نقد و بررسی
نقد Fugitive Pieces | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از آنچه از دست میرود «Fugitive Pieces» بیش از آنکه روایت فرار از جنگ باشد، دربارهٔ زندگیِ پس از فرار است: دربارهٔ انسانی که از فاجعه جان به در میبرد، اما نمیتواند گذشته را پشت سر بگذارد. یاکوب، کودکی یهودی در لهستانِ اشغالشده، با خشونتی بنیادین روبهرو میشود و به پناه آتوس، باستانشناس یونانی، درمیآید.
سالها بعد، در کانادا، او نویسندهای شناختهشده است؛ اما شهرت و امنیت ظاهری نمیتوانند فقدانی را که از کودکی با خود حمل کرده، از میان ببرند. فیلم از همان ابتدا بر تمایز میان نجاتیافتن و رهایییافتن انگشت میگذارد. یاکوب از خطر میگریزد، اما تجربهٔ فقدان در ذهن و بدنش باقی میماند؛ همچون چیزی که نه با گذر زمان محو میشود و نه بهآسانی در قالب خاطرهای مرتب و قابلمهار درمیآید.
در این معنا، عنوان فیلم نیز به قطعههایی پراکنده اشاره دارد: تکههای زندگی، یادها و روایتهایی که از دل ویرانی به جا میمانند و هرگز کاملاً در تصویری یکپارچه جمع نمیشوند. زمانِ شکسته و حافظهٔ ناآرام ساختار زمانی فیلم، بازتابی از وضعیت درونی شخصیت اصلی است. گذشته و حال در کنار هم جریان دارند و روایت بارها میان دورههای مختلف زندگی یاکوب جابهجا میشود.
این انتخاب میتواند تماشاگر را به تجربهٔ ذهنی مردی نزدیک کند که خاطراتش نه در گذشته محصور ماندهاند و نه از زندگی روزمرهاش جدا شدهاند. آنچه رخ داده، پیوسته در لحظهٔ اکنون بازمیگردد و بر روابط و انتخابهای او سایه میاندازد. بااینحال، این شکل روایت همیشه به سود فیلم عمل نمیکند.
« فیلم از همان ابتدا بر تمایز میان نجاتیافتن و رهایییافتن انگشت میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پرشهای زمانی گاه چنان پرتکرارند که پیوند عاطفی میان صحنهها سست میشود؛ تماشاگر ممکن است بهجای آنکه در آشفتگی ذهنی یاکوب سهیم شود، در پی یافتن جای هر قطعه در خط داستان بماند. گاهی نیز اطلاعاتی که میتوانستند با مکث و پرورش بیشتری عرضه شوند، در گذر سریع از یک دوره به دورهای دیگر فشرده میشوند.
در نتیجه، فرم فیلم ایدهای روشن دارد، اما اجرای آن در همهٔ لحظات به همان اندازه روشن و مؤثر نیست. کودکی، پناه و نقش آتوس بخشهای مربوط به کودکی یاکوب از مهمترین سرچشمههای نیروی عاطفی فیلماند. نگاه کودکانه، در مواجهه با خشونتی که توان درک کاملش را ندارد، به فیلم امکان میدهد از بازنمایی مستقیم و پرجزئیات فاجعه فاصله بگیرد و بر اثر روانی آن تمرکز کند.
ترس، گیجی و انزوای یاکوب نه با توضیحهای طولانی، بلکه از راه سکوتها، رفتارهای محتاطانه و دشواری او در اعتمادکردن منتقل میشوند. در این مسیر، آتوس صرفاً نجاتدهندهای نیست که کودک را از خطر بیرون میبرد. او برای یاکوب امکان نوع دیگری از زندگی را مجسم میکند: رابطهای مبتنی بر مراقبت، یادگیری و همراهی.
