نقد و بررسی
نقد گلوریا موندی (Gloria Mundi) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایت خانوادهای در حاشیه «Gloria Mundi» ساختهٔ Robert Guédiguian، درام خانوادگی و اجتماعیای است که از تولد نوزادی به نام گلوریا آغاز میشود؛ تولدی که میتواند نویدبخش شروعی تازه باشد، اما در دل خانوادهای رخ میدهد که زیر فشار تنگنای مالی، کار ناپایدار و رابطههای زخمی روزگار میگذراند.
دانیل پس از سالها زندان به مارسی بازمیگردد و با دخترش ماتیلدا و نوهٔ تازهمتولدشدهاش روبهرو میشود. همسر ماتیلدا، نیکولا، رانندهای خوداشتغال است و او نیز با شغلی آزمایشی میکوشد سهمی در تأمین معاش خانواده داشته باشد. فیلم از این نقطه، بهجای ساختن یک روایت پرحادثه و شتابان، آرامآرام شبکهای از روابط و دشواریها را آشکار میکند.
ماجرا فقط به بازگشت پدری از زندان یا تولد نوهای تازه محدود نیست؛ مسئلهٔ اصلی، فرسایش تدریجی زندگی در شرایطی است که هر انتخاب روزمره میتواند پیامدی سنگین داشته باشد. مارسی نیز در این میان صرفاً پسزمینهای شهری نیست؛ فضایی است که تغییرات و فشارهای اقتصادی آن، زندگی شخصیتها را شکل میدهد.
فیلم در همان حال که قصهٔ یک خانواده را دنبال میکند، تصویری از ناامنی اجتماعی و شکنندگی پیوندهای انسانی میسازد. واقعگرایی و نگاه اجتماعی یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم، پیوند دادن بحران خانوادگی با شرایط اقتصادی و اجتماعی است. دشواری شخصیتها بهصورت مفهومی انتزاعی مطرح نمیشود؛ در کارهای ناپایدار، درآمد ناکافی و نگرانی دائمی از آینده حضور دارد.
« دانیل پس از سالها زندان به مارسی بازمیگردد و با دخترش ماتیلدا و نوهٔ تازهمتولدشدهاش روبهرو میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شغل نیکولا در فضای اقتصاد پلتفرمی، او را در موقعیتی قرار میدهد که باید برای ادامهٔ کار با رقبا و شرایطی نابرابر دستوپنجه نرم کند. حملهٔ رانندگان تاکسی به او، این ناامنی را از سطح نگرانی اقتصادی به تهدیدی جسمانی و آشکار میکشاند. Guédiguian از این موقعیت برای طرح پرسشی فراتر استفاده میکند: هنگامی که معیشت به رقابتی بیرحمانه تبدیل میشود، چه چیزی از همبستگی اجتماعی باقی میماند؟
فیلم پاسخ ساده و شعاری نمیدهد. دشواریها بهجای آنکه در قالب سخنرانی یا توضیح مستقیم عرضه شوند، در رفتار شخصیتها و برخوردهای روزمرهشان رسوب میکنند. این روش به اثر وجهی انسانی میبخشد، هرچند گاه مضمون اجتماعی آن چنان برجسته میشود که ظرافت روایی را تحتالشعاع قرار میدهد. خانواده؛ پناهگاه یا میدان کشمکش عنوان فیلم و نام نوزاد، گلوریا، با تصور شکوه، امید و آینده پیوند دارد؛ اما فیلم این امید را نه بهعنوان وعدهای قطعی، بلکه چون پرسشی در برابر خانواده قرار میدهد.
آیا تولد کودکی میتواند چرخهٔ دشواری و ناکامی را متوقف کند؟ آیا نسل تازه فرصتی واقعی برای زیستی متفاوت دارد، یا تنها وارث شرایطی است که پیش از تولدش شکل گرفتهاند؟ روابط خانوادگی در فیلم صمیمی، اما بیتنش نیستند. گذشتهٔ دانیل میان او و دخترش فاصلهای ساخته است؛ فاصلهای که با بازگشت او خودبهخود از میان نمیرود.
