نقد و بررسی
نقد جمعه سیزدهم (Friday the 13th) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به دریاچهٔ کریستال نسخهٔ ۲۰۰۹ از «Friday the 13th» نه میکوشد اسطورهٔ جیسون وورهیز را از نو اختراع کند و نه وانمود میکند که میتواند قواعد آشنای مجموعه را کنار بگذارد. فیلم با تکیه بر عناصر شناختهشدهٔ چند قسمت نخست، جهان دریاچهٔ کریستال را برای تماشاگرانی تازه بازسازی میکند: جنگلهای انبوه، کلبههای دورافتاده، جوانانی که خطر را جدی نمیگیرند و قاتلی که حضورش را پیش از دیدهشدن میتوان احساس کرد.
این بازگشت به ریشهها، هم نقطهٔ قوت اثر است و هم محدودیت اساسی آن؛ آشنایی فضا جذابیت دارد، اما قصه بهندرت از مسیرهای پیشبینیپذیر ژانر فاصله میگیرد. فیلم به کارگردانی Marcus Nispel ساخته شده و در بازآفرینی حالوهوای اسلشرهای کلاسیک، بیش از پیچیدگی روایی به ضرباهنگ، تعقیبوگریز و تهدید جسمانی تکیه دارد.
از همان آغاز، اثر با لحنی پرتنش وارد میدان میشود و بهجای مقدمهچینی طولانی، مخاطب را زود با خشونت و خطر روبهرو میکند. همین تصمیم، انرژی اولیهٔ فیلم را بالا نگه میدارد و نشان میدهد که سازندگان قصد ندارند قصه را به درامی رازآلود یا روانشناختی بدل کنند. قرار است تماشاگر در فضای ناامن جنگل گرفتار شود؛ و فیلم در بخشهایی از این تجربه موفق است.
جیسون؛ نیرویی سریع و زمینی مهمترین دستاورد فیلم، تصویر تازهای است که از جیسون ارائه میدهد. او صرفاً شمایلی نمادین با نقاب هاکی نیست؛ حضوری فعال، چابک و تهدیدآمیز دارد که محیط را میشناسد و از آن به سود خود بهره میبرد. بازی Derek Mears به این تصویر بُعدی بدنی میبخشد: جیسون در قابها سنگینی و خشونت دارد، اما حرکتش ناگهانی و سریع است.
« قرار است تماشاگر در فضای ناامن جنگل گرفتار شود؛ و فیلم در بخشهایی از این تجربه موفق است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
به همین دلیل، او بیش از آنکه صرفاً هیولایی دوردست باشد، شکارچیای به نظر میرسد که هر لحظه میتواند از دل تاریکی یا فضای بسته سر برسد. فیلم همچنین در نشاندادن قلمرو جیسون، از صرفِ تعقیب در جنگل فراتر میرود. مخفیگاه او و راهروهای زیرزمینی، جغرافیای آشنای دریاچه را به فضایی شخصی و تهدیدکننده تبدیل میکنند؛ جایی که خطر تنها بیرون کلبهها کمین نکرده، بلکه در دل زمین نیز امتداد یافته است.
این انتخاب، تعقیبوگریزها را متنوع میکند و به جیسون امکان میدهد نه فقط در لحظهٔ حمله، بلکه در چگونگی تسلط بر محیط نیز ترسآور باشد. فیلم در این بخش، شخصیت شرور خود را با کنش تعریف میکند، نه با توضیحهای طولانی. قصهای آشنا با محور عاطفی محدود هستهٔ داستان بر جستوجوی کلی برای یافتن خواهر گمشدهاش استوار است.
این خط روایی به فیلم هدفی روشن میدهد و از تبدیلشدن کامل آن به رشتهای از صحنههای کشتار جلوگیری میکند. پیوند خواهرانه میتوانست به درامی عمیقتر بدل شود، اما فیلم معمولاً آن را در حد نیروی محرک ماجرا نگه میدارد. کلی برای پیشبردن روایت به منطقه میآید و جستوجویش او را به سوی خطر سوق میدهد؛ بااینحال، فرصت چندانی برای پرداخت پیچیدگیهای عاطفی این رابطه یا پیامدهای روانی وضعیت خواهرش فراهم نمیشود.
در سوی دیگر، گروه جوانان فیلم بیشتر نقشهای آشنا در سنت اسلشر را بر عهده دارند تا شخصیتهایی با مسیرهای مستقل و تحولیافته. برخی از آنها برای ایجاد تنش، برخی برای فراهمکردن لحظات سبکتر و برخی برای پیشبردن الگوی تهدید و فرار وارد قصه میشوند. این تقسیم کار برای فیلمی سریع و پرحادثه قابلفهم است، اما باعث میشود تماشاگر کمتر به سرنوشت آنان دل ببندد.
« فیلم همچنین در نشاندادن قلمرو جیسون، از صرفِ تعقیب در جنگل فراتر میرود. »
شخصیتها و اجرا
وقتی شخصیتها بیشتر به کارکرد ژانریشان شناخته میشوند تا فردیتشان، خطر ممکن است هیجانانگیز بماند، اما اثر عاطفی آن کاهش مییابد. تعلیق، خشونت و ریتم بهترین لحظات فیلم زمانی شکل میگیرند که میان دیدهشدن و دیدهنشدن تعادل برقرار میشود. تاریکی جنگل، فاصلهٔ میان کلبهها و سکوت محیط، امکان میدهند خطر پیش از حمله در ذهن تماشاگر شکل بگیرد.
