نقد و بررسی
نقد Ghost in the Graveyard | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهٔ آغازین و ظرفیتهای ژانری «روح در گورستان» با یکی از سادهترین و آشناترین عناصر وحشت نوجوانانه آغاز میشود: بازیای شبانه میان گورها که به مرگ دختری به نام مارتا میانجامد. سالها بعد، روح او به شهر کوچک کوه موریا بازمیگردد و سراغ کسانی میرود که در کودکی شاهد آن حادثه بودهاند.
این هستهٔ داستانی، در خود ظرفیت فراوانی دارد؛ بازی کودکانهای که از مرز سرگرمی عبور میکند، خاطرهای جمعی که به ترس بدل میشود، و شهری که گذشتهاش را دفن کرده اما نمیتواند از بازگشت آن جلوگیری کند. فیلم از همان ابتدا وعدهٔ داستانی دربارهٔ گناه، حافظه و مسئولیت میدهد. بااینحال، هرچه پیش میرود، تمرکز از این پرسشهای جذاب فاصله میگیرد و عناصر دیگری وارد روایت میشوند.
نتیجه، اثری است که ایدهٔ مرکزیاش روشن و مؤثر به نظر میرسد، اما برای گسترش آن به ساختاری منسجم و متمرکز دست نمییابد. فضا و تصویرپردازی مهمترین دستاورد فیلم در ساختن فضایی گوتیک و وهمآلود است. قبرستان صرفاً پسزمینهای برای چند صحنهٔ ترسناک نیست؛ مکانی است که حضور مرگ را به بافت شهر پیوند میدهد.
سنگقبرها، مسیرهای تاریک و سکوت سنگین محیط، یادآور گذشتهایاند که شخصیتها میکوشند از آن فاصله بگیرند. نماهای قبرستان، بهویژه هنگامی که دوربین از ارتفاع به ردیف گورها مینگرد، از چشمنوازترین لحظههای فیلماند. فیلمبرداری در ساختن حس انزوا نیز موفق است. کوه موریا شهری کوچک است، اما انزوای آن فقط جغرافیایی نیست؛ به نظر میرسد همهٔ ساکنان در شبکهای از رازها و سوءظنها گرفتارند.
« سالها بعد، روح او به شهر کوچک کوه موریا بازمیگردد و سراغ کسانی میرود که در کودکی شاهد آن حادثه بودهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قابهای بسته و فضاهای نیمهتاریک، گاهی این احساس را تقویت میکنند که شخصیتها زیر نگاه چیزی پنهان قرار دارند. بااینهمه، تصویرپردازی بهتنهایی نمیتواند تعلیق را زنده نگه دارد. وقتی روایت در پرداخت رخدادها کند یا مبهم میشود، زیبایی نماها بیش از آنکه به پیشبرد داستان کمک کند، به نقطهقوتی جداافتاده بدل میشود.
موسیقی و طراحی حسوحال موسیقی متن با فضای فیلم هماهنگی دارد و در بسیاری از لحظات، به صحنهها کیفیتی شوم و ناآرام میبخشد. موسیقی میکوشد تهدید را پیش از آشکارشدنش به مخاطب منتقل کند و در بخشهایی از فیلم، همین کار را بهخوبی انجام میدهد. همراهی صدا با تصویر قبرستان، بهویژه، از معدود عناصری است که جهان فیلم را یکپارچه و باورپذیر جلوه میدهد.
اما موسیقی نمیتواند جای خالی تعلیق دراماتیک را پر کند. گاهی صدا بهروشنی به تماشاگر میگوید که باید نگران باشد، حال آنکه خود صحنه هنوز زمینهٔ کافی برای نگرانی فراهم نکرده است. در چنین لحظههایی، موسیقی بهجای آنکه از دل موقعیت برخیزد، همچون نشانهای بیرونی برای القای وحشت عمل میکند.
بااینحال، در میان عناصر فنی فیلم، موسیقی از منسجمترین و مؤثرترین آنهاست. روایت، ریتم و پراکندگی مشکل اصلی «روح در گورستان» نه کمبود ایده، بلکه ناتوانی در انتخاب و ساماندادن ایدههاست. داستان در ابتدا بر بازگشت مارتا و ترس کودکانی متمرکز است که مرگ او را به یاد دارند؛ اما بهتدریج خطهای فرعی و نشانههای رازآمیز دیگری به آن افزوده میشوند.
« قابهای بسته و فضاهای نیمهتاریک، گاهی این احساس را تقویت میکنند که شخصیتها زیر نگاه چیزی پنهان قرار دارند. »
شخصیتها و اجرا
این گسترش میتوانست جهان فیلم را پیچیدهتر کند، ولی پیوند میان اجزا بهاندازهٔ کافی روشن نیست. در نتیجه، مخاطب بهجای آنکه درگیر کشف تدریجی یک راز شود، ممکن است برای تشخیص اینکه کدام سرنخ اهمیت دارد و کدام شخصیت چه نسبتی با ماجرا دارد، سردرگم بماند. ریتم کند نیز این مشکل را تشدید میکند.
برخی صحنهها زمان زیادی میگیرند، بیآنکه به تحول شخصیتها یا افزایش محسوس خطر بینجامند. تعلیق زمانی مؤثر است که انتظار را پربار کند؛ اینجا اما انتظار بارها کش میآید، بیآنکه دستاورد روایی متناسبی داشته باشد. به همین دلیل، حتی لحظات دلهرهآور هم در میان بخشهایی کمتحرک پراکنده میشوند و اثر تجمعی چندانی پیدا نمیکنند.
