نقد و بررسی
نقد God Bless America | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خشم بهمثابهٔ موتور روایت «God Bless America» فیلمی است که خشم را نه صرفاً احساسی گذرا، بلکه نیروی محرکِ شخصیت و جهان رواییاش میگیرد. فرانک، مردی میانسال و فرسوده، از آنچه در تلویزیون، فضای عمومی و روابط روزمره میبیند به ستوه آمده است. او در چهرههای مشهور و رفتارهای روزمره، جلوههایی از ابتذال، خودخواهی و بیرحمی میبیند؛ سپس با روکسان، نوجوانی سرکش، همراه میشود و این دلزدگی را به سفری خشونتبار بدل میکند.
فیلم با همین پیشفرض جسورانه، مخاطب را در موقعیتی ناراحتکننده مینشاند: آیا فهمیدن خشم شخصیتها به معنای تأیید شیوهٔ عمل آنان است؟ بابکت گلدثویت، نویسنده و کارگردان فیلم، قصه را بر مرز میان هجو اجتماعی و کمدی سیاه پیش میبرد. اثر از همان آغاز میخواهد تماشاگر را به واکنش وادارد؛ هم بخنداند، هم برآشفته کند و هم دربارهٔ منشأ این خشم پرسش بسازد.
بااینحال، میان طرح پرسش و پاسخدادن به آن فاصلهای وجود دارد. فیلم در لحظات درخشانش این فاصله را حفظ میکند، اما هرگاه به نتیجهگیریهای صریح و شتابزده پناه میبرد، از پیچیدگیِ موضوع خود کم میکند. هجو تلویزیون و فرهنگ عامه بخش مهمی از نیروی فیلم از نگاه کنایهآمیزش به تلویزیون و فرهنگ شهرت میآید.
« فرانک، مردی میانسال و فرسوده، از آنچه در تلویزیون، فضای عمومی و روابط روزمره میبیند به ستوه آمده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جهان اثر جایی است که دیدهشدن، جنجال و تحقیر دیگران میتوانند جای اندیشه و همدلی را بگیرند. برنامههای سرگرمی، چهرههای مشهور و گفتوگوهای روزمره، در نگاه فرانک، نشانههایی از جامعهای هستند که بهتدریج با نمایش خشونت و بیملاحظگی خو گرفته است. این هجو گاهی تیز و بامزه است، بهویژه هنگامی که فیلم سازوکارِ شهرتسازی و میل جمعی به تماشای رسوایی را هدف میگیرد.
شوخیها از دل مشاهدهٔ تناقضها بیرون میآیند: مردمی که از ابتذال شکایت میکنند، خود با اشتیاق همان ابتذال را مصرف میکنند؛ رسانهای که سرگرمی میفروشد، در همان حال سلیقه و حساسیت مخاطب را شکل میدهد. فیلم در این لحظات فقط به چند چهره یا برنامهٔ تلویزیونی طعنه نمیزند، بلکه رابطهٔ مخاطب با سرگرمی را نیز زیر سؤال میبرد.
بااینهمه، دامنهٔ هجو محدود میماند. فیلم بیشتر به مصداقهای آشکار و آسانِ ابتذال حمله میکند و کمتر به این میپردازد که چرا چنین فرهنگ عمومیای شکل گرفته یا چگونه مخاطب در آن سهیم است. از این رو، نقدش گاه بیش از آنکه تحلیلی باشد، به فهرستی از چیزهای آزاردهنده تبدیل میشود. شخصیت فرانک و مسئلهٔ همدلی فرانک شخصیتی است که فیلم میکوشد خستگی و اندوه پنهان در پس خشمش را آشکار کند.
« جهان اثر جایی است که دیدهشدن، جنجال و تحقیر دیگران میتوانند جای اندیشه و همدلی را بگیرند. »
شخصیتها و اجرا
او صرفاً مردی عصبانی نیست؛ احساس میکند جهان پیرامونش جایی برای ارزشهایی که به آنها باور دارد باقی نگذاشته است. جوئل موری این فرسودگی را با بازی کمادا و کنترلشدهای منتقل میکند. در چهره و مکثهای او، بیش از فریادها و طغیانها، میتوان انزوای شخصیتی را دید که دیگر نمیداند چگونه با محیط خود کنار بیاید.
همین بازی، فرانک را در بخشهایی از فیلم باورپذیر میکند، حتی وقتی رفتارهایش از مرز واقعگرایی عبور میکند. تماشاگر ممکن است با بخشی از اعتراضهای او همصدا شود، اما فیلم بهدرستی یادآور میشود که خشمِ قابلفهم لزوماً به کردارِ قابلدفاع نمیانجامد. دشواری در اینجاست که اثر همیشه این فاصله را بهخوبی نگه نمیدارد.
گاهی چنان به صدای فرانک میدان میدهد که نقد جامعه به تأیید ضمنیِ نگاه او نزدیک میشود؛ گاهی نیز با خشونت اغراقشده، امکان همدلی را ناگهان قطع میکند. روکسان و شیمی نامتعارف دو شخصیت ورود روکسان، رابطهٔ مرکزی فیلم را از یک تکگویی خشمگینانه به همراهیای نامتعارف تبدیل میکند. او نوجوانی است که جهان بزرگسالان را با تردید و سرکشی مینگرد و در فرانک کسی را میبیند که حاضر است نارضایتیاش را به عمل بدل کند.
