نقد و بررسی
نقد از آنسوی (From Beyond) | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانِ پشت ادراک «از فراسو» از همان آغاز بر فرضیهای هراسآور بنا میشود: واقعیتِ محسوس شاید تنها لایهای نازک از جهانی بسیار گستردهتر باشد؛ جهانی که اگر راهی به آن گشوده شود، نه فقط چشم، بلکه بدن و ذهن انسان را نیز دگرگون میکند. دستگاه رزونِیتور در فیلم صرفاً ابزار پیشبرد داستان نیست؛ تجسم وسوسهٔ دانستن و عبور از مرزهای ادراک است.
همین ایده، فیلم را از یک روایت ساده دربارهٔ آزمایشی علمیِ ناموفق فراتر میبرد و به قلمرویی میکشاند که در آن کنجکاوی، هراس و میل به تجربهٔ ناشناخته بهسختی از یکدیگر جدا میشوند. فیلم با الهام از داستانی کوتاه از اچ. پی. لاوکرفت ساخته شده، اما بهجای وفاداری صرف به شکل ادبی، عناصر آن را به تجربهای دیداری و جسمانی تبدیل میکند.
استوارت گوردون علاقهمند نیست ناشناخته را فقط در سایهها پنهان کند؛ او میخواهد آن را به تماشاگر نشان دهد، ملموس و اغراقآمیز، در قالب موجودات و دگرگونیهایی که مرز میان وحشت کیهانی و وحشت بدنی را محو میکنند. فیلم با بازی جفری کومبس، باربارا کرامپتون، کن فوری و تد سورل، در سال ۱۹۸۶ ساخته شد و از همنشینی علمیتخیلی، ترس و کمدی سیاه بهره میگیرد.
علم در برابر ناشناخته پرسش محوری فیلم فقط این نیست که «آنسوی» جهان چه چیزی وجود دارد؛ مسئله این است که انسان با دیدن آن چه بر سر خودش میآورد. آزمایشگران میخواهند ادراک را گسترش دهند، اما گسترش ادراک در این جهان به معنای دریافت دانش آرامشبخش نیست. آنچه آشکار میشود، نظمی بیگانه و خصمانه است که قواعد آشنای انسان را به رسمیت نمیشناسد.
« دستگاه رزونِیتور در فیلم صرفاً ابزار پیشبرد داستان نیست؛ تجسم وسوسهٔ دانستن و عبور از مرزهای ادراک است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از همینجا تنش اصلی شکل میگیرد: آیا تجربهٔ امر ناشناخته، انسان را آگاهتر میکند یا او را در برابر چیزی قرار میدهد که توان فهم و مهار آن را ندارد؟ فیلم در این زمینه به سنت لاوکرفتی نزدیک میشود، اما تأکیدش را از عظمت نامرئی و دوردستِ کیهان به بدن آدمی منتقل میکند. ذهن ممکن است از فهم آنچه میبیند بازبماند، ولی بدن بیواسطه آسیب میبیند، تغییر شکل میدهد یا درگیر میلی تازه میشود.
این جابهجایی، ترس را از مفهومی انتزاعی به تجربهای حسی بدل میکند. در نتیجه، تماشاگر نه فقط با پرسشهای فلسفی دربارهٔ شناخت، بلکه با منظرههایی روبهروست که عمداً قرار نیست خوشایند یا پالوده باشند. بدن؛ میدان اصلی وحشت آنچه بیش از هر چیز «از فراسو» را به یاد میماند، بدنهایی است که دیگر مرزهای معمول خود را حفظ نمیکنند.
فیلم دگرگونی جسمانی را صرفاً نشانهای از فساد یا بیماری نمیگیرد؛ بدن در آن به سطحی برای آشکارشدن نیروهای سرکوبشده و خواستههای ناشناخته تبدیل میشود. هراس از اینکه انسان دیگر بر بدن خود مسلط نباشد، با حس انزجار و شگفتی درمیآمیزد. همین رویکرد سبب میشود برخی صحنهها تماشاگر را نه فقط بترسانند، بلکه معذب کنند.