فیلم در این موقعیتها از جغرافیای طبیعی برای ساخت تعلیق بهره میبرد: درختان مانع دیدند، مسیرها گمراهکنندهاند و هر صدای کوچک میتواند نشانهای از نزدیکشدن جیسون باشد. این فضا بهویژه با حضور بدنی و سریع او سازگار است و صحنههای تعقیب را ملموستر میکند. بااینحال، ریتم فیلم یکنواخت نیست.
شروع پرانرژی توجه را بهسرعت جلب میکند، اما پس از آن، برخی بخشها بیش از اندازه مکث میکنند یا مسیرهای تکراری را میپیمایند. گاهی فیلم میان صحنههای پرتحرک و لحظات گفتوگو بهاندازهٔ کافی پیوند نمیسازد؛ در نتیجه، بعضی وقفهها بهجای افزایش انتظار، از شتاب روایت میکاهند. این کندی نسبی بهخصوص زمانی محسوس میشود که داستان برای پیشبردن شخصیتها به دیالوگهایی متوسل میشود که نه عمق زیادی دارند و نه تعلیق را تقویت میکنند.
لحن و دیالوگها لحن اثر از همان ابتدا میان ترس، خشونت و شوخیهای سطحی در نوسان است. این ترکیب در اسلشرها بیسابقه نیست؛ گاه لحظهای سبکتر میتواند شدت فضای وحشت را برجسته کند. اما در این فیلم، شماری از شوخیها و گفتوگوها چنان آشکارا برای پرکردن فاصلهٔ میان صحنههای حادثه نوشته شدهاند که از فضای کلی بیرون میزنند.
« تعلیق، خشونت و ریتم بهترین لحظات فیلم زمانی شکل میگیرند که میان دیدهشدن و دیدهنشدن تعادل برقرار میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی دیالوگها بهجای آنکه شخصیتها را باورپذیرتر کنند، آنها را به تیپهایی آشنا و قابلپیشبینی تقلیل میدهند. این مسئله در لحظاتی که فیلم میخواهد همزمان جدی و سرگرمکننده باشد، بیشتر به چشم میآید. خشونت و تهدید جیسون لحن سنگینی میطلبد، اما شوخیهای کممایه گاه این حس را تضعیف میکنند.
البته همین ناهماهنگی برای برخی تماشاگران میتواند بخشی از لذت فیلم باشد: اثری که خود را بیش از اندازه جدی نمیگیرد و میخواهد هیجان را در کنار سرگرمی عامهپسند عرضه کند. بااینهمه، میان شوخیِ سنجیده و دیالوگِ تصنعی فاصلهای هست که فیلم همیشه از آن عبور نمیکند. بازآفرینی یا تکرار؟
فیلم در مقام بازراهاندازی مجموعه، وظیفهای دوگانه دارد: باید برای مخاطب تازه قابلفهم باشد و در عین حال، به عناصر ماندگار این جهان وفادار بماند. از این نظر، انتخابهایش روشناند. دریاچهٔ کریستال، نقاب، جنگل و الگوی حضور شکارچی در برابر گروهی آسیبپذیر، همه به حافظهٔ ژانری تماشاگر تکیه میکنند.
فیلم تلاش میکند با تندترکردن جیسون و برجستهکردن خشونت، این عناصر آشنا را با انرژی سینمای وحشت معاصر پیوند دهد. اما همین وفاداری گاه به تکرار بدل میشود. داستان دستاورد روایی تازهای ندارد و بسیاری از موقعیتهایش را میتوان در آثار مشابه پیشبینی کرد. فیلم کمتر به پرسشهای جالب دربارهٔ جیسون یا قربانیانش میپردازد و بیشتر بر اجرای مؤثر الگوهای شناختهشده تمرکز میکند.
« این مسئله در لحظاتی که فیلم میخواهد همزمان جدی و سرگرمکننده باشد، بیشتر به چشم میآید. »
قوتها و کاستیها
بنابراین، ارزش آن بیش از آنکه در نوآوری باشد، در کیفیت اجرای لحظات هیجانانگیز و در بازنمایی جیسونی نیرومند و ترسناک است. این رویکرد برای طرفداران اسلشر میتواند رضایتبخش باشد، اما برای تماشاگر خواهان داستانی تازه احتمالاً کافی نیست. جمعبندی «Friday the 13th» محصول ۲۰۰۹ اثری استوار بر غریزههای ساده و مؤثر ژانر است: جنگلی تاریک، گروهی جوان، تهدیدی بیامان و جیسونی که اینبار حضوری چابک و هیولاوار دارد.
فیلم با شروع پرشتاب، فضای مناسب و چند صحنهٔ پرتنش، سرگرمی مطلوب علاقهمندان اسلشر را فراهم میکند؛ اما شخصیتپردازی محدود، دیالوگهای گاه ناموفق، افتوخیز ریتم و اتکای سنگین به کلیشهها مانع میشوند که به بازآفرینیای واقعاً تازه بدل شود. بهترین راه مواجهه با فیلم، پذیرفتن همین قرارداد است: نه انتظار درامی پیچیده از آن داشته باشیم و نه از آن بخواهیم اسطورهٔ جیسون را دگرگون کند.
در محدودهٔ یک فیلم ترسناک پرحادثه، اثر لحظات جذابی دارد و جیسونش بهاندازهٔ کافی تهدیدکننده است تا تماشاگر را در جنگل نگه دارد؛ اما پس از پایان، آنچه بیشتر در ذهن میماند، قدرت حضور قاتل و فضای تعقیب است، نه تازگی قصه یا ژرفای شخصیتها.



ثبت دیدگاه