در سوی دیگر، پیوندهای جاری خانواده نیز زیر فشار کار، نگرانی و ناکامی قرار دارند. فیلم از این روابط تصویری آرمانی نمیسازد: اعضای خانواده همیشه یکدیگر را درک نمیکنند و حمایت عاطفیشان گاه با خشم، بیاعتمادی یا خودخواهی درهم میآمیزد. همین ناهمواریهاست که به روایت حس زیستپذیری میدهد، اما در لحظاتی نیز همدلی با شخصیتها را دشوار میکند.
« حملهٔ رانندگان تاکسی به او، این ناامنی را از سطح نگرانی اقتصادی به تهدیدی جسمانی و آشکار میکشاند. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتپردازی و بازیها بازیها از نقاط قوت اصلی فیلماند. گروه بازیگران، بهویژه Gérard Meylan در نقش دانیل، شخصیتهایی را میآفرینند که بیش از آنکه با توضیحات مستقیم شناخته شوند، از خلال سکوت، مکث و واکنشهایشان جان میگیرند. دانیل حضوری سنگین و کمحرف دارد؛ مردی که گذشتهاش همچنان بر اکنون سایه انداخته، اما میل به بازسازی پیوند با خانواده را نیز در خود حمل میکند.
این نقشآفرینی، بدون آنکه شخصیت را به نمادی صرف فروبکاهد، به او آسیبپذیری و وقار میبخشد. Ariane Ascaride در نقش سیلوی نیز بهجای ارائهٔ تصویری یکسویه از زنی فداکار، لایههایی از خستگی، مسئولیت و نیازهای شخصی را آشکار میکند. Anaïs Demoustier و Robinson Stévenin نیز فشارهای زندگی مشترک را با بازیهایی باورپذیر منتقل میکنند؛ بهویژه آنجا که شخصیتها میان خواستههای فردی و نیازهای خانواده گرفتار میشوند.
حضور این بازیگران باعث میشود حتی لحظات کمحادثه نیز از کشمکش درونی خالی نباشند. ریتم، ساختار و محدودیتها ریتم آرام فیلم با رویکرد واقعگرایانهاش سازگار است. فیلم میخواهد زمان فرسایندهٔ زندگی دشوار را به تماشاگر منتقل کند؛ همان تکرار کار، نگرانی و تلاش برای گذران روزمره که بهتدریج نیرو و امید آدمها را تحلیل میبرد.
اما این انتخاب همیشه به سود اثر تمام نمیشود. روایت در بخشهایی دیر جان میگیرد و پیشروی کند آن ممکن است حس تعلیق یا تمرکز دراماتیک را کاهش دهد. برخی خردهروایتها نیز چنان پررنگ میشوند که مسیر اصلی توجه را از رابطهٔ مرکزی خانواده منحرف میکنند. از سوی دیگر، تصمیمهای بعضی شخصیتها گاه شتابزده یا نامعقول به نظر میرسند.
« شخصیتپردازی و بازیها بازیها از نقاط قوت اصلی فیلماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این رفتارها را میتوان نتیجهٔ فشار و درماندگی دانست، اما فیلم همیشه بهاندازهٔ کافی زمینهٔ روانی آنها را نمیگستراند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای فهمیدن منشأ یک انتخاب، صرفاً از پیامد آن متعجب شود. همچنین تأکید آشکار بر مضمون اجتماعی در پارهای لحظات، خطر سادهسازی آدمها را به همراه دارد؛ گویی گاهی شخصیتها برای پیشبردن داوری فیلم دربارهٔ جامعه شکل گرفتهاند، نه برای زیستن در جهان مستقل خودشان.