پیوند آن دو، بهجای آنکه بر احساسات پرشور تکیه کند، از جزئیات روزمره و حضور پایدار ساخته میشود. بازی راده شربژیا به این شخصیت وقار و مهربانیِ بیادعا میبخشد و بازی رابی کِی، در نقش یاکوب جوان، آسیبپذیری کودک را بدون اغراق به نمایش میگذارد. سوگ و دشواریِ دوستداشتن در بزرگسالی، یاکوب به مردی بدل شده که میتواند دربارهٔ گذشته بنویسد، اما نوشتن لزوماً به معنای مهارکردن آن نیست.
« در نتیجه، فرم فیلم ایدهای روشن دارد، اما اجرای آن در همهٔ لحظات به همان اندازه روشن و مؤثر نیست. »
شخصیتها و اجرا
او با گذشته رابطهای دوگانه دارد: از یکسو، نوشتن راهی برای حفظ یاد و شهادتدادن است؛ از سوی دیگر، همین پیوند مداوم با رنج، او را از حضور کامل در زندگی اکنون بازمیدارد. این کشمکش در روابط عاطفیاش نیز دیده میشود. عشق برای او هم امکان آرامش است و هم خطری که مستلزم گشودن دریچههای بستهٔ ذهن و دل است.
فیلم با ظرافت نشان میدهد که آسیب روانی تنها در لحظههای آشکار اندوه پدیدار نمیشود. گاه در فاصلهای که یاکوب از دیگران میگیرد، در ناتوانیاش از پاسخدادن به محبت، یا در سکوتهایی که جای گفتوگو را میگیرند، خود را آشکار میکند. رابطهٔ او با الکس و سپس با میکائلا دو صورت متفاوت از مواجهه با این انزوا را پیش چشم میگذارد.
بااینحال، پرداخت این روابط همیشه به یک اندازه متعادل نیست: گاهی شخصیتهای پیرامونی بیش از آنکه زندگی مستقل و پیچیدهای داشته باشند، در خدمت نشاندادن وضعیت عاطفی یاکوب قرار میگیرند. بازیگری و شخصیتپردازی استیون دیلین در نقش یاکوب بزرگسال، بازیای کموبیش درونگرا ارائه میکند که با شخصیت محصور و محتاط او تناسب دارد.
او از نمایش آشکار و پیدرپی اندوه پرهیز میکند و بیشتر به مکث، نگاه و انقباضهای کوچک رفتار متکی است. این خویشتنداری در بسیاری از لحظات فیلم به سود شخصیتپردازی است؛ تماشاگر بهجای دریافت توضیحی صریح، ناچار میشود از نشانههای رفتاری به رنجی پی ببرد که یاکوب بر زبان نمیآورد. بااینحال، همین بازی مهارشده گاه در کنار ریتم کند فیلم، فاصلهای عاطفی ایجاد میکند.
« این کشمکش در روابط عاطفیاش نیز دیده میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
احساسات شخصیتها در برخی صحنهها چنان فروخورده میمانند که بهجای پیچیدگی، به یکنواختی نزدیک میشوند. در سوی دیگر، بعضی لحظات برای جبران این سکون، بر اندوه و معنای رهایی تأکید بیشتری میگذارند. این نوسان میان خویشتنداری و ملودرام، از ناپایداریهای مهم فیلم است. بازی آیتل زورر در نقش میکائلا و رزامند پایک در نقش الکس، به دو رابطهٔ متفاوت یاکوب رنگ و انرژی جداگانه میدهد، هرچند فیلمنامه فرصت یکسانی برای بسط درونی هر دو شخصیت فراهم نمیکند.
تصویر، مکان و موسیقی تصاویر فیلم بهویژه در بخشهای یونانی، فضایی شاعرانه و تأملبرانگیز میسازند. جغرافیا در اینجا پسزمینهای خنثی نیست: جزیره و چشماندازهای طبیعی در برابر ویرانی اروپا قرار میگیرند و کیفیتی از سکون و پناه را به ذهن میآورند. اما زیبایی بصری فیلم ساده و بیتنش نیست؛ این مناظر آرام میتوانند در کنار یادآوری رنج، نوعی تضاد بسازند و نشان دهند که آرامش بیرونی الزاماً به معنای آرامش درونی نیست.
