نقد و بررسی
نقد Gangs of London | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری زیر پوست قدرت «گروههای لندن» با قتل فین والاس، رئیس یکی از نیرومندترین سازمانهای تبهکار شهر، نقطهای را نشانه میگیرد که در آن نظم ظاهری فرو میپاشد و هر نیروی پنهانی برای تصاحب سهمی از قدرت به حرکت درمیآید. پسر او، شان، در میان سوگ و خشم میکوشد جای پدر را بگیرد و عاملان قتل را بیابد؛ اما ماجرا به جستوجوی یک قاتل محدود نمیماند.
مرگ فین، تعادل شکنندهای را برهم میزند که خانوادهها و گروههای گوناگون بر پایهٔ منفعت، ترس و معامله نگه داشته بودند. از همینجا سریال جهانی میسازد که در آن هر توافق موقتی است و هر تصمیم میتواند پیامدهایی فراتر از انتظار داشته باشد. لندن این مجموعه صرفاً پسزمینهای آشنا برای یک درام جنایی نیست؛ شهر به شبکهای از قلمروها، مسیرهای نفوذ و مرزهای ناپیدا بدل میشود.
بااینحال، گستردگی این جهان گاهی به بهای روشنی روایت تمام میشود: نامها، پیوندها و انگیزهها چنان متراکماند که دنبالکردن همهٔ خطوط داستانی همیشه آسان نیست. سریال میخواهد همزمان تصویری پهناور از نزاعهای زیرزمینی عرضه کند و داستانی شخصی دربارهٔ خانوادهای در حال فروپاشی پیش ببرد؛ این دو خواسته گاه یکدیگر را تقویت میکنند و گاه با هم رقابت دارند.
اکشن بهمثابه زبان روایت مهمترین دستاورد سریال در شیوهٔ ساخت صحنههای اکشن است. درگیریها فقط وقفههایی پرهیاهو میان بخشهای داستانی نیستند؛ طراحی و میزانسن آنها معمولاً حس مکانی روشنی دارد و ضرباهنگشان با دقت پیش میرود. تماشاگر میتواند فشار فضا، نزدیکی خطر و فرسودگی آدمها را حس کند.
« اکشن بهمثابه زبان روایت مهمترین دستاورد سریال در شیوهٔ ساخت صحنههای اکشن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دوربین در دل آشوب حرکت میکند، اما اغلب چنان آگاهانه که خشونت به تصویری بیمعنا و بیشکل فروکاسته نمیشود. از نبردهای نزدیک و فشرده تا یورشهای بزرگتر، سریال در ساخت تنوع بصری دست گشادهای دارد. این تفاوت در مقیاس، به اکشنها کیفیتی سینمایی میبخشد و آنها را از تکرار یک الگوی واحد دور میکند.
در بهترین لحظات، تماشاییبودن صحنهها با کارکرد روایی همراه است: هر برخورد، نسبت نیروها را آشکار میکند و نشان میدهد شخصیتها در چه جهانی زندگی میکنند؛ جهانی که در آن بقا به سرعت، خشونت و توانایی خواندن نیت دیگران وابسته است. خشونت، تماشاگر و هزینهٔ هیجان بااینهمه، خشونت سریال هم امتیاز آن است و هم محدودیتش.
صراحت و شدت درگیریها برای مخاطبی که به اکشن خشن علاقهمند است، بخشی از جذابیت اثر خواهد بود؛ اما تکرار خشونت میتواند اثرگذاری آن را کاهش دهد. هنگامی که شوک بصری بارها به کار گرفته میشود، خطر آن هست که تماشاگر به جای درگیرشدن با پیامدهای خشونت، فقط منتظر صحنهٔ شدیدتر بعدی بماند.
سریال گاهی خشونت را بهعنوان زبانی برای نشاندادن قدرت، وحشت و فقدان به کار میگیرد؛ گاهی نیز به نظر میرسد خودِ شدت تصویر برای جلب توجه کفایت میکند. تفاوت میان این دو کاربرد مهم است. هرچه خشونت بیشتر به شخصیتپردازی و پیامدهای تصمیمها پیوند بخورد، معنای بیشتری پیدا میکند؛ هرجا صرفاً وسیلهای برای بالا بردن هیجان باشد، ممکن است به افراط نزدیک شود.