میزانسن و فضای مارسی تصویرپردازی Pierre Milon بیتکلف و هدفمند است. قابها بیش از آنکه زیبایی شهری را به رخ بکشند، به موقعیت آدمها توجه دارند؛ خانهها، محلهای کار و فضاهای عمومی به امتداد وضعیت روانی و اقتصادی شخصیتها بدل میشوند. مارسی در فیلم شهری زنده، اما خالی از شکوه توریستی است: شهری که تغییرات اجتماعی در آن دیده میشود و زیست طبقهٔ کارگر در گوشهها و مسیرهای روزمرهاش جریان دارد.
این شیوهٔ تصویری با بازیهای کنترلشده و فضای آرام فیلم هماهنگ است. اثر از نظر بصری پرزرقوبرق نیست و بیشتر به مشاهده تکیه دارد؛ رویکردی که به واقعگرایی آن کمک میکند. استفاده از موسیقی کلاسیک، بهخصوص قطعهای از Ravel، گاهی بار عاطفی صحنه را برجستهتر از حد لازم میکند. در لحظاتی که سکوت و بازی بازیگران بهتنهایی توان انتقال اندوه را دارند، موسیقی ممکن است احساس را بیش از اندازه هدایت کند.
امید در برابر تلخی «Gloria Mundi» فیلمی تلخ است، اما تلخی آن به معنای انکار کامل امکان امید نیست. امید در اینجا نه راهحلی ساده برای بحرانهاست و نه نوید پایانی آسوده؛ بیشتر در میل شخصیتها به مراقبت از یکدیگر، در تلاش برای حفظ پیوندهای خانوادگی و در حضور کودکی تازه معنا پیدا میکند.
« در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای فهمیدن منشأ یک انتخاب، صرفاً از پیامد آن متعجب شود. »
قوتها و کاستیها
فیلم در برابر این امید، واقعیت سختی را قرار میدهد: نیت خوب بهتنهایی برای تغییر شرایط کافی نیست و گاه آدمها، حتی وقتی قصدی برای آسیبزدن ندارند، زیر فشار زندگی به یکدیگر صدمه میزنند. عنوان اثر نیز در پرتو این تنش معنای تازهای میگیرد. شکوه جهان میگذرد؛ اما چیزی از رنج و مهر آدمها در رابطههایشان باقی میماند.
این نگاه، فیلم را از تبدیلشدن به تصویری یکسره نومیدکننده بازمیدارد. بااینحال، امید آن محتاط و شکننده است؛ همانقدر که در نام گلوریا حضور دارد، در واقعیت روزمرهٔ خانواده نیز با خطر فروپاشی روبهروست. جمعبندی «Gloria Mundi» درامی اجتماعی و خانوادگی است که از دل زندگی روزمره، تصویری تلخ از ناامنی اقتصادی و فرسایش رابطهها بیرون میکشد.
بازیهای قوی، شخصیتپردازی انسانی و فضاسازی واقعگرایانه، مهمترین امتیازهای آناند؛ بهویژه در لحظاتی که فیلم بهجای توضیح دادن، به تماشاگر فرصت مشاهده و داوری میدهد. در مقابل، کندی روایت، پراکندگی برخی خردهداستانها و تصمیمهایی که همیشه بهقدر کافی پرداخت نمیشوند، از انسجام اثر میکاهد.
با وجود این نارساییها، فیلم تجربهای تأملبرانگیز باقی میماند؛ اثری که نه خانواده را پناهگاهی بینقص نشان میدهد و نه شخصیتهایش را قربانیانی بیاراده. اهمیت آن در همین نگاه دوگانه است: آدمها در برابر شرایط دشوار مسئول انتخابهای خود هستند، اما دامنهٔ انتخابهایشان نیز بهوسیلهٔ فقر، بیثباتی و گذشته محدود میشود.
« عنوان اثر نیز در پرتو این تنش معنای تازهای میگیرد. »
جمعبندی
«Gloria Mundi» از تماشاگر نمیخواهد برای شخصیتهایش حکمی ساده صادر کند؛ از او میخواهد دشواری زیستن در جهانی را ببیند که در آن، حفظ کرامت و مهربانی خود به تلاشی روزانه بدل شده است.
ثبت دیدگاه