فیلمبرداری و طراحی فضا به خلق حس نوستالژی کمک میکنند، ولی گاهی زیبایی قابها بیش از اندازه صیقلی به نظر میرسد. در چنین لحظاتی، تصویر خطر آن را دارد که اندوه را به منظرهای تماشایی بدل کند؛ گویی رنج، بهجای آنکه در مقاومت و آشفتگی شخصیتها بماند، در آرایش شاعرانهٔ قاب حل میشود.
موسیقی نیز نقش عاطفی پررنگی دارد و در جاهایی احساساتی را بیان میکند که گفتار از عهدهٔ آن برنمیآید. اما هرگاه تصویر و موسیقی همزمان بر اندوه تأکید میگذارند، اثر به مرز ملودرام نزدیک میشود. میان سکون و کشآمدن کندی ریتم، یکی از انتخابهای بنیادین فیلم است. چنین داستانی برای اثرگذاری به شتاب نیاز ندارد؛ مکث میتواند فضایی فراهم کند تا تماشاگر وزن خاطره، سکوت و غیاب را حس کند.
« احساسات شخصیتها در برخی صحنهها چنان فروخورده میمانند که بهجای پیچیدگی، به یکنواختی نزدیک میشوند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در بهترین لحظاتش از این فرصت بهره میبرد و اجازه میدهد نگاهها و فاصلهها معنایی بیش از گفتوگو پیدا کنند. اما سکون وقتی به تکرار بیحاصل نزدیک شود، تأثیر خود را از دست میدهد. بعضی بخشها بیش از آنکه تجربهٔ زمانِ سنگین و اندوهبار را بسازند، کشدار جلوه میکنند. این مسئله در کنار روایت چندپاره، گاه باعث میشود جریان عاطفی فیلم افتوخیز نامنظمی داشته باشد: لحظههایی از تأثیر عمیق در کنار بخشهایی قرار میگیرند که از نظر دراماتیک پیشروی چندانی ندارند.
فیلم به مخاطبی نیاز دارد که با تأمل و صبر همراه شود، اما در عوض، همیشه پاداش این صبر را با پرداختی همسنگ فراهم نمیکند. جمعبندی «Fugitive Pieces» اثری دربارهٔ امکان زندگی پس از فاجعه است، نه دربارهٔ پاکشدن فاجعه از حافظه. فیلم با تکیه بر بازیهای درونگرا، تصویرهای شاعرانه و توجه به نقش خاطره، میکوشد نشان دهد که سوگ چگونه در روابط، سکوتها و شیوهٔ روایتکردن خود را ادامه میدهد.
حضور آتوس، نوشتن یاکوب و تلاش او برای پذیرفتن عشق، هرکدام راهی متفاوت برای زیستن در کنار گذشته پیش میگذارند. در برابر این دستاوردها، ریتم کند، جابهجاییهای زمانی گاه گسسته و تأکیدهای احساسی نههمیشهمهارشده، از انسجام اثر میکاهند. فیلم در لحظاتی به عمق و لطافت میرسد، اما در برخی دیگر بیش از اندازه به زیبایی قاب یا شدت اندوه تکیه میکند.
بااینهمه، نیروی اصلی آن در پرسشی ماندگار نهفته است: آیا میتوان از گذشته عبور کرد، بیآنکه آن را انکار کرد؟ پاسخ فیلم ساده نیست؛ رهایی را نه فراموشی، بلکه آمادگی دشوار برای بازگشت به زندگی و پذیرفتن پیوند با دیگران میبیند.
« اما سکون وقتی به تکرار بیحاصل نزدیک شود، تأثیر خود را از دست میدهد. »
ثبت دیدگاه