« جوئل موری این فرسودگی را با بازی کمادا و کنترلشدهای منتقل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تفاوت سن، تجربه و منش این دو، زمینهٔ طنز و تنش را فراهم میکند؛ یکی فرسوده و دلزده است و دیگری پرانرژی و در جستوجوی راهی برای گریز از محیط محدود خود. تارا لین بار در نقش روکسان حضوری زنده و پرتحرک دارد و تضاد میان او و موری به فیلم انرژی میبخشد. رابطهٔ این دو نه کاملاً پدرانه است و نه صرفاً رفاقتی؛ فیلم آن را بر پایهٔ همپیمانیِ عجیب دو فرد بیرونمانده از قواعد معمول شکل میدهد.
همین نامتعارفبودن، جذابیت زوج داستانی است، اما گاهی شخصیت روکسان بیشتر به کارکردی روایی بدل میشود تا انسانی مستقل با تحول درونیِ پیوسته. برخی از انتخابها و واکنشهای او بیش از آنکه از تجربه و انگیزههایش برآیند، برای پیشبردن لحن افراطی فیلم به کار میآیند. خشونت و مرز میان هجو و موعظه خشونت در «God Bless America» صرفاً عنصر هیجانانگیز یا تزئینی نیست؛ صورت بیرونیِ خشم انباشتهٔ شخصیتهاست.
فیلم از آن استفاده میکند تا شکاف میان تصویر آرام و مؤدبانهٔ جامعه و خشونتی را که در گفتار و رفتار روزمره پنهان است برجسته کند. اما همین انتخاب، اثر را دشوارپسند میسازد. نمایش خشونتِ عریان میتواند تماشاگر را از جهان فیلم پس بزند، بهخصوص هنگامی که طنز با تلخی و بیرحمی درهم میآمیزد.
« تارا لین بار در نقش روکسان حضوری زنده و پرتحرک دارد و تضاد میان او و موری به فیلم انرژی میبخشد. »
قوتها و کاستیها
افراط در اینجا هم ابزار مؤثر فیلم است و هم محدودیت آن. گاهی شدتِ عملها، پوچیِ منطق انتقام را آشکار میکند؛ گاهی نیز آنقدر بر شوک تکیه میکند که مجال تأمل از مخاطب گرفته میشود. فیلم قصد دارد میان خنده و انزجار رفتوآمد کند، اما این نوسان همیشه دقیق نیست. نتیجه میتواند برای برخی تماشاگران هجوی جسورانه و برای برخی دیگر اثری موعظهگر و بیش از اندازه خشن باشد.
ریتم، ساختار و افت نیمهٔ دوم شروع فیلم با نیروی قابلتوجهی پیش میرود. ایدهٔ مرکزی سریع جا میافتد، خشم فرانک شکل ملموسی پیدا میکند و هجو اجتماعی، دستکم در بخشهای آغازین، تازگی و تیزی دارد. اما هنگامی که الگوی اصلی روایت تثبیت میشود، مسیر قصه کمکم قابلحدستر به نظر میرسد. فیلم بارها به همان تقابل میان افراد نفرتانگیز و واکنش افراطی قهرمانان بازمیگردد، بیآنکه هر بار معنای تازهای به آن بیفزاید.
نیمهٔ دوم بیش از اندازه کش میآید و انسجام رواییاش سستتر میشود. صحنهها گاه همچون قطعاتی جداگانه کنار هم قرار میگیرند؛ هرکدام فرصتی برای یک شوخی تلخ یا حملهای تازه فراهم میکنند، اما پیوندشان با تحول شخصیتها همیشه محکم نیست. این پراکندگی، انرژی آغازین را تحلیل میبرد و باعث میشود فیلم بهجای تشدید تدریجیِ مضمون، گاهی صرفاً بر تکرار آن تکیه کند.
« افراط در اینجا هم ابزار مؤثر فیلم است و هم محدودیت آن. »
جمعبندی
موسیقی و حالوهوای پرجنبوجوش اثر در حفظ ریتم مؤثرند، اما بهتنهایی نمیتوانند جای پیشرفت دراماتیک را بگیرند. جمعبندی «God Bless America» کمدی سیاهی تندخو و ناهنجار است که بهترین لحظاتش را در هجو فرهنگ شهرت، رسانه و بیحسیِ اجتماعی مییابد. بازی جوئل موری و تارا لین بار به رابطهٔ نامتعارف دو شخصیت جان میدهد و فیلم در آغاز، با جسارت و شوخیهای گزندهاش، وعدهٔ اثری پرانرژی را مطرح میکند.
بااینحال، روایت بهتدریج قابلپیشبینی میشود، نیمهٔ دوم انسجام و شتاب خود را از دست میدهد و خشونت و صراحتِ موعظهگرانه ممکن است بخشی از مخاطبان را پس بزند. این فیلم را میتوان اثری نابرابر اما بهیادماندنی دانست: فیلمی که خشمش را خوب منتقل میکند، اما همیشه نمیداند با آن چه کند.
ارزشش بیش از آنکه در پاسخهای نهایی باشد، در پرسش آزاردهندهای است که پیش میکشد؛ اینکه اعتراض به ابتذال و بیرحمی، وقتی خود به تحقیر و خشونت متوسل میشود، تا چه اندازه میتواند از چیزی که محکوم میکند فاصله بگیرد.
« موسیقی و حالوهوای پرجنبوجوش اثر در حفظ ریتم مؤثرند، اما بهتنهایی نمیتوانند جای پیشرفت دراماتیک را بگیرند. »
ثبت دیدگاه