نقد و بررسی
نقد گوجهفرنگیهای سبز سرخشده (Fried Green Tomatoes) | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان دو زمان «گوجهفرنگیهای سبز سرخشده» ساختهٔ جان اَوْنِت، در ظاهر داستانی دربارهٔ زنی خانهدار است که در روزمرگی و تردیدهای شخصی گرفتار شده و با شنیدن خاطرات پیرزنی پرشور، راهی تازه برای دیدن زندگی پیدا میکند. اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که روایت اصلیاش در دو زمان و میان دو گروه از زنان جریان دارد: یکسو اِولین، که در زمان معاصر فیلم به دنبال بازیابی اراده و هویت خویش است، و سوی دیگر آیدجی و روث، دو زن جوان در ویستلاستاپِ آلاباما که گذشتهشان در دل دشواریها، فقدانها و دلبستگیهای عمیق شکل گرفته است.
این ساختار قابدار، امکان میدهد فیلم دربارهٔ انتقال تجربه و حافظه نیز سخن بگوید. نینی گذشته را برای اِولین تعریف میکند، اما آنچه منتقل میشود فقط رشتهای از خاطرات نیست؛ نوعی شیوهٔ زیستن است. اِولین در دل داستانی که به او تعلق ندارد، نشانههایی از نیازهای سرکوبشدهٔ خودش را مییابد.
بااینحال، دو خط روایی همواره به یک اندازه جاندار نیستند. ماجرای ویستلاستاپ معمولاً از کشش عاطفی بیشتری برخوردار است و بخشهای مربوط به زندگی روزمرهٔ اِولین گاه بیشتر نقش توضیحی و پیونددهنده پیدا میکنند. دوستی، صمیمیت و نامهای ناگفته قلب عاطفی فیلم پیوند آیدجی و روث است؛ رابطهای که با همراهی و وفاداری آغاز میشود و به صمیمیتی میرسد که فراتر از دوستی معمولی به نظر میآید.
فیلم در بیان این پیوند محتاط است و آن را با واژگان صریح نامگذاری نمیکند، اما نگاهها، وفاداریهای طولانی، زیست مشترک و میزان اهمیتی که هر یک برای دیگری دارد، معنای رابطه را از سطح رفاقتی ساده فراتر میبرد. این سکوت، هم بخشی از ظرافت فیلم است و هم محدودیت آن: اثر به مخاطب اجازه میدهد لایهٔ عاشقانهٔ رابطه را دریابد، اما خود از تصریح کامل آن فاصله میگیرد.
« این ساختار قابدار، امکان میدهد فیلم دربارهٔ انتقال تجربه و حافظه نیز سخن بگوید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ابهام در بافت تاریخی داستان معنایی دوگانه دارد. از یک سو، میتواند بازتاب دشواریِ بیان آشکار چنین عشقی در فضای اجتماعی آن دوران باشد؛ از سوی دیگر، فیلم با پرهیز از نامگذاری، بخشی از ظرفیت عاطفی و سیاسی روایت را مهار میکند. در نتیجه، تماشاگر میان آنچه فیلم نشان میدهد و آنچه حاضر نیست بر زبان بیاورد، فاصلهای محسوس مییابد.
همین فاصله، رابطهٔ آیدجی و روث را به یکی از ماندگارترین عناصر فیلم تبدیل میکند، اما همزمان پرسشی دربارهٔ محافظهکاری روایت باقی میگذارد. اِولین و امکان دگرگونی خط داستانی اِولین، وجهی نزدیکتر و روزمرهتر به فیلم میبخشد. او زنی است که در زندگی ظاهراً معمولی خود احساس نادیدهگرفتهشدن میکند و اعتمادبهنفسش فرسوده شده است.
آشنایی با نینی، بهجای آنکه راهحلی جادویی پیش پای او بگذارد، دریچهای به امکان تغییر باز میکند. شنیدن داستان زنان ویستلاستاپ، اِولین را به بازاندیشی دربارهٔ خواستهها و مرزهایی وامیدارد که پیشتر پذیرفته بود. تحول او گاه با ضرباهنگی ساده و حتی آشکار پیش میرود؛ فیلم چندان به ابهام روانشناختی یا پیچیدگیهای درونی او نمیپردازد.
