نقد و بررسی
نقد جمعه سیزدهم: فصل پایانی (Friday the 13th: The Final Chapter) | 1984
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به کابوس «Friday the 13th: The Final Chapter» ساختهٔ Joseph Zito، چهارمین فیلم مجموعهای است که پیشتر قواعد جهان خود را بهروشنی تثبیت کرده بود: مکانی دورافتاده، گروهی جوان، تهدیدی کمینکرده و خشونتی که از دل سرگرمی روزمره سر برمیآورد. فیلم از همان آغاز بهجای بازگویی مفصل گذشته، رشتهٔ روایت را به قسمت پیشین گره میزند و جیسون را بار دیگر به سوی کریستال لیک میفرستد.
این پیوستگی، بیش از آنکه برای مخاطب تازهوارد توضیحی کامل فراهم کند، برای تماشاگر آشنا با مجموعه نوعی شتاب و امتداد میآفریند: گویی ماجرا هنوز تمام نشده و فرصت آسودن میان دو کابوس وجود ندارد. عنوان «فصل پایانی» وعدهای بزرگتر از آن چیزی میدهد که فیلم در عمل پی میگیرد؛ اثر نه قصد دارد ساختار مجموعه را زیرورو کند و نه به دنبال بازتعریفی بنیادین از اسطورهٔ جیسون است.
نیروی اصلیاش در وفاداری به همان الگوی آشناست، با این تفاوت که چند خط روایی را کنار هم مینشاند: نوجوانان حاضر در خانهٔ تفریحی، خانوادهٔ جارویس و حضور کودکانهای که در میان این جهانِ بیرحم به چشم میآید. حاصل، فیلمی است که بیش از هر چیز میخواهد تماشاگر را بیدرنگ وارد بازی تعقیب و گریز خود کند.
معماری فرمول روایت بر تقابلی ساده اما مؤثر بنا شده است: گروهی که در پی تفریح و بیخیالیاند، بیآنکه از خطر پیش رویشان خبر داشته باشند، در کنار خانوادهای قرار میگیرند که فضای خانه و روابط میان اعضایش امکان نوعی همدلی فراهم میکند. فیلم برای ساختن تعلیق، از تضاد میان روزمرگی و تهدید بهره میبرد.
« حاصل، فیلمی است که بیش از هر چیز میخواهد تماشاگر را بیدرنگ وارد بازی تعقیب و گریز خود کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شوخی، معاشقه، رفتوآمد و گفتوگوهای معمول، در مجاورت خشونتی ناگهانی قرار میگیرند؛ همین فاصله است که گاه صحنههای خطر را پرتنشتر میکند. بااینحال، ساختمان دراماتیک اثر پیچیدگی چندانی ندارد. شخصیتها بیشتر بهمنزلهٔ مهرههایی در صفحهٔ بازی ژانر عمل میکنند تا آدمهایی با زندگی درونی پرورده.
برخی از آنان تنها با یک عادت، یک شوخی یا یک موقعیت کوتاه از هم متمایز میشوند و فیلم کمتر برای گسترش انگیزهها یا گذشتهشان وقت میگذارد. این انتخاب، از یک سو ریتم را تند و سرراست نگه میدارد؛ از سوی دیگر، سبب میشود تماشاگر گاهی پیش از آنکه به شخصیتها نزدیک شود، از آنان عبور کند.
جیسون و ساختن تهدید جیسون در این قسمت چهرهای خشن و پیگیر دارد؛ تهدیدی که حضورش بر فضای فیلم سنگینی میکند، حتی وقتی در قاب نیست. Joseph Zito بهجای آنکه او را صرفاً در قالب مجموعهای از حملههای ناگهانی نشان دهد، از نگاه و انتظار نیز برای ایجاد اضطراب استفاده میکند. لحظاتی که مخاطب میداند خطری در نزدیکی شخصیتهاست اما آنان هنوز از آن بیخبرند، از کارآمدترین ابزارهای فیلماند.