« دوربین در دل آشوب حرکت میکند، اما اغلب چنان آگاهانه که خشونت به تصویری بیمعنا و بیشکل فروکاسته نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
مخاطب باید بداند با اثری روبهروست که فضای تیره و درگیریهای سنگین را نه بهندرت، بلکه بهعنوان یکی از مصالح اصلی جهان خود انتخاب کرده است. بازیگران و چهرههای قدرت بازیها به جهان پرآشوب سریال انسجام میبخشند. جو کول در نقش شان، خشمی را به نمایش میگذارد که زیر آن سوگ، بیصبری و اضطرابِ ناتوانی از کنترل اوضاع پنهان است.
او شان را صرفاً وارثی تشنهٔ قدرت تصویر نمیکند؛ بلکه مردی نشان میدهد که میخواهد خلأ پدر را با تصمیمهای قاطع پر کند، بیآنکه همیشه توان سنجیدن عواقب آنها را داشته باشد. همین فاصله میان ادعای اقتدار و آشفتگی درونی، شخصیت را برای صحنههای دراماتیک آماده میکند. سوپ دیریسو نیز حضوری اثرگذار دارد و در نقش الیوت، کیفیتی متفاوت از بسیاری از شخصیتهای خشن مجموعه میآفریند.
بازی او میتواند میان خویشتنداری و تنش درونی جابهجا شود و به مخاطب امکان دهد در دل شبکهای از منافع، چشماندازی شخصیتر پیدا کند. میشل فِیرلی و لوسیَن مساماتی نیز به روابط خانوادگی و سیاسی مجموعه وزن میدهند؛ حضورشان یادآور آن است که قدرت در این جهان تنها با سلاح حفظ نمیشود، بلکه به حافظه، نفوذ و توانایی مهار دیگران نیز وابسته است.
بااینحال، بازی قوی همیشه نمیتواند کمبودهای نوشتاری را جبران کند؛ گاه شخصیتهایی با ظرفیت دراماتیک مناسب، فرصت کافی برای عمقیافتن پیدا نمیکنند. شخصیتهایی میان خانواده و منفعت در قلب سریال، خانواده قرار دارد؛ اما نه بهعنوان پناهگاهی امن، بلکه بهمثابه ساختاری آمیخته با وفاداری، رقابت و وابستگی.
« بازیگران و چهرههای قدرت بازیها به جهان پرآشوب سریال انسجام میبخشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مرگ فین فقط یک صندلی خالی در رأس سازمان باقی نمیگذارد؛ روابطی را نیز به بحران میکشاند که تا پیش از آن زیر سایهٔ اقتدار او دوام آورده بودند. هرکس در خانواده و پیرامون آن، تصویری متفاوت از وفاداری دارد و همین تفاوت، کشمکشها را پیچیده میکند. در این میان، ضعف اصلی شخصیتپردازی آن است که برخی تصمیمها بیشتر برای پیشبردن بحران یا افزودن غافلگیری به نظر میرسند تا نتیجهٔ طبیعی منش و تجربهٔ شخصیت.
وقتی کنشها با انگیزههای پیشتر شناختهشده هماهنگ نباشند، تماشاگر ممکن است به جای پرسیدن «بعد چه میشود؟» از خود بپرسد «چرا چنین کرد؟». این لغزش بهویژه در سریالی که بر بازی قدرت و محاسبه تکیه دارد، محسوس است؛ زیرا باورپذیری چنین جهانی وابسته به آن است که انتخابها، حتی اگر نابخردانه باشند، از منطق درونی آدمها سرچشمه بگیرند.
روایت پرپیچوخم و ریتم ناپایدار تراکم داستانی «گروههای لندن» هم عامل کشش آن است و هم سرچشمهٔ آشفتگیاش. پیدرپی آشکارشدن رازها و تغییر اتحادها، حس ناامنی مناسبی برای دنیایی مبتنی بر خیانت و معامله میسازد. هیچ رابطهای کاملاً پایدار نیست و اطلاعات تازه میتواند برداشت مخاطب را دگرگون کند.