شخصیتها و بازیها سالی، که بازگشتش به شهر نقطهٔ آغاز بخشی از تنشهای داستان است، میتوانست مرکز عاطفی محکمی برای روایت باشد. گذشتهٔ مبهم او و رابطهاش با مارتا امکان میدادند که ترس بیرونی با احساس گناه یا زخمهای شخصی درآمیزد. اما فیلم برای بسیاری از شخصیتها فرصت کافی فراهم نمیکند تا انگیزهها و پیوندهایشان بهروشنی شکل بگیرد.
برخی رابطهها مبهم میمانند و بعضی شخصیتها بیش از آنکه حضوری کامل داشته باشند، کارکردی برای رساندن سرنخ یا پیشبرد خط فرعی پیدا میکنند. بازیها نیز همیشه نمیتوانند این کمبود را جبران کنند. در شماری از صحنهها، دیالوگها و واکنشها طبیعی به نظر نمیرسند و فاصلهای میان بازیگران و موقعیتهای پرتنش ایجاد میشود.
« این گسترش میتوانست جهان فیلم را پیچیدهتر کند، ولی پیوند میان اجزا بهاندازهٔ کافی روشن نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این مسئله در لحظاتی که فیلم از مخاطب انتظار همدلی یا تأثر دارد، برجستهتر است؛ زیرا برای اثرگذاری عاطفی، لازم است رابطهها پیشتر بهقدر کافی ساخته شده باشند. بااینحال، حضور بازیگرانی چون کِلی بِرگلند و جیک بیزی به فیلم چهرههایی آشنا میبخشد و در بعضی صحنهها، بهویژه آنجا که تنش خانوادگی برجسته میشود، امکان بروز ظرفیت بیشتری را فراهم میکند.
ترس و استفاده از کلیشهها فیلم از مجموعهای آشنا از ابزارهای وحشت بهره میگیرد: بازگشت روح، کابوس، نشانههای شوم، شهر رازآلود و تهدیدی که بهتدریج از محدودهٔ یک مکان فراتر میرود. آشنایی با این الگوها بهخودیخود عیب نیست؛ مسئله این است که اثر به آنها شکل تازهای نمیدهد. صحنههایی که باید مخاطب را غافلگیر کنند، اغلب به نشانههای قابلپیشبینی متکیاند و وحشت بیشتر از مسیر انتظار آشنا ساخته میشود تا از راه کشف تصویری یا روایی تازه.
بااینهمه، برخی لحظهها از دل فضای روزمره دلهرهای مؤثر میسازند. حضور امر ناممکن در موقعیتهایی عادی، گاه از نمایش مستقیم تهدید تأثیرگذارتر است؛ زیرا تضاد میان محیط آشنا و رفتار نگرانکننده، حس ناامنی را آرامآرام در صحنه مینشاند. این لحظهها نشان میدهند که فیلم برای ایجاد ترس به خونریزی یا شوک ناگهانی وابسته نیست، اما در استفادهٔ پیوسته از همین توانایی موفق نمیشود.
پایانبندی و انسجام اثر پرهیز از افشای رویدادهای پایانی مانع از گفتن نکتهای مهم نمیشود: فیلم در بخشهای پایانی میکوشد چند خط داستانی را همزمان به یکدیگر پیوند دهد، اما این پیوند همیشه قانعکننده نیست. برخی رازها بهجای آنکه با وضوحی رضایتبخش به عناصر پیشین معنا بدهند، بر پیچیدگی موجود میافزایند.
« آشنایی با این الگوها بهخودیخود عیب نیست؛ مسئله این است که اثر به آنها شکل تازهای نمیدهد. »
قوتها و کاستیها
روایت در این مرحله بهجای تمرکز بر پیامدهای عاطفی و ترسناک ایدهٔ اولیه، میان مسیرهای مختلف جابهجا میشود و از انسجامی که برای یک فرجام نیرومند لازم است فاصله میگیرد. این آشفتگی، اثر را در موقعیتی دوگانه قرار میدهد: فیلم میخواهد جهانی بزرگتر از ماجرای یک روح انتقامجو بسازد، اما ابزار لازم برای نظمدادن به آن جهان را در اختیار ندارد.
بنابراین، پایانبندی بیش از آنکه حس تکمیل ایجاد کند، ممکن است این پرسش را باقی بگذارد که کدام بخشهای روایت واقعاً اهمیت داشتهاند. جمعبندی «روح در گورستان» فیلمی است با هستهای جذاب و فضایی دیدنی، اما با روایتی که میان ظرفیتهای گوناگون خود پراکنده میشود. فیلمبرداری قبرستان، لوکیشنها و موسیقی متن به آن هویت بصری و شنیداری قابلاعتنایی میدهند؛ در مقابل، ریتم کند، شخصیتپردازی ناکافی و خطهای فرعیِ نامنسجم، از قدرت داستان میکاهند.
ایدهٔ بازگشت مارتا و ترس جمعی شهری کوچک میتوانست به اثری متمرکز و مؤثر بدل شود، اما فیلم بار اضافیِ رازها و مسیرهای روایی را به دوش میکشد و در نهایت از نیروی همان ایدهٔ اولیه دور میشود. حاصل، تجربهای است که شاید برای تماشاگر علاقهمند به فضای گورستانی و وحشت کمهزینه جاذبههایی داشته باشد، اما برای رسیدن به تعلیق پایدار و روایتی ماندگار، انسجام بیشتری میطلبید.
ثبت دیدگاه