در این لحظهها، تعلیق از خود خشونت مهمتر میشود: ترس نه فقط در آنچه رخ میدهد، بلکه در فاصلهٔ میان آگاهی تماشاگر و ناآگاهی قربانیان شکل میگیرد. بااینهمه، اثر در ساختن ترس یکدست نیست. جیسون گاهی بیشتر نیرویی کارکردی برای پیشبرد کشتار است تا حضوری هراسآور و مرموز. بعضی صحنهها بهواسطهٔ خشونت عینیشان اثر میگذارند، اما نه همهٔ آنها از نظر فضاسازی یا غافلگیری به یک اندازه موفقاند.
« بااینحال، ساختمان دراماتیک اثر پیچیدگی چندانی ندارد. »
شخصیتها و اجرا
این تفاوت اهمیت دارد، زیرا فیلم گاهی شدت را با تعلیق یکی میگیرد؛ درحالیکه تصویر خشن بهتنهایی الزاماً ترسناک نیست. بهترین لحظههای آن زمانی پدید میآیند که حرکت، سکوت و انتظار بهاندازهٔ خود حمله نقش دارند. چهرههای انسانی و بازیها در میان شخصیتها، خانوادهٔ جارویس به فیلم وزنی عاطفی میدهد که در بخش مربوط به نوجوانان کمتر دیده میشود.
حضور Trish و Tommy، در کنار مادرشان، چشماندازی خانوادگی به روایت میافزاید و تنش را از محدودهٔ «چه کسی قربانی بعدی است؟» فراتر میبرد. Corey Feldman در نقش Tommy حضوری بهیادماندنی دارد؛ بازیاش به شخصیت کنجکاوی و نیرویی میبخشد که با فضای ترسناک فیلم تضاد جذابی میسازد. این تضاد، بدون نیاز به توضیحهای مفصل، یادآور میشود که خطر در این جهان تنها یک بازی ژانری نیست و میتواند به قلمرو خانه و خانواده نیز نفوذ کند.
Crispin Glover نیز با بازی پرانرژی و حرکات بدنی نامتعارفش از جذابترین عناصر فیلم است. او حتی در صحنههایی که فیلمنامه به شخصیتش عمق چندانی نمیدهد، نوعی فردیت و آشفتگی کمیک خلق میکند. رقص مشهور او نمونهای روشن از همین کیفیت است: لحظهای که از منطق تهدید فاصله میگیرد، اما بهسبب بیپروایی و ریتم خاصش در حافظه میماند.
این حضور نه فیلم را به کمدی بدل میکند و نه ضعف شخصیتپردازی دیگران را برطرف؛ اما به فضای یکنواخت گروه نوجوانان ضرباهنگ و رنگی متفاوت میبخشد. لحن، شوخی و محدودیت نگاه یکی از دشوارترین جنبههای فیلم، تنظیم لحن میان وحشت و شوخی است. گفتوگوهای نوجوانان دربارهٔ رابطه و بدن، بخشی از قرارداد شناختهشدهٔ این نوع فیلمهاست و قرار است بیخیالی آنان را پیش از برخورد با خطر برجسته کند.
« بهترین لحظههای آن زمانی پدید میآیند که حرکت، سکوت و انتظار بهاندازهٔ خود حمله نقش دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما تکرار این شوخیها و نگاه مداوم به بدن دختران، گاهی از حد لازم فراتر میرود و ریتم را فرسوده میکند. مسئله فقط کهنهبودن برخی شوخیها نیست؛ این است که شخصیتها در بسیاری از لحظات به تیپهایی محدود میشوند که گفتوگوهایشان تفاوت چندانی با یکدیگر ندارد. این نگاه، وجهی از زمانه و قراردادهای سینمای عامهپسند دههٔ هشتاد را نیز آشکار میکند، اما آگاهی تاریخی لزوماً تجربهٔ تماشا را دلپذیرتر نمیسازد.
فیلم در لحظاتی از انرژی بازیگران و موقعیتهای کمدی بهره میبرد، ولی گاه همان انرژی را صرف شوخیهایی میکند که نه شخصیت میسازند و نه تعلیق را پیش میبرند. در نتیجه، فاصلهای میان صحنههای مؤثرِ ترس و بخشهایی پدید میآید که صرفاً زمان را پر میکنند. تصویر، موسیقی و خشونت فضای بصری فیلم، با رفتوآمد میان محیطهای بسته و طبیعت پیرامون دریاچه، بهخوبی با الگوی کلاسیک اسلشر هماهنگ است.