این وجه از فیلم گاه به مرزهای اروتیک و بیمارگون نزدیک میشود؛ مرزی که گوردون عامدانه آن را پاک و روشن نگه نمیدارد. میل، خشونت و دگرگونی در هم میپیچند و نتیجه، جهانی است که در آن بدن هم موضوع نگاه است و هم محل تهدید. ممکن است این انتخاب برای گروهی از تماشاگران جسورانه و از نظر هنری جالب باشد، اما برای گروهی دیگر چیزی جز افراط آزارنده به نظر نرسد.
« این جابهجایی، ترس را از مفهومی انتزاعی به تجربهای حسی بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم برای اثرگذاری به چنین واکنشهای دوگانهای تکیه میکند و کمتر میکوشد تجربهای بیخطر یا متعادل بسازد. جلوههای ویژه؛ جذابیتِ ملموسِ هیولاها جلوههای دستساز فیلم، هویت بصری آن را میسازند. موجودات، بافتهای لزج و پیکرهای دگرگونشده، بهجای آنکه صرفاً از طریق تدوین سریع یا سایهروشن پیشنهاد شوند، حضوری مادی دارند.
این ملموسبودن، بخشی از جذابیت فیلم است: تماشاگر میتواند بهروشنی ببیند که سازندگان برای ساختن هیولاها و دگرگونیها چه اندازه تخیل و مهارت به کار بردهاند. در زمانهای که بسیاری از آثار ترسناک به تصویرسازی رایانهای تکیه میکنند، این جلوههای فیزیکی هنوز کیفیتی ویژه دارند؛ گاه خام و اغراقآمیز، اما به همین دلیل زنده و بهیادماندنی.
البته همهٔ جلوهها یکدست نیستند و برخی از آنها ممکن است امروز قدیمی یا مصنوعی جلوه کنند. بااینحال، این محدودیتها لزوماً از اثر نمیکاهند؛ گاهی همان ظاهرِ ساختگی، فیلم را به قلمرو کابوسی نمایشی و عامدانه اغراقشده میبرد. موجودات «از فراسو» قرار نیست جانورانی طبیعی باشند که صرفاً در جهان واقعی جا افتادهاند؛ آنها باید حسِ چیزی بیگانه و نامأنوس را منتقل کنند.
فیلم در بهترین لحظاتش از همین ناهماهنگی بهره میگیرد و تماشاگر را میان تحسین خلاقیت و پسزدن تصویر معلق نگه میدارد. بازیها و شخصیتها باربارا کرامپتون در نقش روانپزشکی که تصمیم میگیرد آزمایش را ادامه دهد، نیرویی مهم در مرکز روایت است. شخصیت او میان کنجکاوی علمی، میل به فهمیدن و مواجهه با پیامدهای تصمیمش حرکت میکند.
« فیلم برای اثرگذاری به چنین واکنشهای دوگانهای تکیه میکند و کمتر میکوشد تجربهای بیخطر یا متعادل بسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کرامپتون به این نقش نوعی اقتدار میبخشد، بیآنکه آن را از آسیبپذیری تهی کند. حضور او کمک میکند فیلم صرفاً زنجیرهای از صحنههای عجیب نباشد و در دل افراطهای بصری، نقطهای انسانی برای پیگیری باقی بماند. جفری کومبس نیز با چهره و بازی پرتنش خود، برای نقش همکار گرفتار در پیامدهای آزمایش انتخابی مناسب است.
او میان خویشتنداری و آشفتگی نوسان میکند و در این نوسان، اضطراب روایتی را نگه میدارد که بارها به سمت هذیان و نمایش پرهیاهو میل میکند. کن فوری بهعنوان نیرویی زمینیتر، لحظههایی از طنز و واقعگرایی وارد داستان میکند؛ حضوری که در برابر جدیت علمی و هیجان افراطی دیگران، تعادل نسبی میآفریند.
تد سورل نیز در سوی دیگر ماجرا، وجهی خودشیفته و تهدیدآمیز به داستان میبخشد. طنز سیاه و لحنِ میان دو مرز «از فراسو» فیلمی نیست که وحشت را با جدیتی یکپارچه پیش ببرد. لحظههایی از طنز سیاه و اغراق نمایشی در آن وجود دارد که گاه از دل همان صحنههای هولناک سر برمیآورند. این طنز، راهی برای سبککردن کامل فضا نیست؛ بیشتر به تماشاگر یادآوری میکند که فیلم از افراط خود آگاه است.