بااینحال، مسیر اِولین برای مخاطب قابللمس است، زیرا دگرگونیاش نه از قهرمانی خارقالعاده، بلکه از تجربهای انسانی و آشنا سرچشمه میگیرد: نیاز به دیدهشدن، داشتن صدایی مستقل و احساس اثرگذاری بر زندگی خویش. نینی نیز صرفاً قصهگو نیست؛ حضورش نشان میدهد که روایتکردن گذشته میتواند در اکنونِ دیگری نیرویی برای حرکت ایجاد کند.
« این ابهام در بافت تاریخی داستان معنایی دوگانه دارد. »
شخصیتها و اجرا
بازیها و جانبخشی به شخصیتها کتی بیتس در نقش اِولین، میان آسیبپذیری و خشم فروخورده تعادل برقرار میکند. بازی او در آغاز بر انفعال و تردید تکیه دارد، اما کمکم نیرویی تازه در شخصیت پدیدار میشود؛ نیرویی که بازیگر آن را با تغییرهای ظریف در رفتار و حضور بدنی منتقل میکند. اِولین در دستان بیتس به تصویری صرفاً کمیک یا قربانیوار فروکاسته نمیشود، هرچند فیلم گاهی برای خنداندن یا برانگیختن همدلی، موقعیتها را بیش از اندازه آشکار طراحی میکند.
جسیکا تندی، در نقش نینی، گرما و سرزندگی ویژهای به فیلم میبخشد. او خاطرهگویی را به کنشی زنده بدل میکند و در عین شوخطبعی، رگهای از اندوه و تنهایی را نیز در شخصیت نگه میدارد. در خط گذشته، مری استوارت مسترسون و مری-لوئیز پارکر بهترتیب آیدجی و روث را با تفاوتهای روشن میسازند: یکی بیپروا و سرکش، دیگری آرامتر و محتاطتر.
شیمی میان آن دو برای باورپذیرشدن رابطهای که بار اصلی احساسات فیلم را بر دوش دارد، ضروری است. بازیهای گروهی، حتی در لحظههایی که فیلمنامه به سوی اغراق میرود، به شخصیتها گرمایی انسانی میدهند. لحن: میان اندوه، طنز و شیرینی فیلم میکوشد تلخی و دلگرمی را در کنار هم بنشاند. سوگ، خشونت و دشواریهای زندگی در جنوب آمریکا در کنار شوخیهای روزمره، غذا، جمعهای خانوادگی و لحظههای محبتآمیز قرار میگیرند.
این آمیختگی به اثر کیفیتی صمیمی میدهد و سبب میشود بیننده در برابر دشواریها کاملاً بیپناه نماند. فضای کافه نیز بهعنوان محل گردآمدن آدمها، فقط پسزمینهای دلپذیر نیست؛ نمادی از اجتماع و امکان مراقبت متقابل است. بااینهمه، فیلم گاهی به عاطفه بیش از اندازه متکی میشود. لحظههایی که میتوانستند با مکث یا سکوت اثرگذار باشند، با موسیقی و تأکیدهای روایی به سوی واکنشی مشخص هدایت میشوند.
« بازیها و جانبخشی به شخصیتها کتی بیتس در نقش اِولین، میان آسیبپذیری و خشم فروخورده تعادل برقرار میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین رویکردی برای مخاطبی که با ملودرام گرم و اشکانگیز همراه است، احتمالاً دلنشین خواهد بود؛ اما برای تماشاگرانی که ظرافت و خویشتنداری بیشتری میخواهند، ممکن است تصنعی به نظر برسد. برخی بخشها نیز بیش از نیاز روایت کش میآیند و از فشردگی عاطفی فیلم میکاهند. تبعیض و محدودیت نگاه فیلم یکی از دشوارترین جنبههای اثر، پرداختن به تبعیض نژادی و نابرابری در جامعهٔ جنوب آمریکاست.
