نقد و بررسی
نقد از زندگی عروسکان خیمهشببازی (From the Life of the Marionettes) | 1980
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنایت بهمثابهٔ پرسش، نه پاسخ «From the Life of the Marionettes» ساختهٔ اینگمار برگمان، از همان آغاز تماشاگر را با پیامد یک جنایت روبهرو میکند، اما علاقهٔ اصلیاش نه در رمزگشایی پلیسی، بلکه در پرسشی دشوارتر نهفته است: چگونه خشمی که در زندگی روزمره پنهان مانده، به خشونتی هولناک راه میبرد؟
فیلم، تاجر آشفتهای را در کانون روایتی قرار میدهد که پیش و پس از قتل را درهم میآمیزد و میکوشد مناسبات زناشویی، میل سرکوبشده و انزوای روانی را در کنار هم بسنجد. بااینحال، برگمان از عرضهٔ توضیحی ساده و قطعی پرهیز میکند؛ جنایت در اینجا مسئلهای نیست که با یافتن یک علت، حل شود.
همین انتخاب، اثر را از یک معمای جنایی متعارف جدا میکند. تماشاگر بهجای آنکه تنها منتظر کشف هویت یا انگیزهای پنهان بماند، در برابر مجموعهای از روایتها و اعترافها قرار میگیرد که هرکدام بخشی از تصویر را روشن میکنند و همزمان بر ابهام آن میافزایند. فیلم بیش از آنکه پاسخ بدهد، سازوکار ناتوانی آدمها در شناخت یکدیگر را آشکار میسازد.
ساختار تکهتکه و منطق روانشناختی روایت غیرخطی فیلم، در آغاز میتواند همچون نوعی بازی فرمی به نظر برسد، اما بهتدریج با جهان ذهنی شخصیتها پیوند پیدا میکند. قطعات زمانی، گفتوگوها و بازگشتها به گذشته، ما را از یک منظر کامل و مطمئن محروم میکنند. رویدادها نه در نظمی آرام و پیوسته، بلکه همچون خاطراتی آشفته و شهادتهایی ناقص کنار هم مینشینند.
« همین انتخاب، اثر را از یک معمای جنایی متعارف جدا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از اینرو، زمان در فیلم صرفاً وسیلهٔ چیدن وقایع نیست؛ بازتابی است از ذهنهایی که نمیتوانند تجربهٔ خود را یکپارچه و بیتناقض بیان کنند. این ساختار به تعلیق روانشناختی اثر نیرو میبخشد. هر صحنه ممکن است برداشت ما را از رابطهٔ زوج اصلی تغییر دهد و هر اعتراف، پرسش تازهای دربارهٔ مسئولیت و خودفریبی پیش بکشد.
در عین حال، همین شیوه نقطهضعف بالقوهٔ فیلم نیز هست: تکهتکهبودن روایت گاه ریتم را کند میکند و فاصلهای میان تماشاگر و جریان عاطفی داستان میسازد. برای مخاطبی که انتظار پیشروی خطی و پرشتاب دارد، فیلم ممکن است پراکنده یا بیشازحد مکثدار جلوه کند. اما این مکثها بخشی از روش برگماناند؛ او میخواهد ما در فضای ناتمام و ناخوشایند پرسشها بمانیم.
ازدواجی گرفتار در مدار خشونت رابطهٔ پیتر و کاتارینا مرکز عاطفی فیلم است؛ پیوندی که نه بهسادگی میتوان آن را عاشقانه دانست و نه صرفاً به نزاعی معمولی فروکاست. میان آنها نزدیکی و خصومت، نیاز و انزجار، و میل به گریز و ناتوانی از جدایی در هم تنیدهاند. گفتوگوهایشان گاه به صحنههایی بدل میشود که در آن کلمات، بهجای ایجاد تفاهم، ابزار فشار و دفاعاند.
هر یک چیزی را از دیگری میطلبد که قادر به بیان روشنش نیست؛ یا آنقدر دیر آن را به زبان میآورد که سخن دیگر نمیتواند رابطه را نجات دهد. برگمان در اینجا زندگی زناشویی را همچون عرصهای برای آشکارشدن ترکهای پنهان شخصیتها میبیند. جنایت بیرون از رابطه اتفاق میافتد، اما فیلم مدام ما را به فضای آن رابطه بازمیگرداند؛ به حسادتها، رنجشها، وابستگیها و ناتوانی در رویارویی صادقانه با میل و خشم.