از همین رو، ممکن است یک صحنه همزمان چندشآور و مضحک باشد: واکنشی که شاید برای برخی تماشاگران بخشی از لذت فیلم باشد و برای برخی دیگر لحن آن را ناپایدار کند. این ناپایداری بهویژه در گذار میان وحشت کیهانی، کمدی و نمایشِ بدنهای دگرگونشده دیده میشود. گوردون بهجای آنکه این عناصر را در قالبی کاملاً هموار حل کند، برخوردشان را به نمایش میگذارد.
« کرامپتون به این نقش نوعی اقتدار میبخشد، بیآنکه آن را از آسیبپذیری تهی کند. »
قوتها و کاستیها
حاصل، فیلمی است که گاه از فضای وهمآلود آغازین فاصله میگیرد و به نمایشی پرزرقوبرق و شوکآور تبدیل میشود. چنین تغییری بخشی از شخصیت اثر است، اما بهایی نیز دارد: انسجام عاطفی و شدت تعلیق در بعضی بخشها کاهش مییابد. ریتم و محدودیتهای روایت ایدهٔ مرکزی فیلم ظرفیت زیادی برای پیشروی دارد، اما روایت همیشه به یک اندازه از این ظرفیت بهره نمیبرد.
پس از شروعی مؤثر و طرح پرسشهای جذاب، بخشهایی از میانهٔ داستان کش میآیند و انرژی فیلم افت میکند. تکرار موقعیتهای خطر، رفتوآمد میان فضاها و تأکید مکرر بر جلوههای شوکآور، گاهی جای تحول پیوستهٔ شخصیتها را میگیرد. به همین دلیل، آنچه در آغاز شگفتی و تعلیق میآفریند، ممکن است در ادامه تا حدی به نمایش پیاپیِ اغراقها بدل شود.
بازگشت داستان به فضای آسایشگاه نیز از نگاه روایی انتخابی دوپهلوست. این فضا بهخودیخود امکان تقابل میان عقلانیت نهادی و تجربهای ناممکن را فراهم میکند، اما ورود دوباره به آن پس از بخشهای پرتحرکتر میتواند از شتاب و شور فیلم بکاهد. در نتیجه، پایانبندیِ مسیر داستان برای بعضی تماشاگران کمانرژیتر از بخشهایی خواهد بود که فیلم جهان بیگانه و جلوههایش را با آزادی بیشتری عرضه میکند.
بااینهمه، این نقد به معنای بیاثر بودن فیلم نیست؛ بیشتر نشان میدهد که تخیل بصری آن گاه از انسجام رواییاش پیشی میگیرد. جمعبندی «از فراسو» اثری استوار بر ایدهای ساده اما پربار است: دیدنِ بیشتر لزوماً به معنای فهمیدنِ بیشتر نیست. استوارت گوردون این ایده را نه از راه توضیحهای طولانی، بلکه با بدنهای دگرگونشده، موجودات غریب، بافتهای نفرتانگیز و لحظههایی از طنز سیاه به نمایش میگذارد.
« حاصل، فیلمی است که گاه از فضای وهمآلود آغازین فاصله میگیرد و به نمایشی پرزرقوبرق و شوکآور تبدیل میشود. »
جمعبندی
قدرت فیلم در همین بیپروایی و تخیل مادی آن نهفته است؛ در جلوههایی که هنوز هم میتوانند شگفتزده کنند و در لحنی که میان ترس، انزجار و خنده حرکت میکند. در مقابل، ریتم نابرابر، افتوخیزهای میانهٔ داستان و بازگشت کمشتابتر به آسایشگاه، مانع از آن میشوند که همهٔ بخشها به یک اندازه پرکشش باشند.
شدت برخی تصاویر نیز فیلم را به تجربهای نامناسب برای تماشاگران حساس به خشونت بدنی یا چندشآور بدل میکند. با این حال، «از فراسو» برای علاقهمندان به ترسِ جسمانی و سینمای ژانریِ جسور، تجربهای متمایز است: فیلمی خام، پرجزئیات و گاه ناموزون که بهجای پنهانکردن هیولا، آن را پیش چشم میآورد و از تماشاگر میخواهد با پیامدهای این نگاه روبهرو شود.
« شدت برخی تصاویر نیز فیلم را به تجربهای نامناسب برای تماشاگران حساس به خشونت بدنی یا چندشآور بدل میکند. »



ثبت دیدگاه