این ویژگی به سریال نیروی پیشبرنده میدهد، اما هر پیچش زمانی مؤثر است که بر پایهٔ اطلاعات و شخصیتپردازی پیشین شکل گرفته باشد. اگر پیچش فقط برای غافلگیرکردن بیاید، به جای تعمیق داستان، انباشت آن را بیشتر میکند. ریتم نیز یکدست نیست. بخشهایی با تمرکز روشن و تنش فزاینده پیش میروند، اما در قسمتهایی دیگر، روایت بیش از اندازه شاخه میزند یا صحنهها طولانیتر از نیاز خود میشوند.
« هرکس در خانواده و پیرامون آن، تصویری متفاوت از وفاداری دارد و همین تفاوت، کشمکشها را پیچیده میکند. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، میان هیجان اکشن و پیشرفت داستان فاصله میافتد. گاهی سریال چنان به دنبال حفظ شتاب است که به شخصیتها مجال مکث و تأمل نمیدهد؛ گاهی نیز پس از اوجهای پرتنش، حرکت داستان افت میکند. این نوسان سبب میشود تجربهٔ تماشای مجموعه در همهٔ لحظات به یک اندازه فشرده و گیرا نباشد. سبک بصری و فضای تیره فضای تصویری سریال با جهان اخلاقی آن هماهنگ است: سرد، پرتنش و آکنده از حس تهدید.
قاببندیها و حرکت دوربین در صحنههای اکشن، بهویژه هنگامی که مکان محدود و مسیرهای فرار اندکاند، فشار را به بخشی از تجربهٔ تماشاگر تبدیل میکنند. این انتخاب به مجموعه هویتی دیداری میدهد و آن را از یک درام جنایی صرفاً مبتنی بر گفتوگو جدا میسازد. اما جذابیت تصویر نمیتواند همیشه جای خلأهای روایت را پر کند.
گاه جلوهٔ بصری و شدت صحنه چنان برجسته میشود که پرسشهای مهمتر دربارهٔ انگیزه، پیامد و معنای انتخابها در حاشیه میمانند. بهترین لحظات مجموعه زمانی شکل میگیرند که سبک و داستان در یک مسیر حرکت کنند: تصویر نه پوششی برای کمبود درام، بلکه وسیلهای برای آشکارکردن ترس و قدرت باشد. جمعبندی «گروههای لندن» اثری پرانرژی و خشن است که در طراحی اکشن، بازیهای متقاعدکننده و ساخت فضای پرتنش توانایی چشمگیری دارد.
جهان چندلایهٔ باندها و خانوادهها، زمینهای مناسب برای کشمکش بر سر قدرت فراهم میکند و شخصیت شان نیز در مرکز این بحران، نیرویی پیشبرنده به داستان میدهد. در مقابل، روایت گاهی بیش از حد شلوغ میشود، ریتم در بخشهایی افت میکند و برخی تصمیمهای شخصیتها با منطق درونی کافی پشتیبانی نمیشوند.
« در نتیجه، میان هیجان اکشن و پیشرفت داستان فاصله میافتد. »
جمعبندی
ارزش مجموعه در نهایت به انتظاری بستگی دارد که از آن داریم. اگر اولویت، اکشن خوشساخت، فضای بیرحم و سلسلهای از تقابلهای پرتنش باشد، سریال لحظات فراوانی برای جذب مخاطب دارد. اگر انسجام روایی، تعمیق پیوستهٔ شخصیتها و ریتمی بیلغزش مهمتر باشند، کاستیهایش آشکارتر خواهند شد. «گروههای لندن» در بهترین حالت، تماشایی پرهیجان از شهری است که قدرت در آن همواره موقتی است؛ در ضعیفترین حالت، میان انبوه شخصیتها و پیچشها، گاه از یافتن مسیر روشن بازمیماند.
« ارزش مجموعه در نهایت به انتظاری بستگی دارد که از آن داریم. »
ثبت دیدگاه