« این ساختار به تعلیق روانشناختی اثر نیرو میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
این تمرکز، به معنای توجیه خشونت نیست. برعکس، فیلم میکوشد مسیرهای روانی و عاطفی را بررسی کند، بیآنکه مسئولیت عمل را از مرتکب آن بردارد یا علت را به پاسخی تکخطی تقلیل دهد. بازیها و فاصلهٔ تماشاگر بازیهای رابرت آتزورن و کریستینه بوچرگر از مهمترین عوامل باورپذیری رابطهٔ مرکزیاند.
پیتر در ظاهر ممکن است آرام و مهارشده به نظر برسد، اما این سطح بیرونی آرامش، امنیتبخش نیست؛ گویی هر لحظه امکان دارد ترک بردارد. آتزورن بهجای آنکه آشفتگی را با فورانهای نمایشی نشان دهد، آن را در مکثها، نگاهها و تغییرهای ظریف لحن جای میدهد. بوچرگر نیز کاتارینا را به شخصیتی ساده و یکدست تبدیل نمیکند: او همزمان میتواند سرسخت، آسیبپذیر و دور از دسترس باشد.
این بازیها بهجای دعوت به همدلی آسان، ما را در موقعیت مشاهدهگری ناآرام قرار میدهند. شخصیتها سرد و فاصلهگذارند و فیلم نیز اصراری ندارد که آنان را دوستداشتنی یا کاملاً قابلفهم جلوه دهد. این انتخاب از یک سو با مضمون بیگانگی اثر سازگار است؛ از سوی دیگر، ممکن است رابطهٔ عاطفی مخاطب با آنان را محدود کند.
تماشاگر بیشتر از آنکه در کنار شخصیتها قرار گیرد، آنها را از فاصلهای نزدیک اما بیقرار مینگرد؛ گویی در اتاقی حضور دارد که هیچکس در آن واقعاً قادر به گفتن حقیقت نیست. سیاهوسفید، رنگ و فضای خفقانآور تصویربرداری سوِن نیکویست، جهان فیلم را به فضایی سرد، سخت و کمپناه بدل میکند.
« بازیها و فاصلهٔ تماشاگر بازیهای رابرت آتزورن و کریستینه بوچرگر از مهمترین عوامل باورپذیری رابطهٔ مرکزیاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کنتراست سیاهوسفید، چهرهها و اتاقها را از گرمای معمول زندگی روزانه تهی میسازد؛ نور نه لزوماً رازها را میگشاید، بلکه گاه بر خشکی و بیرحمی محیط تأکید میکند. قابها، با تأکید بر فضای بسته و حضور سنگین سکوت، حس محبوسبودن شخصیتها را تقویت میکنند. این زیباییشناسی تزیینی نیست؛ بخشی از تجربهٔ روانی فیلم است.
حضور محدود رنگ، در مجاورت این جهان تکرنگ، اثرگذاری ویژهای دارد. تضاد میان رنگ و سیاهوسفید، بهجای آنکه فیلم را از فضای سردش بیرون ببرد، مرزی بصری میان لحظههای خاص و بخشهای دیگر ایجاد میکند. نتیجه، تصویری ماندگار است که خشونت را به منظرهای خوشایند تبدیل نمیکند؛ بلکه آن را آزارنده و بیپیرایه نگه میدارد.
موسیقی و طراحی صدا نیز در خدمت همین کیفیتاند: بهجای آنکه احساسات را بهروشنی برای تماشاگر تعیین کنند، به فشار و ناآرامی فضا میافزایند. اعتراف، روانکاوی و حدود توضیح صحنههای اعتراف و گفتوگو با افراد پیرامون ماجرا، به فیلم حالتی نزدیک به تحقیق میبخشند. بااینحال، این تحقیق قرار نیست به پروندهای منظم با نتیجهای قطعی تبدیل شود.