خانهها و راههای خلوت، مکانهایی آشنا اما بالقوه ناامناند؛ فضاهایی که امنیت ظاهریشان هر لحظه میتواند از میان برود. فیلم برای ایجاد هراس به پیچیدگی فرمی گستردهای متکی نیست، اما در جاهایی که زاویهٔ دید را به تهدید نزدیک میکند یا تماشاگر را وامیدارد قاب را برای یافتن خطر بکاود، نتیجه مؤثر است.
موسیقی Harry Manfredini نیز به ساختن هویت شنیداری مجموعه کمک میکند و میان انتظار و فوران خشونت پلی میزند. جلوههای گریم و خشونت عینی، که در سنت این مجموعه جایگاهی مهم دارند، از جذابیتهای اصلی فیلم برای مخاطب ژانرند. بااینحال، ارزش این صحنهها تنها در شدت تصویریشان نیست؛ وقتی با ریتم مناسب و آمادهسازی درست همراه میشوند، توان اثرگذاری بیشتری دارند.
« اما تکرار این شوخیها و نگاه مداوم به بدن دختران، گاهی از حد لازم فراتر میرود و ریتم را فرسوده میکند. »
قوتها و کاستیها
هرجا فیلم به نمایش صریح خشونت بسنده میکند، تجربهاش بیشتر به نمایش مهارت فنی نزدیک میشود تا وحشتی ماندگار. جایگاه فیلم در مجموعه «فصل پایانی» نه انقلابی در ساختار اسلشر است و نه اثری که بتواند از محدودیتهای مجموعهاش کاملاً فراتر برود. قدرتش در اجرای مطمئن و پرتحرک فرمولی آشناست: تهدیدی مشخص، مکانی دورافتاده، قربانیانی با میزان متفاوتی از جذابیت و لحظاتی از خشونت که انتظار مخاطب را برآورده میکنند.
در قیاس با قسمتهایی که تنها به تکرار مکانیکی عناصر آشنا بسنده میکنند، این فیلم به لطف پیوستگی روایی، خانوادهٔ جارویس و حضور متمایز چند بازیگر، هویتی روشنتر پیدا میکند. در مقابل، کمعمقی بسیاری از شخصیتها، شوخیهای تکراری و نوسان در میزان ترسآفرینی جیسون مانع از آن میشوند که فیلم در همهٔ لحظات به اوج برسد.
همین دوگانگی توضیح میدهد چرا ممکن است گروهی از تماشاگران آن را یکی از قسمتهای برتر مجموعه بدانند و گروهی دیگر آن را اثری خوشساخت اما فراموششدنی ببینند: فیلم در آنچه وعده میدهد، اغلب موفق است، اما وعدههایش محدود به قواعد ژانر باقی میمانند. جمعبندی «Friday the 13th: The Final Chapter» تجربهای سرراست، خشن و آشناست که از پیوند بیوقفهاش با قسمت پیشین و از حضور بازیگرانی چون Crispin Glover و Corey Feldman سود میبرد.
فیلم در تعلیق و فضاسازی لحظاتی موفق دارد و خانوادهٔ جارویس به آن اندکی بار عاطفی میبخشد؛ اما شخصیتهای کمپرداخته و شوخیهای فرساینده، مانع از آن میشوند که تمامی اجزایش به یک اندازه زنده باشند. حاصل، اثری است که نه بهسبب پیچیدگی داستان، بلکه بهواسطهٔ انرژی اجرایی و وفاداریاش به قواعد اسلشر در خاطر میماند؛ فصلی پرهیاهو از مجموعهای که هرگز تنها به وعدهٔ عنوانش محدود نماند.
« هرجا فیلم به نمایش صریح خشونت بسنده میکند، تجربهاش بیشتر به نمایش مهارت فنی نزدیک میشود تا وحشتی ماندگار. »
ثبت دیدگاه