فیلم به وجود این خشونتها اشاره میکند و شخصیتهای سیاهپوست، از جمله سیپسی و بیگ جورج، در جهان داستان جایگاهی مهم دارند؛ اما غالباً تجربهٔ آنان از خلال ماجرای شخصیتهای سفیدپوست بازنمایی میشود. در نتیجه، مصائب نژادی گاه به بخشی از زمینهٔ دراماتیک بدل میشوند، نه موضوعی مستقل که پیچیدگی و پیامدهایش بهطور کامل بررسی شود.
این محدودیت با گرایش کلی فیلم به تسلیبخشی پیوند دارد. اثر میخواهد دشواریهای بزرگ را در قالب همبستگی، مهربانی و ایستادگی قابلتحمل کند، اما همین گرایش گاهی واقعیتهای اجتماعی را بیش از حد مرتب و شیرین جمعبندی میکند. فیلم در لحظههایی به نیروی جمعی زنان و مراقبت میان آدمها اعتماد دارد، ولی کمتر به ساختارهایی میپردازد که این زنان را در موقعیت آسیبپذیر قرار دادهاند.
بنابراین، گرمای انسانی اثر را باید در کنار سادهسازیهایش دید، نه بهجای آنها. کارگردانی و ساختار روایی جان اَوْنِت فیلم را بر تقابل دو دوره بنا میکند: گذشتهای پرحادثه و جمعی، و زمان معاصری که در آن اِولین با نارضایتی شخصی خود روبهروست. جابهجایی میان این دو، به روایت حالتی شبیه حکایتهای شفاهی میدهد؛ گویی قصهٔ ویستلاستاپ از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و در هر بار بازگویی، معنایی تازه پیدا میکند.
« برخی بخشها نیز بیش از نیاز روایت کش میآیند و از فشردگی عاطفی فیلم میکاهند. »
قوتها و کاستیها
این ساختار در بهترین لحظهها، گذشته را به کلیدی برای فهم اکنون تبدیل میکند. اما پیوند میان دو خط همیشه یکپارچه نیست. بعضی تقارنها بیش از آنکه از دل شخصیتها بجوشند، کارکردی توضیحی دارند و تفاوت لحن میان دو دوره، گاه به گسست میانجامد. فیلم همچنین در پایانبندی، برای بستن چند رشتهٔ داستانی به شتاب میافتد؛ از همین رو ممکن است بخشی از مخاطبان آن را ناگهانی یا کماقناع بیابند.
این کاستی، دستاوردهای عاطفی اثر را از میان نمیبرد، اما نشان میدهد که فیلم در جمعکردن همهٔ مضمونها و مسیرهای روایی، به اندازهٔ ساختن فضای صمیمیاش موفق نیست. جمعبندی «گوجهفرنگیهای سبز سرخشده» اثری گرم و شخصیتمحور است که نیروی اصلی خود را از رابطهٔ آیدجی و روث، بازیهای درخشان گروه بازیگران و پیوند میان خاطره و دگرگونی میگیرد.
فیلم در نشاندادن اهمیت مراقبت، وفاداری و یافتن صدای شخصی اثرگذار است و فضای دوستانهاش میتواند حتی در میان وقایع تلخ، حس آرامش و تعلق ایجاد کند. در برابر این قوتها، احساساتگرایی آشکار، نابرابری در عمق دو خط داستانی، پرداخت محدود به تبعیض و پایانبندی شتابزده قرار دارند. اثر گاه بهجای اعتماد به سکوت و پیچیدگی، معنای عاطفی خود را بیش از اندازه توضیح میدهد؛ بااینحال، گرمای اجراها و صمیمیت رابطهٔ مرکزی، آن را از یک ملودرام معمولی فراتر میبرد.
حاصل، فیلمی است که شاید در همهٔ انتخابهای روایی و اجتماعیاش بینقص نباشد، اما در ستایش پیوندهایی که به انسان امکان دوباره برخاستن میدهند، صادق و بهیادماندنی باقی میماند.
« این ساختار در بهترین لحظهها، گذشته را به کلیدی برای فهم اکنون تبدیل میکند. »
ثبت دیدگاه