گفتههای شخصیتها همیشه از منظر خودشان شکل میگیرد؛ آنها ممکن است بخشی از واقعیت را ببینند، اما از دیدن نقش خویش در آن ناتوان بمانند. چنین ساختاری، مفهوم حقیقت را پیچیده میکند: آیا حقیقت همان چیزی است که رخ داده، یا روایتی است که افراد برای تحمل گذشته دربارهٔ آن میسازند؟ با وجود این، تکگوییها و اعترافهای طولانی گاه بیش از اندازه بار توضیحی بر دوش میکشند.
« قابها، با تأکید بر فضای بسته و حضور سنگین سکوت، حس محبوسبودن شخصیتها را تقویت میکنند. »
قوتها و کاستیها
در برخی لحظهها، فیلم بهجای آنکه معنا را در تصویر، سکوت یا کنش بگذارد، آن را با کلام شرح میدهد. در نتیجه، بخشی از تنش فروکش میکند و تماشاگر فرصت مییابد پیش از آنکه صحنه اثر خود را کامل کند، مضمون را بهروشنی صورتبندی کند. این لغزش، نیروی کلی اثر را از میان نمیبرد، اما نشان میدهد که دقت روانشناختی برگمان گاه به شرحی مستقیم و پرحجم نزدیک میشود.
عروسکها و اختیارِ گمشده عنوان فیلم راهی برای خواندن یکی از پرسشهای محوری آن فراهم میکند: آدمها تا چه اندازه صاحب اختیارند و تا چه اندازه در شبکهای از عادت، ترس، میل و نقشهای اجتماعی گرفتارند؟ تصویر عروسکها میتواند به زندگیهایی اشاره کند که رشتههایشان به دست نیروهایی نامرئی کشیده میشود؛ نیروهایی که خود شخصیتها نیز بهدرستی نمیشناسند.
بااینهمه، فیلم این استعاره را به پاسخ نهایی بدل نمیکند. اگر انسانها عروسکاند، چه کسی رشتهها را میکشد؟ و آیا پذیرفتن این تصویر، مسئولیت اعمال را کمرنگ میکند؟ اثر در برابر این پرسشها موضعی ساده و آرامشبخش نمیگیرد. شخصیتها هم قربانی محدودیتهای خود و شرایط پیراموناند و هم عامل انتخابهایی که پیامدهای هولناک دارند.
همین همزمانی، فیلم را از یک داوری اخلاقی شتابزده دور میکند، بیآنکه پیچیدگی را بهانهای برای بیمسئولیتی سازد. عنوان، بیش از آنکه کلید حل فیلم باشد، یادآوریِ ناخوشایندی است از اینکه انسان ممکن است همزمان رشته را بکشد و به آن وابسته بماند. جمعبندی «From the Life of the Marionettes» اثری سرد، تلخ و از نظر فرمی جسور است که جنایت را دستاویزی برای کاوش در فروپاشی یک رابطه و محدودیت شناخت انسان از خویش و دیگری میکند.
« در برخی لحظهها، فیلم بهجای آنکه معنا را در تصویر، سکوت یا کنش بگذارد، آن را با کلام شرح میدهد. »
جمعبندی
روایت غیرخطی، بازیهای حسابشده، تصویربرداری سیاهوسفید و فضای بسته، تجربهای پیوسته و آسان نمیسازند؛ اما همین دشواری با جهان عاطفی فیلم هماهنگ است. در سوی دیگر، کندی بعضی بخشها، تکگوییهای طولانی و فاصلهٔ عاطفی شخصیتها ممکن است تماشای آن را برای بخشی از مخاطبان دشوار کند. با این همه، فیلم در برابر وسوسهٔ سادهسازی مقاومت میکند.
نه علت جنایت را به یک زخم واحد فرو میکاهد و نه شخصیتها را به نمونههایی آماده از خیر و شر تبدیل میسازد. حاصل، درامی روانشناختی است که بیش از آنکه پاسخی نهایی عرضه کند، تماشاگر را با پرسشی ماندگار تنها میگذارد: وقتی پیوندهای انسانی به میدان کشمکش بدل میشوند، چه چیزی هنوز در اختیار آدمهاست و چه چیزی از پیش از دست رفته است؟
« با این همه، فیلم در برابر وسوسهٔ سادهسازی مقاومت میکند. »



ثبت دیدگاه