاً از فاصلهٔ میان موسیقی و روایت خسته میشوند.
« در چنین لحظههایی، فیلم میان تأمل شاعرانه و ایستایی تمایز روشنی نمیگذارد. »
قوتها و کاستیها
این اثری نیست که همهٔ مخاطبان را با یک ابزار واحد جذب کند؛ جذابیتش وابسته است به اینکه کدام سوی آن برای بیننده مهمتر باشد. جمعبندی «God Help the Girl» فیلمی نامتوازن اما صاحبهویت است: موسیقیاش دلنشین و ماندگار، فضای بصریاش رؤیایی و ایندی، و بازی امیلی براونینگ از نقاط قوت برجستهٔ آن است.
در سوی دیگر، قصه گاه شلخته و دشوارپیگیری میشود و ریتم کندش بعضی بخشها را بیش از اندازه طولانی میکند. اثر در ساختن حالوهوا موفقتر از استوارکردن روایت است؛ ترانهها و سبک تصویریاش گاهی از خود داستان زندهتر میمانند. اگر تماشاگر در یک موزیکال بیش از هر چیز به آهنگها، شخصیتپردازی ظریف و فضایی خاص اهمیت دهد، این فیلم میتواند تجربهای شیرین و بهیادماندنی باشد.
اگر انسجام روایی و پیشروی منظم قصه برایش اولویت داشته باشد، احتمالاً پراکندگی اثر مانع از همراهی کامل خواهد شد. در نهایت، فیلم بیش از آنکه داستانی کاملاً مهارشده تعریف کند، دعوتی است به سکون در جهانی کوچک و موسیقایی؛ جهانی که زیباییاش واقعی است، حتی اگر شکل رواییاش همیشه به همان اندازه محکم نباشد.
« در سوی دیگر، قصه گاه شلخته و دشوارپیگیری میشود و ریتم کندش بعضی بخشها را بیش از اندازه طولانی میکند. »



ثبت دیدگاه